خاطره
آقای سلمانی از همان پاییز که من اول راهنمایی بودم، آمده بود مدرسه؛ به عنوان معلم قرآن و امور تربیتی . ما اول ب بودیم ولی آن سال از شانس بد با ایشان کلاس نداشتیم. اما ایشان عهده دار امور تربیتی مدرسه هم بود؛ مثلا در مسابقات نهج البلاغه و ... کششها و کوششها داشت تا بچهها را به طریقی در این امور پرورش همزمان روح و جسم و جان ، وارد کند.
آقای سلمانی لاغر اندام بود و قد بلند؛ با این که سن زیادی نداشت اما چین و چروکهای نامنظم و نابسامانی پیرامون دماغ و دهانش رسم شده بود.
موهای بلند ولی کم پشتش را به عقب می زد؛ چون تپهی سرش به طرز فجیعی کچل بود. معلوم بود که با این کار، میخواست آن بخش ضایع سرش را استتار کند.
ریش کم پشتی هم داشت که اندکی چاله چولههای صورت را پوشش میداد.
بر انگشت میانی لاغر و استخوانیش یک انگشتری با نگین فیروزهای خودنمایی میکرد که شوربختانه اصلا هم به هم نمیآمدند.
از آقای سلمانی خاطرات زیادی دارم. ایشان ماجراجو نبود ولی ناخواسته باعث خلق ماجراهایی به شدت طنزآلود و مهیج میشد؛ از همین روست که خیلی از جزئیات شخصیتش یادم مانده.
هوا خُب از پاییز سرد میشد. آقای سلمانی زیر کت بلندش ژاکت زمختی میپوشید. البته از آن ژاکت به تعداد داشت با رنگهای مختلف. بیشتر به قهوهای و زرد واقعا بدرنگ علاقه داشت.
ویژگی بارز این ژاکتها این بود که یقهی طولانی داشتند به گونهای که آقای سلمانی با آن گردن بلند و لاغرش چندبار تایش میزد تا چفت گردنش بشود و به اصطلاح شیک بماند.
دانش آموزان تحلیلی به شوخی داشتند دربارهی این یقههای طولانی؛ و آن اینکه چون آقای سلمانی در باد و بوران و برف و کولاک هم با موتور(کاوازاکی صدو بیست و پنج قهوهای کهنه) رفت و آمد میکرد؛ در طی مسیر این یقهی طولانی را باز میکرد تا روی سرش؛ و از بالای سر گرهش میزد. حتما برای چشمهایش هم فکری کرده و در جای مناسبی دو سوراخ برایشان تعبیه کرده بود...