خاطره

آقای سلمانی از همان پاییز که من اول راهنمایی بودم، آمده بود مدرسه؛ به عنوان معلم قرآن و امور تربیتی . ما اول ب بودیم ولی آن سال از شانس بد با ایشان کلاس نداشتیم. اما ایشان عهده دار امور تربیتی مدرسه هم بود؛ مثلا در مسابقات نهج البلاغه و ... کشش‌ها و کوشش‌ها داشت تا بچه‌ها را به طریقی در این امور پرورش همزمان روح و جسم و جان ، وارد کند.

آقای سلمانی لاغر اندام بود و قد بلند؛ با این که سن زیادی نداشت اما چین و چروک‌های نامنظم و نابسامانی پیرامون دماغ و دهانش رسم شده بود.

موهای بلند ولی کم پشتش را به عقب می زد؛ چون تپه‌ی سرش به طرز فجیعی کچل بود. معلوم بود که با این کار، می‌خواست آن بخش ضایع سرش را استتار کند.

ریش کم پشتی هم داشت که اندکی چاله چوله‌های صورت را پوشش می‌داد.

بر انگشت میانی لاغر و استخوانیش یک انگشتری با نگین فیروزه‌ای خودنمایی می‌کرد که شوربختانه اصلا هم به هم نمی‌آمدند.

از آقای سلمانی خاطرات زیادی دارم. ایشان ماجراجو نبود ولی ناخواسته باعث خلق ماجراهایی به شدت طنزآلود و مهیج می‌شد؛ از همین روست که خیلی از جزئیات شخصیتش یادم مانده.

هوا خُب از پاییز سرد می‌شد. آقای سلمانی زیر کت بلندش ژاکت زمختی می‌پوشید. البته از آن ژاکت به تعداد داشت با رنگ‌های مختلف. بیشتر به قهوه‌ای و زرد واقعا بدرنگ علاقه داشت.

ویژگی بارز این ژاکت‌ها این بود که یقه‌ی طولانی داشتند به گونه‌ای که آقای سلمانی با آن گردن بلند و لاغرش چندبار تایش می‌زد تا چفت گردنش بشود و به اصطلاح شیک بماند.

دانش آموزان تحلیلی به شوخی داشتند درباره‌ی این یقه‌های طولانی؛ و آن اینکه چون آقای سلمانی در باد و بوران و برف و کولاک هم با موتور(کاوازاکی صدو بیست و پنج قهوه‌ای کهنه) رفت و آمد می‌کرد؛ در طی مسیر این یقه‌ی طولانی را باز می‌کرد تا روی سرش؛ و از بالای سر گرهش می‌زد. حتما برای چشم‌هایش هم فکری کرده و در جای مناسبی دو سوراخ برایشان تعبیه کرده بود...

کارِ به‌کمال

ذکر جُنید بغدادی، رحمه الله علیه

نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بودند. جنید برفت و پای او را بوسه داد. او را سوال کردند، گفت: " هزار رحمت بر وی باد که در کار خود، مرد بوده است و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در سر آن کرد."

تذکرةالاولیا، به کوشش محمد استعلامی، ص ۳۷۶

تخم‌گذاری عشق

بگذار دست هایت را بگیرم، آخر، رودخانه‌ی احساس عمیق است باید کمکم کنی رد شوم. دست هایت می تواند قایقم باشد به ساحلم برساند.

بگذار گریبانت را ببویم آخر نسل گل های طبیعی کنده شده، ولی آن جا می‌دانم عطر آغاز انسان می‌تپد. بگذار ببویم و لحظاتی به آغازینه‌ها به آزادی‌ها بپیوندم.

حس مواج و گرمِ بودن، روی لب‌های تو جاریست، بگذار قایق بوسه را برانم گرم، بگذار جامم را پر کنم از آن زلال ارغوانی، دفترم را شرابی کنم، کلمه هایم را مست کنم مست!

بر آشیان خنده‌هایت عشق من چون کبوتری تخم گذاشته یعنی هر روز به خنده هایت بیشتر عاشق می‌شوم هر روز بر آن آشیان جوجه‌های خواستن می‌زایم!

بر زلال چشمانت قلبم می‌غلتد چون برگی زرد، می‌برد قلبم را به بی‌انتهاها به بی کران‌ها

بانوی من ببین با من با قلبم چه کرده‌ای

برای آن چشمها لبخندها باید مرد، مردن یعنی زندگی ناب، زندگی در آغاز انسان.

احساس سرد مرا

در اجاق گرم آغوشت پناهگاهی باش.

عزیزم

دوستت دارم.

دور سرت می گردم که هزار نقش دلربا

فقط آن جاست.

دوستت دارم مثل نفس مثل هوا مثل آب

دوستت دارم.

عطر تن پاییز

یادت می‌آید آن پاییز که پشت‌سرت ایستادم و غیرمنتظره گفتم: کجا می‌روی؟ و تو با چشم‌هایی که می‌خواست از کاسه بیرون بزند نگاهم کردی، با آن بهتِ زندگی‌­سوز تباهم کردی. بی‌­حرکت، مثل شخص قالب‌­تهی، سرجایم ماندم و زبانم را، ندانسته و دست‌پاچه سوزاندم.

باد میان چادرت می‌پیچید و عطر تنت را به هوا می‌داد، منِ عاشق، هیجان‌زده بودم، فشارم افتاد. صدایت کردم، نفسم بند آمده‌بود، تاریخ تازه‌ای برایم آغاز شده‌بود.

یادت می‌آید آمدی از من سؤالی بپرسی مثل گم­شده‌ها شده‌بودم مثل می‌­زده‌ها هذیان گفتم؟ تو از حرف‌های من چه فهمیدی چگونه شد که از گیج‌بازی من، نترسیدی چیزی نپرسیدی؟

داشتم می‌مردم

تو نمی­دانستی

خون دل می‌خوردم

تو نمی‌دانستی

........................

قصه‌ی‌ قلبم را

کاش می‌فهمیدی

در نگاهم غم را

کاش می‌فهمیدی

......................

رفتی و مانده هنوز

گل وامانده‌ی من

ریخته بر سر میز

غم ناخوانده‌ی من

سفر به سوی تو

رفتم بیرون و دو قرص نان گرفتم. غروب در همه جا ریخته بود حتی در تک تک سلول های تن من. می ترسم که آفتابم فرو شود و هنوز چیزی که بماند ننوشته باشم می ترسم که چرخ بپوکد و من هنوز نرشته باشم:

ای آفتاب برایم بمان بسوز

من روی خاک، تو در آسمان بسوز

خودکار و دفتر و بارانِ بغض من

تا آفرینش رنگین کمان بسوز

می دانم، دوباره به سمت مهربانی تو به سوی شهر قشنگ تو سفر خواهم کرد؛ دوباره نغمه ی خاطره بار شجریان و پیانوی معروفی را به هوش جاده تقدیم خواهم کرد تمام وجودم را به یاد تو تسلیم خواهم کرد. دوباره به دیدن اسبی سرخ خواهم رفت در مزارع وحشی که باد دیوانه به یال هایش می کوبد کف دریای عالم را می روبد و در اعماق رهایم می کند. به تماشای برگ یونجه ای خواهم نشست که روزی برای تو شیر خواهد داد، به تماشای آفتابی که به دامنت خواهد افتاد. شاید آخرین نفسم در هوای کوی تو باشد شاید آخرین کلماتم نزدیک گوش تو بر زبانم بیاید شاید نگاهی از تو به هواداری جانم بیاید شاید!

شاید کنار تو شد خوابگاه من

شاید که تازه شود اشتباه من

بگذار حس قشنگی که داشتم

از نو شکوفه زند با گناه من

من اشک ریخته ی چشم عاشقم

در زیر پلک تو باشد پناه من

گدا

قدیم گدا زیاد بود آن هم به قول سعدی از نوع هولش. به روش­های گوناگون و غیرمستقیم، دست می­‌کردند داخل جیبت و رزق مقسومشان را وسعت می‌­دادند. حدود پانزده سالی می­‌شود که حضورشان در صحنه­‌های صله­‌ی رحم و کسب‌­وکار(هر دو باهم) کمرنگ شده. کجا رفته­‌اند این قوم خجول و بامناعت؟

در روستا خانه­‌ی کسی بودم. گدایی وارد شد. در غیاب پدر و مادر، فقط دو سه دختر جوان و رفیق در آن خانه بودند. مقداری گندم یا جو به گدا دادند. او جا خوش کرده­‌بود و نمی‌­رفت. نمی­‌دانم دخترها چگونه بند را آب داده بودند که با پررویی تمام ایستاده و زل زده­‌بود سمت در اتاق. هرچه هی می­‌کردند و دشنامش می­‌دادند و می­‌راندند اثر نداشت. بعدها به قسمت روانی این ماجرا فکر می‌کردم و یادم می­‌امد و می‌­آید که دخترها به روی گدا خندیده‌بودند. گدا سیگنال مناسبی دریافت کرده­ و بدون ترس، قرص و محکم و چندش­‌آور سرجایش مانده‌­بود.

گدایی، به نانوایی ما می­‌آمد اوایل­ دهه­‌ی هشتاد. یک کشتی کوچک مسی با زنجیری به مچش آویزان بود و از کف آن، دستی مسی با پنج ­انگشتِ باز برآمده­‌بود به نشانه­‌ی دست­‌های بریده­‌ی عباس­‌بن علی در کربلا. شالی سیاه هم گرد سرش می­‌پیچید با عبایی بر دوش و انگشترهایی جورواجور بر دست. او برای خودش وجهه­‌ای ساخته­‌بود. مردم به او درویش می­‌گفتند. عز و جاهی برای خود فراهم کرده­‌بود. خواهش او ملتمسانه و مفلوکانه نبود. با لحنی غرا مثل نقال‌ها شعر می‌خواند. مردم هم در سفینه­‌ی مسی درویش، سکه می­‌ریختند. شگرد خوبی داشت. توانسته‌­بود کسب‌وکاری راه بیندازد بدون این­که رانده­‌شود. با مردم شوخی می‌کرد و بینشان احترامی داشت، هرچند ناچیز.

سرمایه­‌ی اولیه‌ی گدا یک بلندگو است برای خرج کردن از اهل بیت ادعاییش و اعلام حضور، و به ضرورت مقداری تواضع. گداهای جدید، دیگر لباس مندرس و پاره‌پوره هم نمی­‌پوشند. آن ها در واقع دارند بازی می­‌کنند. لباس کهنه نمی‌پوشند چون نمی­‌خواهند پس از پایان کار اداریشان، در کوچه و خیابان انگشت‌­نما و معذب قدم بزنند. اصلا لزومی ندارد کسی آن ها را بشناسد. شاید ما آنها را خیلی جاها می­‌بینیم و متوجه نمی­‌شویم چون سر صحنه­‌ی بازی نیستند.

دوسه سال پیش، روز تعطیل بود و عزا. نزدیک ظهر صدای بلند و تنفرانگیز بلندگوی گدایی، داشت گوشمان را سوراخ می‌کرد. مشغول مطالعه بودم. اهل خانه به ستوه آمدند. کمی دندان روی جگر گذاشتیم، سودی نداشت. صدایش اعصاب آدم را رنده می‌­کرد. انگار بیخ دیوار پنجره ایستاده‌­بود. حرص می‌­خوردم از این که چرا کسی معترض نیست، چرا کسی او را هِی نمی کند. رفتم دم در. دیدم ساکی دارد و بلندگویی به دست و مخلفات بلندگو در ساک. صدای نکره­‌ای که بدبختی و نکبت در کوچه می­ریخت.

صدایش کردم حاج‌­آقا! (کت­‌وشلوار نسبتا تمیزی داشت و قدبلند بود و قبراق) صدایت مزاحم است، هم کمش کن هم برو دورتر. ابزار تواضع را به­‌کار برد و رفت. نگاهش می‌کردم. گفت کافی­ست؟ گفتم نه هنوز برو. یک­بار دیگر هم سؤال کرد و با پاسخ من رفت تا ته، در آستانه­‌ی خروج از کوچه؛ ... و دیگر رفت. پیرزن همسایه دوید بیرون. گفت کو؟ گفتم رفت. گفت آوردم پول بدهم بهش، روضه­‌ی قاسم بخواند. خد را هزاران بار سپاس گفتم که پیرزن دیرآمد و گدا با آواز هولش از دسترس خارج شد.

گدایی ریخت­‌های گوناگونی دارد. یک روش دیگر جوری­ست که این بزرگواران، کنار راهگذر به امید شکار می‌ایستند. شخص قابل صید، از دید آن­ها متغیرهایی دارد که من دقیقا نمی­‌دانم ولی به نظرم اولین ویژگی، سادگی و دلسوزی آن­هاست که گدا با شامه‌­ی تجربه و باریک‌­بینی خودش، با نگاهی به چهره­‌ی شخص، تشخیصش می­‌دهد و سر بزنگاه جلوی طرف را می‌گیرد. با سخنان و ترفندهای سوخته و تکراری احساسات شخص را برانگیخته می­‌کند شاید بتواند مبلغی از جیب قربانی بکند. ترفندهایی چون من غریبم، طفل و زنم در بیمارستان است، گیر افتاده­‌ام و هزینه‌ی برگشت به شهرستان ندارم و غیره.

من از سال­های دور دوز و کلک و نمایش این قوم را فهمیده بودم. یک­بار گدایی به همین سیاق جلوم را گرفت و شروع کرد به التماس و کدیه، نایستادم و همچنان رفتم. گدا قدری با من آمد و دید از قِبَل من آبی برایش گرم نمی‌شود. ناامید و مغبون بازگشت.

سال‌ها پیش رفته‌بودم مشهد . رفتم طبقه‌­ی منفی حرم که بر سقفش نقاشی‌­ها و نگارگری­‌های شگفتی دارد. آدمی که سرسوزن ذوقی دارد سیر نمی­شود از تماشا. پیشوای هشتم واقعا سلطنتی دارد آنجا. خادمان، زایران، کبوتران و نوبتی‌­زنان، انسان را یاد بارگاه سلاطین می‌­اندازد.

در کنجی نشستم. به دیوار سنگی تکیه دادم. از تماشا سیر نمی­‌شدم؛ تماشای آینه­‌کاری­ها، هنرنمایی­‌ها بر سقف، فرش­های زیبا و آمدوشد مردم. غرق تماشا و لذت بودم که مردی آمد نزدیکم نشست، خیلی نزدیک. زیرچشمی می­‌پاییدمش که هی نگاهم می­‌کرد تا من هم نگاهش کنم یا از احوالش بپرسم؛ اما من جنب نخوردم. صبرش تمام شد و قصه و استغاثه را آغاز کرد. گفت و گفت. از من نه نگاهی دید، نه حرفی شنید. احساس کردم نفت چراغش دارد ته می­کشد، بلند شدم و راهم را گرفتم و رفتم.

فکر می‌­کنم از گدایانی که هنگام حرکت اتوبوس یا مینی‌­بوس، وارد ماشین می‌­شدند و با ذکر دعا، صلوات و اشعار، کانالی می­زدند به جیب مردم، هنوز مانده باشند. ترمینال اراک، دهه‌­ی هشتاد که دانشجو بودیم؛ جوانی شیرین‌عقل‌وار می­‌آمد داخل مینی­‌بوس و همیشه می­‌خواند:

دشمنی دشمن تر از اولاد نیست

شاخ­‌گاوی برتر از داماد نیست

جذر عددها را تا یک رقم اعشار می­گرفت و پایتخت همه‌­جا را می­‌دانست. باز گدایی او ظلمش شدید نبود؛ چون سرگرمی تولید می‌­کرد و می­‌خندانید؛ اطلاعاتی جزئی هم نصیب مسافران می‌­شد.

پایان ندارد انواع گدایی.

چشم‌هایت

وقتی که به چشم‌هایت توسل می‌جویم احضار واژه آسان می‌شود خودکار می‌رقصد و جاده جوهر را می‌بلعد.

به چشم‌هایت که فکر می‌کنم در عمیق‌ترین جای شب، جنگل آن سوی دیوار، روبروی تختم پرده‌ی ابهام می‌زند و شاخه گل الهام برایم پرتاب می‌کند.

وقتی به چشم‌هایت متوسل می‌شوم خوابم را درون پاکتی می‌گذارم و به نشانیت پست می‌کنم؛ در جوهر خودکار، واژه‌ها را می‌شویم و در جاده‌ها به سمت خانه‌ات گسیلشان می‌کنم.

به چشم‌هایت که فکر می‌کنم قطارها و اتوبوس‌ها مسافران را به تور نگاهت فرا می‌خوانند جمله‌هایم میان ابرها به مذاکره می‌نشینند و انگشتانم هوای دفترم را شرجی می‌کنند.

به چشم‌هایت که فکر می‌کنم وظیفه‌ام وسیع‌تر می‌شود و دستم می‌لرزد و چرخ‌های نوشتن، زیر سنگینی این بار در این مسیر می‌ترکد. .

.

.

اکنون من مثل ریگی محتضر، در ساحل، چشم به راه موج‌های تو هستم؛ "ای یار ای یگانه ترین یار" با کدام باد وعده‌ی غسلم را می‌دهی با کدام باد؟

تجربه‌ی تازه

توفیق، هفده و پنجاه دقیقه مقابل در ما بود. من یک حوله برداشتم. مایو پوشیدم. دمپایی هم برداشتم. حرکت کردیم. آهنگ معین را گذاشته بود: صبحت به خیر عزیزم با آن که گفته بودی... این ترانه مرا به سال های دور برد. اواخر دهه‌ی هفتاد شاید. هنوز هم جان دارد این آهنگ و آدم احساس نمی‌کند که قدیمی شده. شوری در این مرد احساس می کنم من، شور جوانی و عشق‌بازی؛ احساس می کنم توفیق چون قایقی گرفتار موج‌ها شده، موج‌هایی که انگار کائنات به خواست خودِ او در جریان انداخته.

من ستایش می‌کنم این حالات و مقامات او را چرا که مرا نیز به جهان تازه‌ای از تجربه‌های بی‌بدیل و بکر می‌برد. من که خصوصا در این چند سال اخیر، بخت زیستن در چنین تجربه‌هایی را نداشته‌ام، نیازمند شنیدن از زبان راستین او هستم. نیاز دارم تجربه‌های ناب او را از تاجیکستان و جاهای دیگر، این بار با وسواس بیشتر بشنوم و درست و دقیق در دفترچه‌ای یادداشت کنم. بی‌گمان این گفتمان، زبان مرا و نوشته‌ها‌ی مرا غنی‌تر خواهد کرد.

کوه نمک و دریاچه‌ی کوچکی که در دل اوست حدود پانزده کیلومتر فاصله دارد. راهی باریک به پهنای یک ماشین کمی بیشتر، ما را به مقصد می‌بُرد. جاده، خاکی بود و ناهموار. شن و ماسه نیز در مسیر کم نبود. از دور، کوهی شبیه سایه پیدا بود. توفیق با سر، به سمت کوه اشاره کرد و گفت می‌رویم تا آنجا.

انگار پرهیبی از کوه بود. به نظر دور می‌آمد. اما حدود هجده و ربع، داخل دریاچه بودیم. نزدیک آنجا چندین ماشین ایستاده بود. دو زن و یک مرد با چتر زردرنگِ یک پاراگلایدر کلنجار می‌رفتند. رد شدیم. نزدیک دریاچه هم دو سه ماشین توقف کرده بودند. یکی از آن‌ها سوزوکی بود. دیدن سوزوکی من را به این گمان انداخت که منطقه، تفریحگاهی اشرافی است. کوه‌های خرد و بزرگ که دامنشان نمک‌سود بود، آنجا را در بر گرفته بودند. دقیق نشدم جنس کوه‌ها را بفهمم. رویه‌ی آن‌ها به خاک سرخ می‌زد. برای من این جا بسیار تازگی داشت از همین رو نتوانستم به اطرافم با دقت نگاه کنم.

بوسه

زیباترین شعر

در کتابخانه نیست

در چاپخانه نیست

....................

زیباترین شعر را

دو نفر با هم

و در لحظاتی عمیق

می گویند

.......................

آری

زیباترین شعر

دو بند دارد

یک بند بر لب تو

یک بند بر لب من

اجنه

دردهای عجیبی اذیتم کرده. مدتی وقتی می‌خواستم وارد عالم خواب شوم مغزم ناخودآگاه دنبال چیزی می‌گشت مثل یک واژه یا اسم کسی یا هر کوفت و زهرماری؛ به شدت جستجو می‌کرد، یک نقطه از مغزم را می‌فشرد هراسان بیدار می‌شدم هراسان از گم شدن در جهان، هراسان از از دست دادن نیروی شناخت. کم کم، اما این خلجان در بیداری فروکش می‌کرد ترسم اندکی می‌ریخت؛ خواب، صدایم می ‌کرد این دفعه آرام تر به خواب می‌رفتم. هرگز نفهمیدم که این عارضه از کجا آمد؟ از سال هفتاد و هشت یا نه شروع شد حتی در بیداری. انگار یک موتور جستجوی خودکار خود به خود شروع می‌کرد. احساس می‌کردم بعضی چیزها را دارم فراموش می کنم و این، ترس مرا مضاعف می‌کرد. احساس می‌کردم زوال عقل دارد به سراغم می‌آید نمی‌دانم چه بود البته هنوز هم گاهی با شدت کمتر حمله می‌کند. اصلا هیچ دکتری این را درک نمی‌کرد. وقتی پیش پزشکی بیانش می‌کردم فقط گوش می‌کرد و روی کاغذ چیزی می‌نوشت و سرش را تکان می‌داد به این معنی که می‌فهمد و من حس خوبی پیدا می‌کردم حس می‌کردم خودکار دکتر معجزه خواهد کرد و برایم دارویی تجویز می‌کند که دیگر راحت می‌شوم راحت راحت اما افسوس دکترها نمی‌فهمیدند نمی‌فهمند! من هم همیشه پیش دکتر حواسم پرت می‌شود که بپرسم این عارضه اصلا چیست چه مرضی است او هم که شکر خدا توضیح نمی‌دهد چیز مشخصی نمی‌داند که توضیح بدهد.

حتی یادم است که چند باری از خواب برخاسته بودم در حالی که مکان و زمان را گم کرده بودم و گیج گیج بودم. هاج و واج سر و صدا می‌کردم زنم اسمم را صدا می کرد نمی فهمیدم! داشتم جهان را گم می‌کردم و این را وقتی در همان حال بفهمی خیلی دردناک است. از زندگی دلم می‌گرفت دلم برای گذشته آینده و حال می‌گرفت احساس می‌کردم ناکام و نمرده این جهان را ترک می‌کنم. احساس می‌کردم با حسرتی عظیم آگاهیم را دارم از دست می‌دهم.

من حتی برای درمان این، پیش جن‌گیر هم رفتم. جن‌گیر کارمند بود. قد و ریش قهوه‌ای بلند داشت و چشم‌هایی کوچک. همیشه سیاه می‌پوشید. موهایش را به عقب شانه می‌کرد موهایی بلند و کم‌پشت و اندکی خرمایی. آقای رضایی بود. او مرا در پیشگاه اجنه حاضر کرد البته آن‌ها را فقط او می‌دید. به من گفت دستت را (که چهار زانو نشسته بودم) روی پایت بگذار نه به پهنا بلکه به قاعده‌ی نازکترش. سپس به سمت اجنه نگاه کرد که گویی آن سوی پنجره ایستاده بودند. گویی تسخیرشان کرده بود و گرنه مگر جن بیکار است که بیاید دم پنجره و مسخره بازی با

انسان.

آقای رضایی کتابی دستش بود که انگشت اشاره‌اش را لای آن گذاشته بود. خطاب به آن‌ها گفت: این آقای رضوانی احساس می کند مغزش فشرده می‌شود سرش سنگین می‌شود به مغزش نیاز دارد اگر درمان این درد دست شماست این انگشت اشاره‌ی ایشان را ببرید بالا.

من با ناباوری تمام و حیرت زده دیدم انگشت دستم آرام آرام دارد به سمت بالا می‌آید!

در ضمن در مفصل مربوطه جریان نیروی مطبوعی را احساس می‌کردم. انگشتم آمد بالا و بالا تر. آقای رضایی به آن‌ها گفت بالاتر لطفا بالاتر اجنه اطاعت کردند و تا آخرین حدی که می‌شد و دیگر امکانش نبود انگشتم را بالا آوردند. قشنگ بود. در این حرکت من هیچ اراده ای نداشتم آقای رضایی واسطه بود و اجنه منبع و انگشت اشاره‌ی من هم مقصد.

بعدش گفت لطفا به همانگونه آرام انگشت ایشان را ببرید سر جایش. دوباره بی آن که من اراده ای داشته باشم انگشتم با حسی قشنگ برگشت سر جایش.

حالا آقای رضایی باید برگ برنده‌اش را رو می کرد. دستم را دوباره گذاشتم روی پایم این بار به پشت. آقای رضایی گفت لطفا و برای این که این مرض و این درد به طور کامل بر طرف شود دست ایشان را ببرید و روی پیشانیش بگذارید. لطفا لطفا ...

اما این دفعه اجابت نشد من همان نیرو را در آرنجم احساس می‌کردم اما برای بالا بردن دست من کم‌اعتقاد، تا آن حد خیلی ضعیف بود و نتوانست حتی تکانش دهد. آقای رضایی هی دستور می‌داد و رفته رفته خود را خشمگین نشان می‌داد. آخر سر هم گفت من مجبورم با شما یعنی اجنه خداحافظی کنم و خداحافظی کرد. من اعتبار آقای رضایی را پیش حضار خرافاتی و دهاتی خیلی پایین آوردم به نظر خودم البته.

باری آقای رضایی به من گفت نماز صبحت را نگذار قضا بشود و گوسفندی نذر امامزاده کن انشاالله شفا می‌گیری.

من هم که گرفتم.

کلمه

اگر کلمه نبود من می‌خواستم چکار کنم؟ چگونه می‌توانستم عشق کهنه‌ی به‌روز را برایت تعریف کنم؟ چگونه می توانستم اعماق دلم را بکاوم و برایت بنویسم؟

کلمه را مثل کبوتری می‌فرستم لب بام نگاهت و از آن جا به آشیانه‌ی دل مهربانت. گفتم دل مهربانت، در گذشته اما می گفتم دل سنگت. حس می‌کنم اکنون دل مهربان تری داری حس می‌کنم می‌شود باهات حرف زد حرف از عشق زد حرف از بودن و ماندن زد. حس می‌کنم اکنون پخته‌تریم و به امتداد حیات، بهتر می‌توانیم بیندیشیم.

اگر تو نبودی من می‌خواستم چه کنم می‌خواستم درباره‌ی چی بنویسم از کجا می‌خواستم لبخندی پیدا کنم که سر راه ظلمتم فانوس بگیرد. از کجا می‌خواستم نگاهی پیدا کنم که آتش به بدن واژه و دفتر بزند؟

اصلا نمی‌دانم چقدر به من فکر می‌کنی چقدر برایت اهمیت دارم؟ این جا یک پنجره باز شده که اهالی آن دل بزرگی دارند و مهربان؛ و من از این پنجره برای گنجشک‌های نگاهت گندم می‌ریزم، شاید یک بار، فقط یک بار، نه برای من، که برای شادی روح گپ و گفت مرده‌ی ما، آوازی سر بدهی شاید.

کاش می‌توانستم داد بزنم که دوستت دارم به تو بفهمانم که من با اکسیر کلمه، تو را همین جور قشنگ و با طراوت نگهت خواهم داشت دور از آسیب‌های زمانه؛ اما جسارتش را نداشتم

فقط دیوانه‌وار دوستت داشتم

کاش می‌توانستم کتابی ازت قرض بگیرم که بوی تو را ببرم به خوابگاهم کاش... وای چه خواسته‌هایی که همه را در جنینی ذبحشان کردم یعنی سقطشان کردم

کاش می توانستم اصلا به خاطر بزدلیم بمیرم

که از خواری این خواسته‌ها کناره بگیرم اما اما شهامتش را نداشتم فقط دیوانه وار دوستت داشتم

کلمه گریبانم را گرفته رهایم نمی‌کند برده مرا تا قله ها می‌خواهم از این اوج بپرم پایین می‌خواهم حوصله ها را سر نبرم مجالش نیست دیگر

من از پاکی حماقت آمیز خودم هنوز خود خوری می‌کنم؛ کاش می‌توانستم تجربه‌های عینی‌تری را زندگی کنم کاش می‌توانستم از نگاهت حرف بکشم کاش می‌توانستم کاری کنم که باهام دعوا کنی کاش... اما دیوانه وار دوستت داشتم.

دیوانه وار دوستت دارم.

زناشویی با نزدیکان

بدو گفت سوداوه: گر گفت من
پذیرد، شود رای را جفت من
که از تخم خویشش یکی زن دهد
نه از نامداران برزن دهد...
... سودابه می خواهد یکی از دختران کاوس را که خواهران سیاوشند، به او به زنی بدهد. این هنجار و راه و رسم اجتماعی که باری چند نیز در شاهنامه بازتافته است، هنگامه سازترین و ستیزه انگیزترین پرسمان در دین کهن ایران و آیین آن است که "خویدوده" نامیده می شود. این واژه ی پهلوی... به معنی زناشویی با نزدیکان است. ... راست آن است که خویدوده از رسم و راه های باستانی در فرهنگ های آریانی یا هند و اروپایی است و تنها در نزد ایرانیان زرتشتی، رواج و روایی نداشته است. ...
نامه ی باستان، ج سه، گزارش بیت های دویست و دوازده، و سیزده
استاد میر جلال الدین کزازی

دوستت دارم

هرگز فکر نمی کردم که من بازیچه‌ی نگاه‌های تو بوده باشم هرگز فکر نمی‌کردم که یک روز از هم بپاشم! هرگز فکر نمی‌کردم که سال‌ها به دنبالت بگردم به سراغت بیایم سر کوچه‌ات را بپایم!

تو به من، عاشقی آموختی مرا در آتش لبخندت سوختی آخرش هم این دل چاک خورده را به سر سوزن محبتی ندوختی!

این جا چه می‌توانم بنویسم نخ کدام غصه را بریسم از چه می‌توانم بپرسم به چه می‌توانم برسم؟

دقیقا نمی‌دانم از چه روزی سپاه نگاهت وارد سرزمین قلبم شد و قلعه‌ی زندگانیم را فتح کرد. نمی‌دانم چه زمانی این سرنوشت را بر سر من آورد؛ اما می‌دانم که تقدیر مرا همان سپاه نگاهت تسخیر کرد.

قلم، زبان خودش را کوتاه می‌کند و قادر نیست خاطره‌ها را بنویسد؛ هر چند خاطرات من بیشتر به سفر در اعماق نگاهت گذشت. سختم است این را در این فضا بنویسم که هنوز شکل و رنگ کفشهایت یادم مانده و من تو را میان دسته‌ی همسالان، گاهی از روی کفشهایت می شناختم.

و نوشتن این یکی سخت تر از قبلی است که از خط اطوی بالای ...

گفتم که قلم را همیشه حکومت‌ها محدود نمی کنند خودمان هم گاهی به همان گونه حتی بدتر هستیم.

کاغذی برایت نوشتم و داخل کتابی گذاشتم و دادم بهت. کتابم را پس دادی اما آن نوشته نمی‌دانم چی شد

نمی‌دانم اصلا خواندیش یا نه

نمی‌دانم نگهش داشتی یا انداختیش دور

نمی‌دانم

کاش برایم کلمه‌ای بنویسی

میان من و تو غیر از سکوت

واسطه نبود

شاید بگویند این که گفتی رابطه نبود

اما من پلی ساختم از قلبم تا به اقیانوس نگاهت

از ابریشم احساس

از یک شورش خاص

انتظار انتظار انتظار

این کلمه مرا ذره ذره در مسلخ عاشقی مثله کرد

همان روزها که من داشتم مثله می شدم تو به شدت مغرور زیبایی و انبوه دوستدارانت بودی کجا مرا به خاطر می‌آوردی کجا؟!

دوستت دارم

چون به من سرمایه‌ی خیلی قشنگی ارزانی داشتی و آن عشق است و عشق

و آن زنده بودن است و بودن

دوستت دارم بیش از گذشته‌ها و پخته‌تر دوستت دارم چرا که هنوز معتقدم هیچ زیبایی به اندازه‌ی تو و به اندازه‌ی قشنگی چشمان تو مرا به این وجد و حال نمی‌توانست آورد

دوستت دارم چرا که به فکر کردن به تو معتاد شده‌ام

نامت را که می‌برم نشئه فرا می‌گیردم

به نگاهت که فکر می‌کنم جذبه‌ای شگفت می‌ربایدم هنوز، آری، هنوز

دوستت دارم

پروانه‌ای هستم که در این باغچه تنها گل من تو هستی

باد باشد توفان باشد بوی تو می‌کشاندم

بوی تو، طعم ابدی عشق را تازه‌تر می‌چشاندم

می‌آیم به سمت تو

می‌آیم به ملاقات یک معشوق

می‌آیم به درک لحظه‌ی حساس آغاز عاشقی

دوستت دارم چون نوزاد که سینه‌ی مادر را

چون دیکتاتور قدرت را

چون باد که رهایی و آزادی را

چون کودک که بازی و شادی را

دوستت دارم

مثل خواهش دانه به جوانه شدن

مثل خواهش انار خندان به دانه‌دانه شدن

مثل خواهش واژه به ترانه شدن

دوستت دارم دوستت دارم

تا روزی که جان از تن بگریزد دوستت دارم

تا روزی که تمام تنم بریزد دوستت دارم

تا روزی که جهان دوباره برخیزد دوستت دارم

افسوس که نمی‌توانم برایت بنویسم که لطفا برای من چیزی بگو چیزی بنویس

نگو وقتش نیست

نگو هیس! نگو هیس!

چای و استکانش

گاهی با خود می‌اندیشم که این چای چه اندازه در طرح زندگی من نقش پر رنگی دارد. مقصود من از چای آن هنگام است که این نوشیدنی خواستنی را در استکان می‌ریزی؛ گفتم استکان. از سخن سخن می‌زاید. این استکان لامصب برای من به گونه‌ی ویژه‌ای مهم است. شکل هندسی استکان، ضخامت شیشه‌اش، ظرافت و وضوحش جای نصب و انحنای دسته‌ی استکان و ... برایم اهمیت خاصی دارد. خدا می‌داند خیلی جاها که مهمانی می‌روم لیوان یا استکان چای و رنگی که از شیشه‌ی آن می تابد برایم تصمیم می‌گیرند که بنوشم یا نه.
خب آشکار است که طعم و عطر چای و قند پهلوی آن را هم به هیچ روی نمی‌توان نادیده گرفت. اما اینها در مرحله‌ی دوم نوشیدن است.
اگر عطر طبیعی خصوصا طعم درستی نداشته باشد به نیمه نرسیده رهایش می کنم.
پی استکان را بگیریم فعلا. مادر خانم من علاقه‌ی وافری به ظرف و ظروف دارد البته از گونه‌ی زیبا و گرانش. آشپزخانه‌ی ایشان مجمع‌الظروف است. البته اگر جا کم باشد، بنابر درجه‌ی محبوبیت و زیبایی، ظرفی می‌تواند در آشپزخانه بماند یا تبعید شود به مکانی فروتر. لیوان و استکان هم در این میان جای خود را دارد؛ با شکل‌های هندسی زیبا و ظرافت بالا انواع اینها را هنگام پذیرایی ایشان دیده‌ام. یک بار ایشان فهمیدند که این جانب از فلان استکان خوشم آمده، مهربانی کردند و سه عدد از آن ها را به من بخشیدند. فرانسوی بود. شفاف و خوش‌نقش.
بنده با مراسم خاصی که برای خودم فراهم می‌کنم چای می خورم( که شرح این خود فرصتی دیگر می طلبد.)، نوشیدن در این استکان ها هم، وقتم را حسابی خوش می‌کرد؛ حتی آن زمان را، که با پای انتظار می‌پیمودم تا به آن دم و آن دم کشیده برسم!
بعد از مدتی یکی از این گرامیان افتاد و شکست؛ ولی دوتای دیگر هنوز درست بود. اندکی خب، سر این اتفاق مکدر شدم. شوربختانه بعد از مدتی دیگر، آن هر دو هم شکست. دیگر نمی توانستم در لیوان یا استکان دیگری چای بخورم. اوقاتم به تلخی می‌گذشت؛ کسی هم، آن‌گونه که باید درکم نمی‌کرد؛ چون خیلی‌ها به هیچ روی این ادا و اطوارها و مراسم مخصوص چای ندارند.
با خود اندیشیدم هر جور که شده بایست مساوی خود این استکان ها را از هر حیث پیدا کنم و بخرم.
هر مغازه که می رفتم یا مشابه آن را داشت یا فرانسوی نبود یا اصلا نداشت. چند روزی اسیر این بودم؛ پرس و جو می‌کردم. باقی مانده‌ی همتای این ها که در آشپزخانه ی مادر خانمم بود هم به شکسته‌ها پیوسته بودند.
سرتان را درد نیاورم؛ شاید چهار پنج روز پی آن استکان نازنین بودم. از آن جا که جوینده یابنده است یافتمش. شش سال پیش بود شاید، که یک دست خریدم چهل و پنج هزار تومان. از آن دست گمان می‌کنم نیمشان به همتایان رفته‌ی خود پیوسته‌اند. ولی جای نگرانی نیست! جهان خواسته‌های جدی را جدی می‌گیرد. تازگی‌ها در سینی مادر خانمم استکان‌های جدید قشنگی دیده‌ام.

چشم‌ به راه

چگونه بگویم که دوستت دارم، پس از سال ها که ندیدمت؟

ولی یک ریشه اگر هرگز جوانه هم نزند همچنان منتظر باران می‌ماند، باران را چشم به راه می‌ماند تا وقتی که دارد ذره ذره می‌فرساید و تجزیه می‌شود.

من هنوز چشم به راه تو هستم چون شب که چشم به راه ماه است و ستاره

چون سپیده به آفتاب دوباره

وقتی به یادت می‌نویسم نوک خودکار ناخودآگاه واژه هایی می‌تراود که گویی از میکده در می‌آیند و روی جاده های دفترم سفر سال‌های پیش را پیش می‌گیرند.

شاید خوانندگان گرامی ملامتم کنند که این مرد در این سن و سال دنبال چیست؟ دور سرت بگردم دنبال تو می‌گردم! هنوز نا امید نیستم از این که جهان، خواسته های جدی را جدی می‌گیرد! خدا می‌داند که خودکارم مرا صدا می‌زند کلمه ها گریبانم را می‌گیرند! امواج احساس، شن‌های اصرار را به ساحل هوشم می‌کوبند! بنویسم راحت می‌شوم؛

چگونه برایت پیام بگذارم

چگونه بگویم که دوستت دارم

ستاره‌ی شب های کیستی جانم

بدون تو تا کی ستاره بشمارم

x , y

کنار یک میز ایستاده بودم. عجیب بود. گاهی این میز پهن می‌شد و رویش پر می‌شد از انواع دگمه‌ها؛ گاهی هم باریک باریک می‌شد مثل یک خط راست! گویا کسی گفت که این یک خط کسری است! ناگهان دیدم دو شخصیت معروف یعنی ایکس و ایگرگ دارند مشاجره می‌کنند سخت! ایگرگ بیشتر خشمگین بود؛ از زیر میز، دهانش را گشاده بود و نعره می‌زد و می‌گفت: آخر ایهاالناس من تا کی باید زیر این میز باشم و این نامرد همیشه روی میز باشد؟

من مات و مبهوت ایستاده بودم و به دعوایشان نگاه می‌کردم. وقتی دگمه ها دیده می‌شدند، ایکس بعضی از آن ها را لمس می‌کرد. اصلا دیدم پایین بدن ایکس دو تا انگشت شست هست و با هر دو دارد کار می‌کند!! چیزی هم نمی گفت؛ تقریبا به اعصابش مسلط بود.

یک لحظه دیدم میز نیست و آن دو شخصیت مرموز هم نیستند. فی الحال شروع کردم به دویدن! گویا پاهایم را بسته بودند نفس نفس می‌زدم و تقلا می کردم که بدوم! بیشتر ایکس را فریاد می‌زدم و دنبال او بودم؛ انگار درمیان توده ای مه ناپدید شده بودند.

ناگهان دیدم دوباره به همان صحنه ی قبلی برگشته‌ایم. ایگرگ می‌گفت لعنت به آن کشورها که زبانشان انگلیسی است و در صف الفبا مرا بعد از تو نوشته‌اند و هق هق گریه می‌کرد به طوری که کنار میز خیس می‌شد. من هم از دست بخصوص ایکس خسته بودم بسکه دنبالش دویده‌ام و هنوز هم می دوم و هی دارم می‌نویسمش! ولی نمی دانستم چرا دست چپم درد می‌کرد. کنار میز داشت رفته رفته خیس و سرد می‌شد!... یک دفعه از خواب برخاستم. دیدم انگشت شست راستم روی صفحه‌ی گوشی و دست چپم زیر گوشی مانده؛ از گوشه‌ی دهانم هم آب سردی بر لبه‌ی گوشی جاری بود!

آزادی

سال‌ها پیش که با استاد جواد معرفی آشنا شدم، انتظار، یک نوار کاست بود. نُتهای قشنگش چقدر با عشق تو در آمیخت در تنهاییم! انتهای شبم را به آسمان می‌دوخت، به من، سوار کاری می‌آموخت، با مادیان واژه در میدان دفتر!

اما انتظار تمام نشد؛ هیجان من در جستجوی تو رام نشد؛ و اکنون، در حافظه‌ی همراه (فلش)، در سفر و در حضر، انتظار، می‌نوازد؛ حالم را می‌سازد و مرا چون قایقی، روی موج‌های یادت رها می‌کند، ببین عشق کهن چه‌ها می‌کند!

سال‌هاست که با این فانوس، در بیشه‌ی ظلمانی موهات پیش می‌روم اما هنوز راه بسیار است؛ شاید مرگ من، ایستگاهی باشد برای پایان سفر.

با نُت های مرطوب انتظار، برایت در گوشه‌ی غم، درودها روانه می‌کنم بر دوش بادها؛ که طعم گس آزادی را در جهان، به تنهایی می‌چشند. از سعدی عزیز وام می‌گیرم که:

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

به دریا مرو

حکایتی برساخته‌اند که شبی سعدی فردوسی را به خواب دید. گفت: استاد! من شعری سروده‌ام، ببینید چطور است. دانای توس گفت بخوان پسر جان. شعر سعدی این بود:

خدا کشتی آن‌جا که خواهد برد

و گر ناخدا جامه بر تن درد

فردوسی فرمود شعر قشنگی‌ست، اما اگر من بودم چنین می‌سرودم:

برد کشتی آن‌جا که خواهد خدای

و گر جامه بر تن دَرَد ناخدای.

زیباییِ حکایت چندجاست. نخست این‌که سعدی، فردوسی را استاد خطاب می‌کند و این خطاب، با نگاه به بیت زیر از سعدی و تقدم زمانی حکیم فردوسی، هرگز بیراه نیست:

چنین گفت فردوسی پاک‌زاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد...

دیگر این که به درستی، نحو یا چیدمان یا شکل کلام سعدی و فردوسی را مقایسه کرده‌اند.

من سعدی را خیلی دوست دارم، اما با خواندن بیتِ برساخته برای فردوسی هم، تنم می‌لرزد، اصلا فراز و فرود حروف، جوری است که گویی دریا که حتی نامش در بیت نیامده، با کوه‌موج‌هایش سیلی محکمی به بیخ گوش احساسم می‌زند؛ انگار ماسه‌های ریزش با انبوه گوش‌ماهی‌ها و صدف‌ها هم، ریخته داخل مشتم.

کشتی، دریای طوفانی و گردابی سخت هایل. ناخدا عاجز می‌شود و از پریشان‌حالی، لباس‌هایش را پاره‌می‌کند، اما طوفان کار خودش را می‌کند، شاید بشکندش و به تخته‌پاره‌هایی بدلش کند، شاید هم به غرقابی فرو بفرستد.

من اما زورق کوچکی دارم که واژه روی واژه گذاشتم و ساختمش. انداختمش بر آب و سپردمش به طوفانت.

به دریا مرو گفتمت زینهار

و گر می‌روی تن به طوفان سپار*

* شعر از سعدی‌ست.

نفس

دیگر راحت نفس می‌کشم. با هر نفسی که اکسیژن سردی به ریه‌هایم وارد می‌شود، پروردگارم را شکر می‌کنم. دو هفته بیشتر شد که نزدیکی‌های بامداد بیدار می‌شدم، دهانم خشک شده. نفسم سخت می‌آمد. نگران شده‌بودم. نگران از این‌که هنوز به نفس‌هایم نیازمندم که بدمم در آتش کلمات.

نگران از این که نکند این طرحی را که آغاز کرده‌ام نیمه‌کاره رها شود. من با نفس‌هایم مدام به شمردن زیبایی‌هایت مشغولم.

به نفسم نیازمندم. حالا می‌فهمم که چرا مادر به کودکش می‌گوید نفس. چون کودک، نفس و جان مادر است. رفتن هر کدام برایش یک مفهوم دارد.

عزیزم! نفس من یعنی نبض تو. سنگینی نفسم را می‌ترسم بگویم یعنی چه.

سنجد

بعد از ظهر جمعه ساعت چهار و نیم ، توفیق آمد و رفتیم سرخاک. فاتحه‌­ای به روح مصطفی و پدر توفیق خواندیم. سنگ مزارها را هم شستیم. سنگ مصطفی شسته و تمیز بود. اندک غباری داشت که معلوم بود که دیروقت نیست از اسبِ باد، پیاده شده روی سنگ. غروبِ دیروز یا صبح امروز، کسی فاتحه را با آب، جاری کرده­‌بوده.

بعد از آن برگشتیم پارک محله­‌ی ما. هنوز خلوت بود. گاهی بادی از گلوی پنهان پاییز می­‌وزید. تا حالا نمی­‌دانستم آنجا درخت سنجد هم دارد. رسیده­‌بودند و به دست می‌­رسیدند. چندتایی قرمز و خُرد، دستِ مادر را رها کرده و در ازدحام سبزه‌­ی پای درخت، نیم­‌رخی نشان می­‌دادند. من از آن­ها برداشتم. طعم سنجد، من را به گذشته­‌های دور و به بازیافت خیلی از لحظات گمشده‌ام برد. محتوای سنجد عین آرد، پخش می­‌شود داخل دهان و مواظب نباشی خفه­‌ات می­‌کند. سنجدهای پارک، ریز بودند و هنوز خیلی­‌ها کال.

شکوفه­‌ی سنجد را به یاد دارم. گلی کوچک بود و لیمویی یا زرد. عطر جادوییش، با تمام سلول­‌های تن و مغز وارد کار می­‌شد. هوش آدم را هِی می­‌کرد و می­‌رمانید. عاشق شکوفه بودم. می‌­کَندم و می­‌گذاشتم لای ورق­های کتاب و دفترم. به عشق، نیرو می‌بخشید و داراییِ درونم را بیشتر می‌­کرد.

می­‌گویند اگر در فصل شکوفه­، زنی زیر درخت سنجد بخوابد؛ سخت عاشق و جفت­جو می­‌شود. گویا درخت سنجد را با زنان و دختران رازی­‌ست درباره‌­ی ادامه­‌ی حیات.

دعوت

می‌خواهم تو را دعوت کنم سر این میز. اما هنوز آمادگی ندارم . باید میز را کامل بچینم. باید خیلی مهمان دعوت کنم. هنوز تو نیامده عطر تنت پیچیده لای بوته‌ی کلمات. هنوز تو نیامده، کلی واژه ایستاده پشت این کلبه.

با پایمردی واژه‌ها می‌گیرم از دست‌هایت و می‌کشمت این‌جا. خواهی دید که طرحی از تو کشید‌ه‌ام ابدی، و تو را جوان‌تر و شاداب‌تر مثل آن روزهایت، پیچیده‌ام میان مومیایی سطرها.

سرم درد گرفته امروز از بس که جوش نوشتن از تو را زده‌ام.

روی صفحه‌کلید گوشی و رایانه، انگشتانم را می‌رقصانم تا رقص ابدی لبخندهایت را بر نخ موج‌ها و نورها ببافم.

کاش بفهمی که کسی تپش قلبش و جریان خونش را صرف بافتن موهایت می‌کند بر بوم حروف. کاش بفهمی که کسی سوی چشمش را می‌گذارد به راه ترسیم نگاهت بر صفحه‌ی کلام.

مشتم پر از ستاره شده، می‌پاشم به این صفحه، جای ماه خالی.

جمعه آزاد

امروز که بیکاریم ننویسیم پس کی بنویسیم؟
جمعه...،نه... friday ازش خیلی بهتر است. یعنی روز آزادباش. جمعه اصلا شاید پیش‌زمینه‌ی خوبی به ذهن نیاورد، مثلا فرهنگ گذشته‌ی عربی را تداعی بکند.
دانش‌آموز که بودیم جمعه قشنگ بود به شرطی که به شنبه فکر نمی‌کردیم؛ به قول صائب: فکر شنبه تلخ دارد جمعه‌ی اطفال را.
من خودم چهارشنبه را بیشتر دوست دارم چون بدون اینکه به شنبه فکر کنم می‌توانم به پنجشنبه، بخصوص جمعه فکر کنم.
حالا من یک چیزی نوشتم. نمی‌شود که جمعه را حذفش کرد. در هیچ سطل‌آشغالی نمی‌رود این جمعه. بی‌انصافی کردم درباره‌اش. چه مهمانی‌ها، جشن‌ها و سفرها را که جمعه تدارک نمی‌بیند!
گاهی وقت‌ها هم افراد خانواده با هم سازگاری ندارند و این روز، جنگ و دعوا تدارک می‌بیند و آن‌ها را می‌آورد داخل گود. این‌جا نقش بنیادی شنبه آشکار می‌شود.
آغاز آفرینش زمین که نمی‌توانست جمعه باشد، چون تعطیل است. اینطوری شاید تعداد جمعه‌ها کمتر از روزهای دیگر باشد. شاید هم آن زمان جمعه‌ها تعطیل نبوده؛ به هرحال موقعیتِ بغرنجی‌ست.
چه کسی تصمیم گرفته جمعه تعطیل باشد؟ حتما دلایلی داشته. کاری هم که کرده، تا حالا کسی نتوانسته ایرادی بگیرد، نق بزند یا اصلا حواسش به مؤسس جمعه باشد.
گاهی فکر می‌کنم یعنی تا حالا نشده ملت روزهای هفته را اشتباه کنند؟ ظلم است واقعا اگر اینطور باشد.
در آن صورت خیلی چیزها اشتباه شده. آخر من خودم بیشتر اوقات روزها را اشتباه می‌کنم، تاریخ را هم همینجور. تنها من نه، خیلی‌ها را می‌شناسم که دوسه روز را قاطی می‌کنند نه یک روز، زمان را گم می‌کنند. من دانش‌آموز بودم خیلی پیش آمده بود که غروب را با صبح عوضی گرفته بودم و قصد داشتم آماده شوم و بروم مدرسه...
به کجا رسیدیم. واقعا حرف، کِشنده‌ی حرف‌هاست.

دوباره پاییز

فکر می‌کنم من زودتر از خیلی‌ها به استقبال پاییز رفتم. نه به خاطر فرار از گرما و بی‌رحمی‌های تابستان، نه؛ فقط به خاطر این که آمدن پاییز با کلی فانوس در دست، بوی بیشه‌ی موهای تو را برایم زنده می‌کند، به خاطر اینکه باد پاییز و رقص شادی‌بخشش، رقص چادر تو را با نواختنش جلوی چشمم به تصویر می‌کشد. چادر هم بله می‌تواند هنوز موهبتی برای خاطر کسی باشد؛ هرچند همه، به کنارش نهاده‌باشند. اصلا مقصودم از چادر حجاب نیست، که آن بهانه‌ی ستمگران است برای ماندن و چاپیدن. مقصودم سفر به دوردست‌هاست که پذیرای بزم‌های بی‌تکرارند. بزم‌هایی که در آن روی میز چشم‌هایت، پیک‌های ابدیِ عاشقی را چیده‌اند. بزم‌هایی که لبخندت ساقی پیک‌هاست.
پاییز! دوستت دارم مثل فردا که خورشید را، مثل زنبور که سکوی نرم گل را.
دوستت دارم مثل باد، که هرزه‌گردی را، مثل تاک دعوت به مستی را. دوستت دارم.

خبر

کاش کمپ ترک اعتیاد خبر هم درست کنند؛ من یکی معتاد خبر هستم، با این که می‌دانم نه تنها برایم سودی ندارد که تمرکزم را هم به هم می‌ریزد. باید دستهایم را با زنجیر ببندند به تخت، گوشی را ازم دور کنند، نمی‌دانم به خدا چه خاکی باید به سرم کنم. خبرگزاری‌ها هم رگ خواب مشتریشان را می‌دانند. تا می‌توانند خبرهای اضطراب‌آور می‌چپانند در صفحه‌شان، گند می‌زنند به فکر آدم. جوری می‌شود که فکر می‌کنی دنیا در حال نابودی‌ست، شهری آنقدر فرونشست دارد که به زودی تخلیه می‌شود. مریضی‌ها به شدت در حال گسترش است، کلا باید آماده‌ی رفتن شد، بارو بنه را باید بست، جهان به بن‌بست رسیده...
گاهی می‌گویم کاش اینترنت نبود گوشی نبود، انسان از تمرکز به پتانسیل زوایای درونیش غافل نمی‌شد.
خلاصه من خبر را از خواندن خبرگزاری‌های داخلی شروع می‌کنم، فرقی هم نمی‌کند چگونه خبری باشد از سنگین و علمی بگیر برو تا زرد و سلبریتی‌دار و غیره. بعد از آن می‌روم به کانال‌های خبری تلگرام. ان‌جا هم که ماشاالله دنیایی‌ست. مگر می‌شود از ان‌جا بیرون آمد؟ ویدئوهای مختلف، طنزهای بامزه و حتی مطالب خوب، سفت حواس آدم را می‌چسبند و رهایش نمی‌کنند. نمی‌دانم شاید ما باید سبک زندگی را با گوشی و اینترنت وفق بدهیم، شاید به ساز فناوری برقصیم جواب بدهد زندگی.
نویسنده‌ی خبر بیصاحاب هم یک‌جوری عنوان می‌زند، یعنی در باغ بهشت را نشانت می‌دهد، اما در واقع چیزی نیست که به دردت بخورد. اصلا اطلاع از خیلی چیزها نه تنها سودی ندارد که مضر هم هست.
این روزها یکی از هدف‌های بزرگ من فرار از سلول خبر است. باید کانال بزنم به جاهای دیگر باید کمک بخواهم.
آزادیم را خدایا کی جشن خواهم گرفت؟

پیوسته یادکردن

به روزگار عزیزان که یاد می‌کنمت
علی‌الدوام نه یادی پس از فراموشی
در کلیات جستجو کردم، در حواشی گنجور گشتم، کسی درباره‌ی این بیتِ سعدی چیزی ننوشته‌بود. مشکل، "به روزگار عزیزان" است. من گمان می‌کنم حرف "به" قبل از روزگار عزیزان، برای قسم به‌کارگرفته شده است؛ یعنی به عمر و روزگار عزیزانم قسم.

قسم می‌خورد که من همیشه به یادتم. منحنیِ به‌یادِتوبودنم، پیوسته است و رخنه‌ای ندارد.
رخنه و بریدگی، یعنی، زمانی هرچند خیلی کوتاه اتفاق بیفتد که فراموشت کرده‌باشم، سپس دوباره به یادت بیاورم؛ نه چنین رخنه‌ای رخ نداده است عزیزم.
عزیزم! من همیشه به یادتم، یک لحظه و یک آن، از فکر و خاطر تو غافل نیستم.


ملکه

کانالی پیدا کردم در تلگرام به نام باشگاه ادبیات. کتاب­های نایاب ادبی را بارگذاری کرده. کتاب­هایی از نویسندگانی گمنام، که یا چاپ کتابشان را ممنوع کرده­‌اند یا نویسنده، مهاجری است در سرزمینی، و کتاب را آن جا به دست چاپ سپرده و کسی تقریبا اطلاعی از خلق آن اثر ندارد مگر کسانی خاص.

چندساعتی چشمم را دوخته‌­بودم به صفحه­ی گوشی. دیگر داشتم اذیت می­شدم. چندین کتاب بارگیری و ذخیره کردم. باید خوب نگاهشان کنم اگر مناسب ذوقم باشند ببرم چاپ کنم که راحت­‌تر بخوانمشان.

یکی از کتاب­هایی که در صفحه­‌ی گوشی خواندم و از همان کانال گرفتم، اعترافات من، نوشته­ی ملکه اعتضادی (سال 1335) بود. نویسنده اندکی از حوادث و اتفاقات زندگی خود را به مخاطب عرضه می­‌کند. زنی­‌ست از نوادگان قاجاری و متمکن و بس زیبا، که گویا با مردانی از رده­‌ی حکومت هم مراواده دارد. از شیفتگی وزیر، وکیل و نویسنده و ابراز علاقه‌­ی آن­ها به خودِ نویسنده خاطراتی را جسته‌گریخته نقل می‌کند.

در مقام اندرز و تذکر و دلسوز کشور بخصوص زنان، قلم به دست گرفته است. اینکه نویسنده می­‌خواهد دانش و تجربه­‌ی خود را به گونه­‌ای به رخ مخاطب بکشد کمی توی ذوق می­‌زند. برای اثبات ادعای خود حتی به حدیث و آیه هم متوسل می­‌شود. قلمِ صیقل‌­یافته­‌ای ندارد.

جالب این است که گوگل او را نه تنها فاضل و دلسوز معرفی نمی­‌کند بلکه می­‌نویسد ملکه اعتضادی از گردانندگان شهرنو (روسپی­‌خانه­‌ها) بود. در دربار نفوذی داشت و در کودتای بیست و هشت مرداد توانست چهارهزار روسپی را برای اغتشاش علیه نخست­‌وزیر به میدان بیاورد. گویا قبل از انقلاب به مصر می­‌رود و کسی از سرنوشت او اطلاعی ندارد.

در اعترافات، به مخالفتش با مصدق اشاره کرده‌­است و دلایل مخالفت خود را هم برشمرده که درست و غلط بودن آن­ها را من نمی‌­دانم. عکس روی جلد، از نقاشی رنگ­‌وروغن چهره­‌ی باشکوه نویسنده است

صدای پای پاییز

دیشب جلوی در بالکن خوابیده بودم.

هوا حسابی سرد شده بود.

انگار پاییز دم در چمباتمه زده بود.

پتوی مسافرتی رویم کشیدم، هنوز سردم بود.

پای گرما شکست، از آه گرمازدگان زمین بود.

تازه برقی ها یادشان آمده که باید ببرندش. احترام را هم کمی یاد گرفته اند. پیامک می زنند که ممکن است مثلا از ده تا دوازده به خاطر نمی دانم چه و چه برق برود.

بله من مطمئنم که پاییز دارد این روزها در زندگیم دخالت می کند. من امروز به سختی از خواب بیدار شدم؛ این خاصیت باد پاییز باید باشد که آدم را سر و کرخت می کند و خواب می چسبد و می چسبد. پاییز برایم همیشه با خودش شیشه ای عطر عاشقی هم می آورد؛ اما انگار دیگر یادش می رود که برایم بیاورد. شاید برای کسان دیگری این کار را می کند. شاید هم می آورد و من هوش و حواس درستی ندارم که از دستش بقاپم عطر را.

ادامه نوشته

وبلاگ

خیلی به ساخت وبلاگ فکر می‌کردم، یک‌بار هم ساختم اما مراقبت نکردم و فراموش شد. حالا می‌خواهم به نوشتنم این‌جا متعهد باشم.

کلبه‌ی کلمات نامگذاریش کرده‌ام ولی شاید عوضش کنم. از این اسم، در جستجوی گوگل که دیدم کم نبود. می‌خواهم این جا با تو حرف بزنم، شاید تو را هم صلا بدهم به سر میز واژه‌ها، به سفره‌ی کلمات؛ شاید این جا بیایی و باهام حرف بزنی.

کاش زودتر این پنجره را باز کرده‌بودم، کاش این کلبه را زودتر بنا کرده‌بودم. من مرغم هنوز یک پا دارد به نظرم، هنوز از مدار کهنه‌ی فکرم خارج نشده‌ام. باید خدا کمک کند تا خود را در برابر بادهایی که از کنارم نمی‌گذرند بگذارم تا مرا بردارند و به دوردست‌ها ببرند.

کاش زودتر این حجره را ساخته‌بودم. کاش.

دوازدهم شهریور ۱۴۰۳

ادامه نوشته