داخل ماشین، فرمان را تکیه‌گاه دست‌هایش کرده بود و آن‌ها را بالش سرش، و زل زده بود به ماشین نقره‌ای رنگ آن سمت خیابان، که دقیقا روبرویش ایستاده مانده بود.

نگاهش به پهلوی ماشین بود، از نزدیکِ لاستیک عقب تا حدود ۵۰ سانتی‌متر به سمت جلو. انگار حیوانی درنده با پنجه‌هایش آن قسمت را خراشیده بود. بله همان‌جا مربوط می‌شد به گندکاری خودش. اما اندازه‌ی دقیق آثار پنجول حیوان را قادر نبود به دست بیاورد؛ آخر، همان بخش‌ها به قدری فرورفته و چاله‌چوله بود، به قدری زنگ زده داشت که اصلا جای جرم تازه را نمی‌شد بفهمد.

اول به ذهنش زد که دنبال راننده بگردد. اما زمان خواب مردم بود و از سروصدا ترسید. شاید هم دوست نداشت بگردد. خواست کاغذی یادداشت بگذارد زیر برف‌پاک‌کن ماشینش؛ اما همان لحظه، خودرو سیاه دیگری آمد و در نیم متری ماشین نقره‌ای ایستاد‌. کسی پیاده شد و راننده منتظر ماند. نگاهشان به هم گره خورد. حس کرد گناهش را فهمیده. راننده‌ی ماشین سیاه، برای اینکه چشمش مدام به چشم‌های او نخورد شیشه‌ی دودی ماشین را بالا داد.

ماشین سیاه آمده بود که نگذارد یادداشتی بگذارد. دوست نداشت که راز حادثه‌ای خرد را حتی در مقابل چشم یک نفر فاش کند. شاید هم از آمدن خودرو خوشحال شد.

همینطور نیم ساعت گذشت و او داشت خودش را آرام آرام از باتلاق کم‌عمقی که ساخته بود بیرون می‌کشید.

قبل از این که دخترش برگردد و حرکت کند و برود، جوانی از ساختمان روبرو که به نظر می‌رسید راننده، آن‌جا در خواب بوده باشد، با عجله در را باز کرد و آمد بیرون. نگاهش با او هم با جرقه‌ای به هم جوش خورد طوری که ترسید. نگاه جوان حکایت یک آدم آگاه بود. او درب چوبی مغازه‌ی بغلی را کلید انداخت و در نیمه تاریک ان جا رفت داخل و بازگشت. بلافاصله هم رفت داخل ساختمان.

دیگر به جوان نگاهی نکرد. یک لحظه البته فکر کرد که پیاده شود و با او صحبت کند اما وقت را مناسب ندید. شاید هم نمی‌خواست مناسب ببیند. کل زمان را صرف این کرد که چگونه مبلغ دلخواه خودش را برساند به دست راننده‌ی بی‌خبر.

ترسش از روبرو شدن با راننده این بود که او را آدم هوچی‌گری بیابد و نتواند در برابر آن‌همه چاله‌چوله، سهم خودش را مشخص کند. خودش به تنهایی بهتر می‌توانست. با خودش فکر می‌کرد نکند واکنش کائنات فرصت ندهد و سریع دامانش را بگیرد. می‌گفت هرچه زودتر باید تاوان را بپردازد.

*****

خیابان، بیست‌متری، و شرقی‌غربی بود. می‌خواست مقابل درب خانه‌ای پارک کند‌. باید دور می‌زد. نگه‌داشت. اندکی دنده‌عقب رفت. صدای اخطار ماشین درآمده بود. نمی‌شنید اصلا. نم‌نمک، هی عقب رفت. دخترش که کنارش نشسته بود داد زد بابا بابا.‌‌..، پدال ترمز را قشار داد و به عقب نگاه کرد و دید که دارد به ماشین بدبخت پارک شده، فشار می‌آورد.

رفت جلو و دورش را زد، در حالی که می‌خواست زودتر بداند که ماشین مردم را چه شده.

دختر پیاده شد و رفت داخل خانه. خودش اول، ته ماشین زیر پایش را وارسی کرد. روی صندوق عقب، بالای دریچه‌ی بنزین، رد سیاهی به جا مانده بود. از همسایی با زهوار ماشین زیان دیده بود. سپر هم از کنج خمیدگیش رنگ‌ و رو رفته و زخمی بود.