پذیرایی با طعم کلمه

کلبه‌ی کلمات من در تلگرام، افتخار می‌کنه به این‌که

میزبان شما باشه:

https://t.me/kolbekalemat

عاشقانه‌ی حماسی، بیست و هشتم

آمدن منیژه به نزدیک رستم

منیژه که بالای سر چاه بیژن بود باشنیدن خبر کاروان بی‌درنگ و دوان به شهر آمد؛ بله دختر افراسیاب نالان و گریان پیش رستم آمد. به او درود گفت و احوالش را پرسید در حالی که خون گریه می‌کرد گفت: امیدوارم که از رنجی که با جان و مال تحمل می‌کنی نتیجه بگیری و پشیمان نباشی، امیدوارم فلک به کام تو گردش کند و گزندی از بدخواهان به تو نرسد. امیدوارم به هر امیدی که کمربسته‌ای و رنجی که می‌بری زیان نبینی.نیز امید می‌برم که آموزگار تو همیشه خرد باشد و ایرانیان به خرمی و خوشی روزگار بگذرانند.

در ادامه از رستم می‌پرسد که از گردان و پهلوانان مثل گیو و گودرز و سپاه ایران چه خبر داری؟ مگر خبر گرفتاری بیژن به گوش ایرانیان نرسیده و مگر گودرز، پدربزرگ بیژن نمی‌خواهد چاره‌ای برای رهایی او بیندیشد؟ جوانی از گودرزیان که دارد کمرش از سختی می‌شکند و بند و زنجیرهای سنگین گوشت پایش را برده و میخ آهنگران گوشت دست‌هایش را. چه بدبختی شده که از آزار بند و زنجیر تمام لباس‌هایش پرخون شده. من از تهیدستی خودم نه خواب دارم نه آرام؛ و از دست ناله‌های او من هم همیشه گریانم.

رستم شک کرد و ترسید از حرف‌های منیژه و با فریاد از حجره بیرونش کرد و گفت گم شو که من نه پادشاه می‌شناسم نه سالار تازه برتخت نشسته را. من از گیو و گودرز خبر ندارم با حرف‌هایت گیج و آشفته‌ام کردی. منیژه به بیژن نگاه کرد و با بدبختی گریه کرد گریه‌ی خون. به او گفت که ای سرور خردمند جواب سربالا و سرد از سوی تو برازنده‌ی تو نیست. اگر حرفی نمی‌زنی بیرونم مکن که من خود دلی دردمند و خسته دارم. حتما رسم و آیین ایرانیان است که به آدم بدبخت حرفی نزنند و خبری ندهند.

رستم گفت ای زن چه شده نکند اهریمن ذهنت را اینچنین برآشفته؟ تو بازار و کاسبیم را خراب کردی و از قصد این کار را کردی؛ از من ناراحت نباش که تندی من به خاطر به هم خوردن بازارم بود. دیگر این که من در شهری که کیخسرو آنجاست زندگی نمی‌کنم و از بیخ و بن گیو و گودرز را نمی‌شناسم و به آن حدود هرگز نرفته‌ام.

بعد برای دلجویی گفت که خوردنی آوردند و از او قصه‌ی زندگی و ستمی که بر او رفته را به تمامی پرسید که چرا از گردان لشکر و تخت شاهی می‌پرسی چرا چشم به راه ایران هستی؟ منیژه گفت تو از کاروبار و غم و بدبختی من چه می‌پرسی؟ من ای آزادمرد از سر چاه بیژن با دلی دردمند پیشت آمدم تو بر من صدایت را بلند کردی آیا از عقوبت خدای داور نترسیدی؟ من آن منیژه دختر افراسیابم که از مستورگی آفتاب هم تنم را ندیده، حالا ببین به چه روزی افتاده‌ام که با دلی دردمند و چشمی گریان، از این در و آن در لقمه گدایی می‌کنم، آری سرنوشت مرا خداوند اینچنین نوشته. آخر زندگی از این بدتر دیگر چه خواهد بود حتما خداوند می‌خواهد به زندگیم پایان دهد که بیژن بیچاره در آن چاه ژرف و تار نه شب می‌فهمد نه روز. با آن غل و بندی که دارد خواهان مرگ خویش است از خداوند. حالا اگر به ایران گذرت افتاد و گودرز یا گیو یا رستم را دیدی بگو که بیژن سخت گرفتار است اگر دیر شود کار خراب خواهد شد. اگر طالب فرزند هستید بجنبید که بر سرش سنگ است و بر پایش آهن. رستم گریه کرد و گفت ای زیبارو چرا خودت پیش پدرت شفیعی نمی‌فرستی شاید پدر بر حال تو رحم آورد و دلش بسوزد، اگر بیم آزار پدرت را نداشتم تو را بی‌نیاز می‌کردم. به آشپزها دستور داد که انواع خورش‌ها برایش بیاورند. مرغ بریان آوردند که در نان نرمی پیچیدند. رستم به چالاکی انگشتری درون مرغ پنهان کرد. گفت این‌ها را به آن چاه ببر که تو راهبر بیچارگانی.

عاشقانه‌ی حماسی، بیست و هفتم

رفتن رستم به توران

با آمدن فرمانده‌ی پاسداران شاهی درصبح خیلی زود، سپاه و گردان جان برکف، آماده‌ی حرکت شدند. شترانی را تیر جنگی و نیزه بارشان کرده بودند. طبل بزرگ جنگی بر کوه‌ی فیل بستند. همه‌جوره آماده‌ی پیکار بودند. رستم با گرزی در دست و کمندی آویخته بر زین رخش، با ایران بدرودکنان، از در کاخ شاهنشاهی با لشکرش حرکت کرد به سوی توران.

در نزدیکی مرز توران آن هفت پهلوان را جدا کرد و به لشکر دستور داد که دم مرز بمانند و گفت: ای جاوید روانان، همین‌جا بمانید و حرکت نکنید مگر این که خداوند پاک، جانم را بگیرد. شما فقط آماده‌ی پیکار باشید آماده‌ی کشتن دشمن باشید. با آن هفت پهلوان حرکت کرد سمت توران و لشکر را گذاشت لب مرز. تهمتن کمربند پهلوانی را باز کرد و لباس بازرگانان پوشید و آن هفت تن نیز کمربندها را باز کرده جامه‌ای پلاسین پوشیدند.

با کاروانی از اجناس رنگارنگ به سوی توران رو نهادند. هشت اسپ ارزشمند که یکی رخش بود و هفت تای دیگر از آنِ گردان همراه، صد شتر با بار گوهر و صد قاطر با بار لباس‌های جنگی کاروان تهمتن بود:

سوی شهر توران نهادند روی

یکی کاروانی پر از رنگ و بوی

صد اشتر همه بار او گوهرا

صد استر همه جامه‌ی لشکرا

صدای وحشتناک زنگ‌های عظیم چون شیپور تهمورث تمام دشت را پر از طنین و آوا کرده بود به طوری که صدا تا شهر پیران (توران) رسید.

در توران پهلوانی نبود که جلوی او را بگیرد چون با پیران به شکار رفته بودند. وقتی که پیران از شکار باز می‌گشت رستم بر سر راه او رفت. از پیش، جامی پرگوهر را که سر آن را با دیبا آراسته و پوشانده بود و ده اسپ گران‌مایه را که بارشان گوهر بود و به گونه‌ای شایسته با دیبا مزین کرده بود به گردان داد که چون تحفه‌ای به اقامتگاه پیران ببرند و خودش سریع به درگاه او رفت.

رستم پس از درود به پیران گفت تو همانی که در ایران و توران به بخت نیک و هنر نامدار هستی. خداوندِ روشنایی گستر چنان کارها را درست کرد که پیران او را نشناخت و از او پرسید از کجا آمده‌ای و چه‌کاره هستی که راه درازی آمده‌ای؟ رستم به او گفت که من کوچک شما هستم، خدا بود که کشور شما را اقامتگاه من کرد. به قصد تجارت از ایران آمده‌ام. هم خریدارم هم فروشنده، هرچیزی که باشد:

بدو گفت رستم تو را کهترم

به شهر تو کرد ایزد آبشخورم

به بازارگانی از ایران به تور

بپیمودم این راه دشوار و دور

خداوند به فر و شکوه تو امیدوارم کرد. اگر من را زیر بال و پرت بگیری، می‌خواهم گوهر بفروشم و چارپا بخرم. با دادی که تو داری کسی نمی‌تواند مزاحمم باشد و مهربانی تو برایم چون ابری گوهربار است. سپس آن جام را خود با دعا برای پیران به وی پیشکش کرد، نیز آن اسپان نژاده را هم که بار گرانمایه‌ای داشتند تقدیم کرد با درودها به او.

چون پیران آن هدایا را دید بازارگان را ستود و کنار خویش بر تخت پیروزه نشانیدو گفت: برو و در شهر شاد و ایمن در عمارت فرزند من مقیم باش مثل خویشان من. رستم اما گفت که ای پهلوان با این کاروان از ایران آمده‌ام و هرچه دارم از آنِ شماست. بهتر است کنار کاروان بمانم که همراه من همه‌جوره آدم هست مباد که چیزی از گوهرها کم بشود.

پیران گفت هرجا که دوست داری برو، من هم برایت راهنما می‌فرستم که کمکت کنند. رستم خانه‌ای گرفت و دکانی زد و بار و بنه را در آن ریخت. خبر آمدن کاروان بازرگانی به مردم رسید و خریداران رو نهادند سمت دکان او. از آغاز روز بازار تهمتن شروع می‌شد.

گپی کوتاه

امروز هوا خیلی خوب بود. خنکایی که تن آدم را نوازش می‌کرد و روحیه می داد.

امشب باید بخش بعدی بیژن و منیژه را آماده می کردم اما فرصت نیافم. گفتم با دوستان عزیزم

همینجوری گپی بزنیم.

مقید بودن به نوشتن خیلی کمک می کنه به تسلط و مهارت در نوشتن. جایی خواندم که خیلی

از نویسندگان بزرگ در روزنامه ای جایی متعهد بودند که مطلب بفرستند. خیلی از داستانها

ستونی از یک روزنامه بوده مثلا.

نوشتن واقعا شفای درون آدمه. عقده ها و حرف های توی دل مانده را که آدم شاید نتونه

به کسی بگه می تونه با جامه ی کلمات عرضه کنه و یه جوری حرفش رو بزنه.

هر کس احساس می کنه که حرفی داره برای گفتن میره سمت هنر.

درست نوشتن و خوب نوشتن هم هنری متعالی هستش. یکی با نقاشی یکی با موسیقی یکی

با فیلم یکی با شعر و ... اون حرف توی دلش رو می زنه.

ما هم این جا برای دوستان عزیزتر از جان حرف می زنیم.

بوشهر، پنجم

عید آمده بود اما من دستم خالی بود. فقیرتر شده بودم. محتاج خمس و زکات بودم. درونم نیازمند و فقیر و ضعیف شده بود، هرچند جیبم خالی نبود. تمام خرجی و پول توی جیبی را باید از پدرم می‌گرفتم و تا آن زمان گرفته بودم. پدر و مادر با هزار بدبختی و سختی خرج دانشجویی و زندگیم را می‌دادند. آنها امیدوار و خوشحال بودند که من صاحب شغلی شده‌ام اما حالا چطور می‌توانستم بگویم که کارم خراب شده و عاقبتی در این مسیر ندارم. مسیرم را اشتباه رفته‌ام.
حتی یک‌بار چند نفر شدیم و رفتیم تهران، خیابان ایرانشهر وزارت‌خانه. مردک آنجا می‌خواست ما را بزند و بیرون بیندازد. آنها می‌دانستند چه شده چون کار خودشان بود. بهانه می‌تراشید مثل معدل، انضباط مدرسه و ... . چون بچه‌سن بودیم طرف هیچ به ریشش نمی‌گرفت اصلا برایش مهم نبود که فریاد دادخواهی ما را بشنود:
«گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله‌ی من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است»
اردیبهشت ماه بود که من برای پیگیری موضوع زنگ زدم به آقای بهرامی. سلام و احوال‌پرسی شادمان او آبستن خبرهای خوبی بود که بلافاصله زایید. به من گفت فلانی بیا اداره که برای شما هم فکری شده، دیدی بهت گفتم غصه نخور و صبور باش که خدا همه چیز را درست می‌کند؟ بله خداوند ارحم‌الراحمین است و بنده‌اش را همینجوری ول نمی‌کند، چاره‌ساز است.
خبری که آقای بهرامی داد و شادی‌ای که به اعماق روحم ریخت شاید از هیجان و شادمانی افلیجی که شفا گرفته باشد بیشتر بود. ذوقی که کردم شبیه شور و حال مؤمنان بود وقتی که ظهور موعودشان را ببینند. در اولین فرصتی که گیرم آمد رفتم اتاق ایشان. بنده‌ی خدا وقتی می‌دید که مشکل من دارد حل می‌شود و من امیدوار شده و خوشحالم، او هم ذوق‌زده شده بود. گفت: ببین... حالا آمده‌اند و شش استان محروم را معرفی کرده‌اند که شما عزیزان انتخاب کنید. با شنید استان محروم دلم لرزید. ادامه داد: شما باید یکی از این شش استان را انتخاب کنید یا این که... گفتند هیچ دیگر.

عاشقانه‌ی حماسی، بیست و ششم

کیخسرو گفت تو می‌خواهی که پیمانی را که با خودم بستم بشکنی. من به تخت و کلاه شاهی سوگند خورده ام به آفریدگار امشاسپند خرداد، و خورشید و ماه که گرگین از سوی من جز بلا نخواهد دید مگر این که بیژن رهایی یابد. این خواهش را از من نکن. به جز این، از تخت، مهر شاهی و شمشیر و کلاه هرچه بگویی آماده است. رستم گفت ای پادشاه نژاده و نامدار، اگر او بداندیشی کرده اکنون دارد از درد ندامت به خود می‌پیچد او حتی آماده است که خود را فدای رهایی و آزادی بیژن کند. اگر آمرزش شما شامل حال او نشود نام و نشان پهلوانی و آیین خود را از دست خواهد داد. هر که از راه خرد منحرف شود سرانجام به خاطر کردار بدش درد و رنج خواهد دید. شایسته است که به کارها و جنگ‌های او که یاور ماست نظری بیفکنی. او همیشه کمربسته در خدمت نیاکان تو بوده و در کارزار علیه دشمنان آن‌ها حاضر و کوشا. اگر شاهنشاه صلاح می‌بیند او را به من ببخشد شاید بخت او ناگهان بدرخشد و خوش‌فرجام شود. پادشاه گرگین را به رستم بخشید و از درد و رنج و عذاب نجاتش داد.

آراستن رستم لشکر خویش را

سپس شهریار از رستم پرسید که چگونه به سمت این کارزار حرکت خواهی کرد از گنج و لشکر چه خواهی خواست چه کسی با تو همراه خواهد شد؟ ترسم از افراسیاب بدنژاد است که از جان بیژن سیر شده باشد، افراسیاب سبک‌مغز است همچنین دیوی نژند نیرنگ‌های اکوان‌دیو را به او یاد داده؛ می‌ترسم که افراسیاب را برانگیزد و او جان بیژن را بگیرد:

بترسم ز بدگوهر افراسیاب

که از جان بیژنش گیرد شتاب

یکی بادسار است و دیوی نژند

بدو داده افسون اکوان و بند

بجنباندش یک‌زمان دل ز جای

بگرداند آن تیغ‌زن را ز پای

رستم به شاه جهان پاسخ داد که من به طور نهانی و نامحسوس این کار را مدیریت خواهم کرد. چاره‌ی چنین دشواری و مشکلی همانا فریب و نیرنگ است نه تهاجم و جنگ. باید این‌جا عنان حمله را کشید و ایستاد که گرز و شمشیر چاره‌گر نخواهد بود. این کار نیازمند خرج زر و گوهر فراوان است، باید با امیدواری رفت و با بیم و احتیاط مراقب کارها بود. باید چون بازرگانان به توران برویم و تا حد توان شکیبا باشیم.

خسرو فرمود که گنجور، درِ گنج‌های کهن را باز کرد و تخت را به دینار و گوهر آراست. رستم آمد و هرچه که لازم بود و بایسته انتخاب کرد: صد شتر بار دینار و صد قاطر بار درم. رستم به سالار بار هم دستور داد که از میان لشکر هزار مرد دلاور برگزیند. از آن پهلوانان گردنکش و نامور هم چند نفر آماده‌ی خدمت باشند چون گرگین، زنگه‌ی شاوران، گستهم، گرازه، ، رهام و فرهاد و اشکش. چنین هفت یلی باید نگهبان لشکر و بار درم و دینار باشند. طرح‌های خوبی پی‌ریزی کردند و آنگونه که بایست کارها را آماده کردند. خبر به گردنکشان و پهلوانان رسید. زنگه‌ی شاوران پرسید: خسرو کجاست و چه کاری پیش آمده که ما را خواسته؟

بوشهر، چهارم

رفتیم و آمدیم. بچه بودیم و نادان و بی‌تجربه. کارمندان اداره‌ی کل، گرگ بودند. خسته شدیم. ولش کردیم. ناراحتی من ظاهرا پنهان شد اما گدازه‌ای بود که در دل کوه کینه و بغضم، فرصت فوران می‌خواست. از دانشگاه که به خانه می‌امدم دوست نداشتم برگردم. به پدر و مادرم هم نگفته بودم. شاید می‌دانستم که مسئله را خیلی درک نخواهند کرد یا کاری از دستشان برنخواهد آمد، یا اینکه غمی تازه به کوه غمشان اضافه خواهد شد. اما من گاه‌گاهی پیش آقای بهرامی می‌رفتم و او ناامیدم نمی‌کرد. تازه بعدها به نظرم چیزهایی فهمیده بود و امید بیشتری به دلم تزریق می‌کرد. آقای بهرامی دانشجو را آدم حساب می‌کرد، بها می‌داد، اندکی با آدم صمیمی می‌شد و به درون او نقبی می‌زد و فانوس می‌گرفت. فرصت می‌داد در اتاقش بنشینی و خشم و عقده‌هایت را تخلیه کنی. از او چیزی کم نشد بلکه اضافه شد. یاد نیکی ماند برای ما. درود به او و روشی که داشت.

آن زمان حقوق دانشجومعلم ماهیانه هفت‌هزار تومن بود. پول خوبی بود. با طلا گرمی حدود سه هزار تومن، به پول امروز دانشجوی دبیری که هنوز شاغل نشده بود شانزده-هفده میلیون تومن حقوق می‌گرفت. به دانشجوهایی که محل خدمتشان مشخص شده بود حکم زده بودند، دفترچه‌ی بیمه داده بودند و دسته‌چک هم گرفته بودند. دسته‌چک برای دریافت حقوق از شهرستان لازم بود.

زخمی که کارد اداره به قلبم زده بود سر وا نکرده بود تا نزدیک عید. حقوق دانشجوها را نداده بودند و مانده بود و جمع شده؛ نزدیک عید به هرکس۴۲۰۰۰ تومن حقوق دادند. دو هم‌اتاقی من را قشنگ یادم هست که نشسته بودند و با آب و تاب پول‌های نو حقوقشان را می‌شمردند. به هرکس نودوهشت عدد، اسکناسِ نو پانصد تومنی داده بودند. وقتی بسته‌ی اسکناس‌ها را ورق می‌زدند و می‌شمردند یا بازی می‌کردند صدایی از نوی این‌ها بلند می‌شد. همه‌ی این‌‌ها مثل کاردکی شده بود و پوست خشک شده‌ی روی زخم کهنه را می‌تراشید و کنار می‌زد، تازه‌ترش می‌کرد.

نشسته بودم روی تختم و هم‌اتاقیم هم روی تختش روبرویم نشسته بود و پول‌هایش را می‌شمرد. خیلی خوشحال بود. وسط خوشحالیش با من طوری حرف می‌زد که نشانه‌ی همدردی و دلسوزیش بود. تازه این رفتارها درد آدم را عمیق‌تر و بیشتر می‌کرد. انها برای پولشان برنامه‌ریزی می‌کردند که چه بکنند، چه بخرند چطور پس‌اندازش کنند. رنگ قرمزگونه‌ی پانصدتومنی‌ها، مثل جرقه‌ای می‌پرید روی خرمنی که با پنبه‌ی بغض من درست شده بود

صحبت از زخم کهنه شد که هر آدمی از این جنس به قلبش خورده. زخمی که آدم نمی‌داند کی، کجا و با چه ابزاری خورده. زخم، همراه آدم می‌ماند و می‌ماند. شاید پوسته‌ی نازکی بگیرد اما به جایی که بخورد دوباره وا می‌شود و جگر را می‌سوزاند. بهانه شد که شعری در این باره از سیدمهدی موسوی بنویسم:

مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته‌ای و نمی روی از یاد...

عاقبت مرد قصه خورد زمین

عشق، کنج پیاده‌ رو افتاد...

عاشقانه‌ی حماسی، بیست و پنجم

خواستن رستم گرگین را از شاه

وقتی گرگین فهمید که رستم آمده پیش کیخسرو، احساس کرد که کلید حل مشکلش پیدا شده. به رستم پیامی فرستاد و گفت: ای پهلوانی که جفت وفاداری و بخت نیک هستی، تو درخت بزرگواری و وفایی، تو آنی که با تو در آزادمردی باز می‌شود و در بلا بسته. می‌خواهم از کار گذشته‌ام که با بیژن کردم حرف بزنم اگر مصدع نباشم. واقعیت این است که پرگار ناراست فلک جوری گشت که چراغ دلم را خاموش کرد و روشنایی از وجودم برد، راهی که نشانم داد در تاریکی بود این تقدیر من بود و باید می‌شد و گذشت:

یکی کژ پرگار این کوژپشت

به خیره چراغ دلم را بکشت

به تاریکی اندر مرا ره نمود

نبشته چنین بود و بود آنچه بود

از تو ای پهلوان می‌خواهم که از خسرو بخواهی که گناهم را ببخشاید تا شاید از بدنامی خلاصی یابم که سر پیری این شده سرانجامم. اگر این لطف را در حقم بکنی چون میش کوهی خشمگین همراه تو به توران خواهم آمد تا پیش بیژن خودم را به خاک بغلتانم و پوزش بخواهم شاید آن خوی و منش پاکم را که رفته بازیابم:

شوم پیش بیژن بغلتم به خاک

مگر بازیابم من آن کیش پاک

رستم با شنیدن پیام گرگین آهی کشید از سر درد و ناراحت شد از خواسته و کام بیهوده‌ای که او در کارش علیه بیژن داشته. رستم به فرستاده گفت به گرگین بگو که ای گستاخ بی‌چشم و رو، نشنیده بودی مگر که چون کسی خرد را زیرپایش بگذارد گرفتار هوا و هوس خواهد شد و رهایی نخواهد یافت. خردمندی که هوا و هوس را زیر کند مَثَل او چون شیر دلیر است که توجهی به شکار دیگران ندارد و برای رسیدن به آنها نیرنگی نمی‌کند، هرگاه بخواهد به نیروی دلیری خود شکار می‌کند و حیوانات دیگر نیز یارای رنجش او را ندارند. اما تو مثل روباهی پیر فریب و دغل پیشه کردی و از تور و تله‌ی روزگار غافل بودی:

تو دستان نمودی چو روباه پیر

ندیدی همی دام نخچیرگیر

با این خواسته‌ی پستی که تو داشتی شایسته نیست که من برای تو پیش خسرو خواهشگری کنم و نام تو را ببرم. اما دلم به حالت می‌سوزد که بیچاره و درمانده شده‌ای و نادم؛ بنابراین از خسرو خواهم خواست که از گناهت درگذرد و من روشنایی رفته‌ی روزگارت را برگردانم. بعدش، اگر بیژن از بند افراسیاب رهایی یابد تو در واقع خواست خدا بوده که که از کینه و انتقام من به دور باشی؛ اما اگر گردش آسمان جز این که گفتم باشد تو امیدوار به زنده ماندن نباش. اول خودم کینه‌خواه بیژن از تو خواهم بود و در صورتی که من نباشم گودرز و گیو انتقام آن دلاور را از تو خواهند گرفت.

دو روزی گذشت و رستم از این رخداد پیش شاه چیزی نگفت. روز سوم که کیخسرو روی تخت شاهی نشست و بار داد، رستم آمد پیش پادشاه و به خواهشگری برای گرگین، آن بدروزگار بخت‌برگشته، سخن آغاز کرد.

بوشهر، سوم

من هیچ دریچه‌ی روشنی به چاه تاریکی که افتاده بودم نمی‌دیدم. گریه می‌کردم. پنهانی گریه می‌کردم اما فایده‌ای نداشت. کسی حالم را درک نمی‌کرد. ما شصت نفر متحد شدیم و تصمیم گرفتیم که برویم به اداره‌ی کل استان مرکزی و اعتراض کنیم. از کلاس درس می‌زدیم، نمی‌زدیم می‌رفتیم به اداره و داد و فریاد می‌کردیم. توماری نوشته و امضا کرده بودیم.

روزی مردی آمد و به ما گفت که شما که ظاهرا این اوضاع برایتان بد نشده؛ دختر و پسر جمع می‌شوید و دل می‌دهید و قلوه می‌گیرید. او اینجور می‌خواست ما را خلع سلاح کند. اما همین حرف او را چماق کردیم و کوبیدیم سرشان که: چرا تهمت می‌زنید، عوض این‌که حال ما را درک کنید و کمکمان کنید دارید اینطور ناسزا و ناروا بارمان می‌کنید؟ پسری به مسؤلی گفت: اگر من بخواهم دختربازی کنم مگر جا قحطی است که بیایم و در مقابل چشم شما و این جور جایی این کار را بکنم، همکار شما به جای حمایت از ما دارد به دانشجویی که دنبال بدبختی و حق خود است تهمت می‌زند.

حقیقت این است که برای ما چنان تجمعاتی خوب بود و همان چیزی که مردک گفت وجود داشت اما نمی‌توانست اثبات کند. مقام بالاتر از او آمد به جمع ما و به دیوار تکیه داد و گفت که قصدی نداشته و از طرف او از ما عذرخواهی کرد و گفت که حالا عصبانی بوده و حرفی زده؛ در عصبانیت و دعوا هم که شیرینی پخش نمی‌کنند. دانشجو گفت: اگر نمی‌تواند مشکل ما را حل کند و اگر نمی‌تواند به خشم و اعصاب خودش مسلط باشد برود کنار؛ به چه دردی می‌خورد این مسؤل؟ با حرف‌ها و جسارت و شهامت این دانشجو دیگران هم قوت قلب می‌گرفتند و سالن از هیاهو و اعتراض پر می‌شد.

چندین بار رفتیم و زمانی دراز در اداره ماندیم و اعتراض کردیم اما سودی نداشت. آنها جواب قابل قبول و معقولی نداشتند که به ما بدهند و ما را راضی و قانع کنند. همه‌اش می‌گفتند باید صبر کنید، درست می‌شود، هنوز به ما چیزی نگفته‌اند. مهمتر از همه این بود که این سبکباران در ساحل نشسته بودند و شب ظلمانی و گرفتاری در گردابمان را درک نمی‌کردند:

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها»

اما واقعیت این بود که آنها یا از حقیقت خبر نداشتند یا داشتند و زمان اعلام خبر مناسب نبود یا اجازه‌ی اعلام حقیقت را نداشتند. از همین‌رو مرتب ما را سر می‌دوانیدند. مثل چندین رشته‌سیم نازک شده بودیم که به هم پیچیده و گره خورده بودیم. هر دفعه هم این اداره‌ای‌ها به جای این‌که سیمی را از بقیه‌ی سیم‌ها جدا کنند آنها را دوباره تاب می‌دادند و گره‌ها را کورتر و سخت‌تر می‌کردند.

بین این همه مسؤلی که آنجا بود تنها یک مرد بود که حداقل نشان می‌داد که غصه‌ی ما را می‌خورد و ناراحت است. آقای بهرامی مردی دراز و لاغر بود. موهایش خرمایی روشن بود و ریش و سبیل اندازه‌اش هم. چهره‌ی مهربانی داشت و نگاه و حالت چهره‌اش جوری بود که حس می‌کردیم دلش به حال ما می‌سوزد و درکمان می‌کند. خیلی با حوصله و نرم و متین صحبت می‌کرد. وقتی او حرف می‌زد لحن و بیانش جوری بود که همه گوش می‌دادند و امیدوار می‌شدند:

«سخن، نرم گوي اي جهانديده مرد

مياراي لب را به گفتار سرد


هميشه دلت مهربان باد و گرم

پر از شرم، جان، لب پر آواي نرم»

عاشقانه‌ی حماسی، بیست و چهارم

پادشاه به رستم گفت که همانا تویی که پشت پادشاهانی و در برابر آسیب‌ها و گزندها، برای ایران چون سپری هستی، همیشه آماده و کمر بسته. تو مانند سیمرغی بر تمام ایران و برای نگاهبانی از آن، بال گسترده‌ای؛ تو خاندان گودرز را می‌شناسی و می‌دانی که همیشه در این درگاه در همه‌ی کارها آماده‌ی خدمتند و من را همیشه به نیکی و خیر راهنمایی می‌کنند. همین گیو، خودش به تنهایی سپری بود برای من در برابر گزندها و بدی‌ها. تا حالا اینگونه گرفتاری نداشته این خاندان. غمی بالاتر از درد فرزند نیست:

چنین غم بدین دوده نامد به نیز

غم از درد فرزند؛ برتر چه چیز

ای رستم ای پهلوان اگر تو آماده‌ی حل این مشکل بشوی شیر ژیان هم نخواهد توانست مانعت بشود. به فکر حل کار بیژن باش که در توران گرفتار شده. از اسپ، مردان جنگی، هزینه‌ی جنگ و سفر و سلاح، هرچه لازم است ببر و سخت نگیر. رستم با شنیدن فرمان، زمین را به نشانه‌ی ادب و خدمت بوسید و سریع برخاست و ایستاد و گفت: ای پادشاه خوش‌آوازه که چون خورشید بر سراسر گیتی مسلطی، دعا می‌کنم که از تو و از وجود تو آز و خشم و نیازمندی دور باشد و دل بداندیش تو در غم و اندوه بگدازد و بسوزد:

بر او آفرین کرد کای نیکنام

چو خورشید هرجای گسترده کام

ز تو دور باد آز و خشم و نیاز

دل بدسگالت به گُرم و گداز

تویی بر کیان شاه و سالار و کی

کیان جهان مر تو را خاک پی

تو آن پادشاهی که تخت شاهی، ماه گردنده و خورشید تابنده تا به حال مثل تو ندیده. تو با نبرد و نیرنگ بَدان و نیکان را از هم جدا ساختی و اهریمن را به دام انداختی. تو شایسته و بزرگی و باید در آرامش و شادمانی روزگار بگذرانی، از این‌رو مادرم من را به پاس خدمت تو و تحمل رنج‌های تو به دنیا آورد:

مرا مادر از بهر رنج تو زاد

تو باید که باشی به‌آرام و شاد

من گوش به فرمان شاهنشاهم و به راهی که اشاره کند خواهم رفت. اگر در اجرای فرمان شاه و در آن مسیر بر سرم آتش ببارد یا نیزه‌ی دشمن به چشمم نزدیک شود، درنگ نخواهم کرد و نخواهم ترسید. ای پادشاه، من این کار را به فرمان تو انجام خواهم داد و نیازی به مردان دلیرجنگی ندارم. پهلوانان بر او آفرین خواندند و به درگاه ایزد برای او دعا کردند. سپس همراه شهریار دست به جام مِی بردند.