آغازها

از چهار سالگیم(حدود سال 1358 خورشیدی) مسافرانی را می توانم سوار قطار نوشتن کنم که بر چهره‌ی آن‌ها مِهی از ابهام نشسته؛ مثلا ازدواج عموی بزرگم را. ... کسی که برایش خواستگاری کرده بودند توران، دختر عمویش بود. گفتگو‌های مجلسِ بله برونش را حداقل یک‌بار از زبان طنز‌آلود خود توران شنیده‌ام. خواستگاران، سر شیربها چانه می‌زدند و هی بلند می‎‌شدند که بروند و باز، با پا درمیانی کسی برمی‌گشتند و می‌نشستند. این جریانات، توران را که پشت در اتاق بغلی گوش وایستاده بوده جان به سر کرده بود. زمانی که او تازه عروس بود موهایش را چتری روی پیشانیش می ریخت. مادرم (جاریش) می گوید که مادر بزرگم دعوایش که می‌کرد بهش می‌گفت: " مرده شو چتر موهایت را ببرد". این را مادرم زمانی می گوید که می خواهد از دق دلی های مانده اش خالی کند. این دو جاری همیشه مثل کارد و ... چه حرف کلیشه ای؛ این دو جاری از آن اضداد واقعی روزگار بودند و هستند.

یادم نمی آید که مادرم از او یک وقتی دل خوشی داشته باشد و ما هم؛ یعنی پدر و بچه ها. بخش کوچکی از روزی را که می خواستند توران را عروس کنند و بیاورند خانه ی ما، به یاد دارم. از طویله، گوسفندی را انتخاب کردند به عنوان پیشکش به خانواده ی عروس. با یک روبان قرمز، آینه ای با قاب پلاستیکی صورتی به پیشانی حیوان بستند. من با مردی که( شاید پدرم) گوسفند را به خانه ی عروس می برد رفتم.

در اتاقی که مهمانان مرد جمع شده بودند یک نفر دایره و یک نفر بالابان می زد. دود سیگار، هنوز در دالان ذهنم به خود می پیچد و ابهام فضای اتاق را زنده نگه می دارد. من در آن اتاق، روزها و شبان بسیاری را به تنهایی گذراندم تا تلخی های تند خانواده را اندکی فراموش کنم؛ پس، اندازه ی اتاق را درست به یاد دارم؛ اما نمی دانم چرا فضای آن را زمانی که بالابان می زدند بزرگتر می دانستم. اکنون مساحت و حجم آن اتاق را با دو متر و اندازه به خاطر دارم!

پنجره ی اتاق رو به جنوب باز می شد و درخت کهن سال زبان گنجشک، برابر آن یال و کوپال برافراخته بود.

خواسته‌ی جدی

کاش یک شب تاریک روشن، تو کنارم باشی فقط کنارم باشی! عقده ی آزادی من چون کوه یخی در برابر آفتاب تنت آب خواهد شد. درخت حسرت من شکوفه خواهد داد و در دفتری جاوید به بار خواهد نشست؛ دفتری که تو را تا آن زمان که انسان هست با خود خواهد برد!

کاش کنارم باشی! استخر مرا پر کنی از زلال حروف و موج کلام. اگر نتوانم دستت را بفشارم یا به دستم بگیرم می توانم حس نیرومند وحدت را در دفترم به میراث بگذارم.

کنارم باشی، می ترسم لکنتم بگیرد باور کن. شکوه زیباییت سخن گفتنت و مهربانیت زبانم را بند خواهد آورد! شاید هم هزاردستانی شوم در برابر گل.

نوشتن از یک سو آسان است. می نویسم دوستت دارم! اما در برابرت می دانم که عاجز خواهم شد که بگویم که دوستت دارم مگر تو بر زبانم نیرو ببخشی.

عزیز من

جهان خواسته های جدی را جدی می گیرد!

ساعتی کنارم باش.

روز و  طعم لبخند تو

فکری افتاده به جانم مثل ویروس. اگر تو پیشم بودی که از این فکرها...، اصلا این افکار فرصت ورود نداشتند به ذهنم. می‌ترسم تو را نبینم و بی‌خداحافظی با تو چمدانم راببندم. می ترسم وقتم کم باشد. می‌ترسم جرعه‌ی نگاهت نرسد به پیکم.

از دست این می‌ترسم‌ها هم دیگر خسته‌ام، مگر من تحملم چقدر است...

پایان همه‌ی مسیرها یک نقطه است عزیزم؛ من اگر با چمدانم رفتم تو هم روزی با کوله‌ی زیباییت به همان‌جا خواهی رسید، همه، در همان‌جا باید بار خود را بنهند.

این مقدار، ... فقط این مقدار می‌توانم خودم را تسلی بدهم، آخرش همین اندازه است. اصلا تو می‌دانی که هر کسی را بهر...، بله من را هم فرستاده‌اند که نگهبان چشم‌های تو باشم، مراقب قشنگیت باشم. من اگر نبودم چه کسی می‌خواست برایت بنویسد، ستایشت کند؛ چه کسی می‌خواست پاسبان قلعه‌ی تو باشد.

می‌دانی، هر کس تو را ببوسد، چیزی از زیباییت خواهد گرفت؛ اما من، شب‌ها ستاره‌هایی می‌فرستم پشت پنجره‌‌هایت که تا صبح بوسه‌بارانت کنند و هنگام رفتن، طعمی را که از گونه‌هایت گرفته‌اند، بسپارند به خورشید. ... این است که آغاز روز مزه‌ی لبخند تو را می‌دهد.

گیجی

غروب که میشه، مثل افق دلم می‌گیره

پرده رو کنار می‌زنم، موجی از موهات

سرازیر میشه به اتاقم، به زندگیم. نکن این کارها

رو با من، من طاقتش رو ندارم،

بیش از این گیجم نکن،

هنوز عطر اون رشته از موهات که به انگشتم خورد

نرفته،... آغشته به روزگارم؛

با این حجم از موج معطر چه کنم، دیوونه میشم...

ظلمه به خدا که من‌و تنها بذاری با این همه کلمه

با این زمان ناگذر... جای رقته به این غروب قسم، آخه من

با کدوم کلمه به ساحت قشنگی تو بیام

کدوم جمله رو عصای وارهیدنم بکنم از این

همه پرتگاه...

دلم میخواد گریه کنم، اشکم‌و می‌ریزم رو واژه‌ها

بذار خیس شن

بذار همِشون بزنم،... خمیر شن اصلا

بذار چونه کنم و بزنم به دیواره‌ی داغ دلتنگیم...

دستات‌و نیار جلوی چشمام، تو نمی‌تونی بغضی

که شکسته رو جمعش کنی

بذار یه نفر درست گریه کنه، شاید دنیا تشفی

خاطر بگیره

الان انقد دلم تنگه که می‌تونم جای همه‌ی آدما گریه کنم

جای همونی که هبوط کرد حتی.

چطور میشه

آدم چه موجود عجیبیه

چجور میشه یکیو اصلا نبینی ولی دلت براش

تنگ بشه تازه این دلتنگیم قشنگ باشه

چجور میشه براش هی بنویسی، دوستی قرصی

باهاش بریزی، باهاش درد و دل کنی

این نعمت این موهبت از کجا میاد آخه

یه نفرو ادم اینهمه دوسش داشته باشه

حساب و کتاب خدا عجیبه والا

چطور میشه توی این دنیای پرهیاهو و پر از آلایش

یکی میاد دستت رو میگیره می‌بره یه جای خلوت پاک و دوس‌داشتنی،

دستت رو می‌گیره اما نه خودش هس نه دستاش...

اصلا نمی‌بینیش، اما عطرش زندگیت‌و پر می‌کنه، لبخندش، لبخند قشنگش‌رو اول صبح پشت پیامش حس می‌کنی و

چای صبحانت‌و شیرین می‌کنه،

خدایا چطور میشه گرمای دست یه نفر رو، آدم روی دستش

داغ داغ حس می‌کنه، اما اصلا اونو ندیده!

چطور میشه آدم هرجور و هزاران بار، بهش دوستت دارم رو

با کلمه کادوپیچ می‌کنه و تقدیمش می‌کنه باز انگار کمه

و هنوز نگفته...

چطور میشه آدم دلش براش می‌تپه

چشم براش تر میشه...

چطور میشه...

خویدوده

بدو گفت سوداوه: گر گفت من
پذیرد، شود رای را جفت من
که از تخم خویشش یکی زن دهد
نه از نامداران برزن دهد...
... سودابه می خواهد یکی از دختران کاوس را که خواهران سیاوشند، به او به زنی بدهد. این هنجار و راه و رسم اجتماعی که باری چند نیز در شاهنامه بازتافته است، هنگامه سازترین و ستیزه انگیزترین پرسمان در دین کهن ایران و آیین آن است که "خویدوده" نامیده می شود. این واژه ی پهلوی... به معنی زناشویی با نزدیکان است. ... راست آن است که خویدوده از رسم و راه های باستانی در فرهنگ های آریانی یا هند و اروپایی است و تنها در نزد ایرانیان زرتشتی، رواج و روایی نداشته است. ...
نامه ی باستان، ج سه، گزارش بیت های دویست و دوازده، و سیزده
از استاد میر جلال الدین کزازی

توجیه

داخل ماشین، فرمان را تکیه‌گاه دست‌هایش کرده بود و آن‌ها را بالش سرش، و زل زده بود به ماشین نقره‌ای رنگ آن سمت خیابان، که دقیقا روبرویش ایستاده مانده بود.

نگاهش به پهلوی ماشین بود، از نزدیکِ لاستیک عقب تا حدود ۵۰ سانتی‌متر به سمت جلو. انگار حیوانی درنده با پنجه‌هایش آن قسمت را خراشیده بود. بله همان‌جا مربوط می‌شد به گندکاری خودش. اما اندازه‌ی دقیق آثار پنجول حیوان را قادر نبود به دست بیاورد؛ آخر، همان بخش‌ها به قدری فرورفته و چاله‌چوله بود، به قدری زنگ زده داشت که اصلا جای جرم تازه را نمی‌شد بفهمد.

اول به ذهنش زد که دنبال راننده بگردد. اما زمان خواب مردم بود و از سروصدا ترسید. شاید هم دوست نداشت بگردد. خواست کاغذی یادداشت بگذارد زیر برف‌پاک‌کن ماشینش؛ اما همان لحظه، خودرو سیاه دیگری آمد و در نیم متری ماشین نقره‌ای ایستاد‌. کسی پیاده شد و راننده منتظر ماند. نگاهشان به هم گره خورد. حس کرد گناهش را فهمیده. راننده‌ی ماشین سیاه، برای اینکه چشمش مدام به چشم‌های او نخورد شیشه‌ی دودی ماشین را بالا داد.

ماشین سیاه آمده بود که نگذارد یادداشتی بگذارد. دوست نداشت که راز حادثه‌ای خرد را حتی در مقابل چشم یک نفر فاش کند. شاید هم از آمدن خودرو خوشحال شد.

همینطور نیم ساعت گذشت و او داشت خودش را آرام آرام از باتلاق کم‌عمقی که ساخته بود بیرون می‌کشید.

قبل از این که دخترش برگردد و حرکت کند و برود، جوانی از ساختمان روبرو که به نظر می‌رسید راننده، آن‌جا در خواب بوده باشد، با عجله در را باز کرد و آمد بیرون. نگاهش با او هم با جرقه‌ای به هم جوش خورد طوری که ترسید. نگاه جوان حکایت یک آدم آگاه بود. او درب چوبی مغازه‌ی بغلی را کلید انداخت و در نیمه تاریک ان جا رفت داخل و بازگشت. بلافاصله هم رفت داخل ساختمان.

دیگر به جوان نگاهی نکرد. یک لحظه البته فکر کرد که پیاده شود و با او صحبت کند اما وقت را مناسب ندید. شاید هم نمی‌خواست مناسب ببیند. کل زمان را صرف این کرد که چگونه مبلغ دلخواه خودش را برساند به دست راننده‌ی بی‌خبر.

ترسش از روبرو شدن با راننده این بود که او را آدم هوچی‌گری بیابد و نتواند در برابر آن‌همه چاله‌چوله، سهم خودش را مشخص کند. خودش به تنهایی بهتر می‌توانست. با خودش فکر می‌کرد نکند واکنش کائنات فرصت ندهد و سریع دامانش را بگیرد. می‌گفت هرچه زودتر باید تاوان را بپردازد.

*****

خیابان، بیست‌متری، و شرقی‌غربی بود. می‌خواست مقابل درب خانه‌ای پارک کند‌. باید دور می‌زد. نگه‌داشت. اندکی دنده‌عقب رفت. صدای اخطار ماشین درآمده بود. نمی‌شنید اصلا. نم‌نمک، هی عقب رفت. دخترش که کنارش نشسته بود داد زد بابا بابا.‌‌..، پدال ترمز را قشار داد و به عقب نگاه کرد و دید که دارد به ماشین بدبخت پارک شده، فشار می‌آورد.

رفت جلو و دورش را زد، در حالی که می‌خواست زودتر بداند که ماشین مردم را چه شده.

دختر پیاده شد و رفت داخل خانه. خودش اول، ته ماشین زیر پایش را وارسی کرد. روی صندوق عقب، بالای دریچه‌ی بنزین، رد سیاهی به جا مانده بود. از همسایی با زهوار ماشین زیان دیده بود. سپر هم از کنج خمیدگیش رنگ‌ و رو رفته و زخمی بود.

بداهه‌‌ای از من

ببین عزیز من

آلبومی کهن

روی جلد ستبرش

برچسب خورده واژه‌ی "تاریخ"

.

در تمام صفحه هاش

عکس دو انسان

با ژست‌های مشابه

به یادگار مانده است

.

نوشته این یادگارها

گونه‌های بشر را

تکثیر

و این حیات عاشق و معشوق را

تمدید کرده‌اند

.

تو نیز ای عزیزترین یار

مرا بخوان

به خلوتی

که عکس عاشقانه‌ی ما نیز

به یادگار بماند

برای لحظه‌ای

.

و اما

ژست همان ژست که گفتم

یک دست به دستم گره بزن

به دست دیگر من

بسپار

بوته‌ی موهای مشکبوت را

و به لب‌های گرم من

بسپار

باده‌ی لبهات را

حرارت و آزادی سکوت را

دهان چون گل بی گفتگوت را

.

گنجشک‌های بوسه‌ی من

از دور

از شاخه‌ی لبم

به بوستان گل‌افروز پیکرت

پریده‌اند

حواست کجاست؟

.

عزیزم بخوان مرا

به خلوتی

به وادی تسلیم قلبها

به قله‌های مه‌آلود خواستن

مرا بخوان

به تجربه‌ی داغ وحدتی

به التهاب‌های خلوتی

پایان حجامت‌گیر

اما خوشبختانه متوجه نشد که کسی پنهان شده آنجا.

صدای عمه و شوهرش را شنیدم که بد و بیراه نثار هم کردند و عمه از در حیاط خارج شد و در را محکم کوبید.

گویی فراموش کرده بودم که برای چه آمده ام اینجا. حس امنیت ریخته بود به جانم. انتظارم ولی سخت بود که زمان به حدی بگذرد که مطمئن شوم زن جلاد رفته. آفتاب از بالای سرم رد شده بود و پشت درختان تلاش می کرد انگشتان گرمش را در تنم فرو ببرد. حس کردم کوچ خورشید سرعت گرفته. قدرت خنکا بیشتر شده بود و هوای تنهایی و غربت، گلوی شکیباییم را فشار می داد. آرام آرام درونم پیام داد که با احتیاط می توانم بروم. برخاستم. گرد و خاک از لباسم افشاندم و راه افتادم.

کوچه ها خلوت بود. ترسان می رفتم. زنی تشتی رویین بر سرش، از کنارم رد شد. لباس شسته بود. جوری نگاهم کرد که انگار به گوسفند قربانی نگاه می کند. مردی هم با الاغ و بیلی روی پالان، بی توجه رد شد. آمدم و آمدم. رسیدم به در خانه که دروازه می گفتند. ضدزنگ قرمز خورده بود و روی هر لنگه اضلاع یک لوزی آهنی برجسته را جوش داده بودند، به ضلع حدود 50 سانتی متر. کوبه هم داشت. اندکی باز بود در می‌خواست مرا ببلعد انگار. حیاط سکوت بود.

با ترس و لرز و احتیاط وارد شدم. در حالی که با انگشتان دستم ور می رفتم نگاهم را به طبقه‌ی بالا و اطراف می‌چرخاندم. کلاغان بی شرم، این بار روی زبان گنجشک پیر هلهله راه انداخته بودند. رسیدم دم پله ها. چند جفت کفش و دمپایی خاک خورده و پاره پوره آنجا بود. تعجب کردم که چرا اینجا درشان آورده اند، هنوز هم نفهمیده ام. گیج وار مشغول تماشایشان بودم که ناگهان کسی از پشت با دستانی مصمم خفتم کرد. مادرم بود که منتظر در کمین من مانده بود. بغلم کرد. داد و بیداد و گریه سر دادم. لنگهایم را با تمام قوا بالا و پایین می انداختم. شلتاق من کارگر نبود. مادرم من را با تقلا از پله ها برد بالا. در اتاق باز بود. نیمه تاریک دیده می شد. صدا نمی آمد. قربانگاه مخوفی بود. اشکم صورت غبارآلودم را در می‌نوردید و طعم شورش، چاشنی فاجعه را تلخ تر می‌کرد. دست از شلتاق برنداشتم اما زورم همینقدر بود. کم بود. صبر من اندک بود و صبر حجامت‌گیر بسیار. دریغا که باغ و آسمان و تاک یاریم نکردند. چیزی، کسی شفیعم نشد. تقدیر با حجامت‌گیر یار بود.

خاطره‌ی حجامت‌گیر3

سلول‌های خاکستری حساب و کتاب امنیتی را شروع کردند. در چند لحظه تصمیم گرفتم بروم باغ انگورمان و تا رفع خطر حجامت‌گیر بمانم آنجا. جایی غیر از آن نبود. هر خانه‌ای می‌رفتم مادری آنجا بود که تحویل دژخیمم می‌داد. همین جا بیت مثنوی شریف یادم آمد:

بچه می‌ترسد از آن نیش حجام

مادر مشفق در آن دم شادکام

اما باغ پناهگاه خوب و آرامش‌بخشی بود بخصوص که سبزه دمیده بود و گل‌ها برآمده. با نوازش‌های دست کریم بهار باغ ما هم رونق گرفته بود. در ضلع جنوب شرقی روستا بود؛ روبروی آخرین خانه؛ خانه‌ای که استخوان‌های زندگی عمه‌ی بزرگم را به گونه‌ای شکست که دیگر با هیچ مرهمی جوش نگیرد.

پدربزرگم این باغ را بیشتر با درخت‌های انگور برآورده بود؛ هم او که وقتی که کوچکترین فرزندش در شکم مادر بوده، باغ و جهان را به وارثانش سپرد.

چینه‌ی ضلع شمالی باغ اندکی ریخته بود. جستی زدم و با اندکی سختی خودم را انداختم داخل. جریان شوم حجامت‌گیر در پس‌زمینه‌ی ناخودآگاهم چاشنی تلخی می‌زد به جریان هوش‌ربای رایحه‌ی سبزه و علف. عطر بارهنگ به سکون و خون‌سردی دعوتم می‌کرد و تنفس خنک شیرین‌بیان دلداریم می‌داد. رفتم پشت تاکی پُربرگ، کز کردم. نشستم بر خاکِ نرم برآمده.

گروه کلاغ‌ها قیچی‌زنان و هوچی‌گرانه، در آسمان کوچک باغ هیاهو راه انداختند. حس می‌کردم می‌خواهند محل اختفای من را به روستائیان اعلام کنند بی‌مروت‌ها. حرصم گرفته بود از این حرکت چاپلوسانه و روی‌اعصاب کلاغ‌ها. کمان خشمم اگر سنگی داشت، پرواز را از یادشان می‌بردم.

اندیشه‌ی سبز برگ‌های تاک، بوی غریبی می‌داد که حالا می‌فهمم بوی کافه و میز و پیک بود. نسیمی را عهده‌دار پخش این بوی غریب کرده بودند. آسمان آبی روی زخم‌هایش را با پنبه‌های سترون پوشانده بود. ناگهان مردی بیل به دست از چینه پرید داخل باغ. بیل را گذاشت روی دوش و از کنار جوی حرکت کرد سمت دیوار خروجی. ...

خاطره‌ی حجامت‌گیر2

خال گوشتی بزرگی سمت راست دماغش بالاتر از لب، چادر زده بود. ابهتی می‌داد بهش این مهمان ناخوانده. من از صورت پهنش بیشتر همان خال را می‌دیدم و هنوز یک گوشه از زندگیم را اشغال کرده. به سرخی می‌زد پوست صورتش. دماغش هم مثل منقار عقاب خودش را خم کرده بود روی دهانش. دهان بزرگی داشت و لب‌هایش کلفت نبود. ابروهایش هم که برای چشم‌های بچه‌گیرش سایبانی می‌کرد، پرپشت دیده نمی‌شد. چیزی بر صفحه‌ی چشم‌هایش در جریان بود که اکنون حدس می‌زنم سوی شفقت و مهربانی بود؛ اما آن زمان چون توفانی از کینه و حتی روحیه‌ی آدم‌خواری می‌دیدمش.

صدایش مثل خروسک‌گرفته‌ها بود. هلک‌هلک با الاغش کوچه‌های ده را درمی‌نوردید؛ خانه به خانه، دنبال بچه برای مکیدن خونش. حضور سنگینش، شیطنت بچه‌ها را از کوچه‌ها پاک می‌روبید. انگار در و دیوار می‌دانستند که خونخواره‌ای آمده و بچه‌ها را خفت می‌کند و با شاخ چندش قوچ، به جانشان می‌افتد. چه فضای خفنی می‌گرفت روستا. گویی در همه جا تخم مرگ می‌پاشیدند.

فصل ورود جلاد، اردیبهشت و خرداد بود. می‌آمد و بازیگوشی معطر بچه‌ها را به گند می‌کشید. چهارپنج ساله بودم که از مادرم مدام می‌شنیدم که می‌گفت: حجامت خیلی خوب است؛ خون چرک و بادهای ناسازگار بدن را خارج می‌کند و چنین و چنان. فهمیده بودم که این بار اگر بیاید من هم قطعا جزو قربانیان هستم.

یکی از روزهای موسم ورودش، نزدیک ظهر بود و هوا آفتابی، اما گرما هنوز قصد سوزاندن مردم نکرده بود. در میدان کوچک ده نزدیک خانه، داشتم با خاک و خل بازی می‌کردم که بچه‌ای با صدای مضطرب و هراسان داد زد: حجامت‌گیر آمده، حجامت‌گیر. چشم‌هایم اصلا سیاهی رفت. تصور به پشت نشستن به پیرزن، بدون پیراهن و تیغ‌زنی‌های مکرر و آن شاخ کثیف و چندش، داشت گیجم می‌کرد. میدان دور سرم دوران می‌کرد. می‌چرخید و می‌چرخید که ناگهان توپ پلاستیکی چندلایه محکم خورد به سرم. درآمدم از گیجی. ...

خاطره‌ی حجامت‌گیر 1

در کودکی واقعا بعضی امور خُرد هم، هستی آدم را تسخیر می‌کنند و او را به شدت بیمناک می‌کنند یا وارونه‌ی آن، در اعماق شادی و حس آزادی می‌غلتانندش. یادم نمی‌رود آن بیم‌های مهاجم و شادی‌هایی که وجودم را تصرف می‌کرد. بیم‌ها بیشتر، آثار یا بازتاب برخوردهای پدرم بود. خیلی پیش آمده بود که از عواقب کاری بی‌ارزش، از خواب و خوراک افتاده بودم.

حجامت‌گیر واژه‌ی وحشتناکی بود برایم. تازه به تُرکی تلفظش گونه‌ای بی‌رحمی و اسارت تداعی می‌کرد. درک نمی‌کردم و اصلا برایم روشن نبود که حجامت اصلا برای چه؟ مثلا بزرگترها را دیده بودم که تخم‌مرغ را از سر قطر بزرگش، سوراخ می‌کردند و با کاردی چیزی محتوایش را هم می‌زدند و همین‌طور سر می‌کشیدندش. الان هم برای من این کار امکان‌پذیر نیست؛ دیگر از مذاق کودک چه انتظاری می‌توان داشت. بزرگترها از این کارهای چندش در زندگی داشتند که بچه نمی‌توانست قبول کند که آن کار می‌تواند برایش مفید هم باشد. ...

زن، الاغی سرحال داشت و خورجینی روی پالان انداخته بود که هیچ بچه‌ای جرأت نمی‌کرد که نزدیکش شود. در یک لنگه‌ی خورجین می‌دانم قوت و غذای راه و سفر را می‌گذاشت و در دیگری لوازم حجامت را که چیزهای چندش و کثیفی بودند واقعا. مثلا شاخ قوچ که برای بادکشی بود اصلا ریخت و نمای فجیعی داشت. من می‌ترسیدم و برایم حال به‌هم‌زن بود. دقیق یادم نیست که لوازمش دیگر چه بود.

حجامت‌گیر، زنی حدود پنجاه ساله بود. کلی سنجاق و منجوق‌های رنگارنگ روی لباسش کار گذاشته بود. چارقدی نازک با زمینه‌ی سفید و گل‌های قرمز، به جز اندکی از موهای حنابسته‌اش، سرش را می‌پوشانید. موی زن اصلا چیز مهمی نبود. من دیده بودم زن ها را که نصف موهایشان از روسری کوچک و شل و ولشان بیرون بود. زن بیچاره نمی‌دانست که این موها می‌تواند مایه‌ی جذابیت او باشد اگر تمیز نگهش دارد و با شانه بنوازدش. شاید هم می‌دانست و نمی‌شد و نمی‌توانست. خدا می‌داند.‌ ...

عطر تسخیر

شب نبود که بگویم یعنی این موقع شب کی می‌تونه باشه...، اول صبح بود اصلا که در خانه‌ام را زد. خیلی به چهره‌اش دقیق نشدم که خوب بشناسمش. حالا دارم فکر می‌کنم نکند شب بوده و من زمان را گم کرده‌ام. شاید در خوابم آمد... امان از این گیجی من! این هم تقصیر من نیست دم در که ایستاده بود و من مات و مبهوت، نگاهش می‌کردم، یک لحظه دستم را گذاشتم روی دوشش که صمیمیتی تقدیمش کنم، شاید می‌خواستم بهش بگویم: بله...؟ یا: فرمایش؟ اما این ادا و اطوارها در اندازه‌ی من نبود. دستم را کشیدم از روی دوشش. حالت تسخیرشدگان را داشتم، باخته‌ها. دستم را بردم که چانه‌ام را بخارانم، زبان بدنم بازنده بود، عطری جادویی، داخل مشامم شد و رفت و سلول‌های تشخیصم را تصرف کرد. گیج شدم، زمان را گم کردم و مکان را از دست دادم.

موی نمناک و معطرش ریخته بود روی دوشش و انگشت‌های منِ بی‌تجربه را تنها گیر آورده بود. شب بوده شاید...، چشم‌هایم اطراف را نمی‌دید. آه از دست خاطر ضعیف من! کار کار موهایش بود که سر راهم ظلمات انگیخت.

آن لحظه، آن لحظه‌ی دم در را هرچه دارم تحلیل می‌کنم، هرچه می‌کاوم، مثل گردابی ژرف‌تر می‌شود، قلمم را به سمت خود می‌کشد. وسیع‌تر می‌شود و توفانی، چنان‌که بتواند کشتی‌ها را فرو ببرد.

من حتی حساس‌تر از سزیم بودم. همین که آنی مقابلم ایستاد، داد و فریادم برآمد. از طرف چه کسی آمده بود، پیغامش چه بود؟ می‌بینید آخر چه بلغور می‌کنم؟ پیامش روشن بود مثل آفتاب در ظلماتی، که برایم، سر راهم ریخته بود.

اما از طرف که آمده بود؟ شاید تابعه بود، شاید از پیش اجداد باستانی من به تفقدم آمده بود که جفت نوشتنم باشد!

فرصت نکردم اصلا در چشم‌هایش یا در لبخند مصممش غور کنم، فرصت نکردم اصلا تدارک نابسامانی خود را ببینم، یعنی فرصت نداد. من همیشه هنگام باخت چانه‌ام خارش می‌گرفت. خانه را خالی کردم،... مالک آمده بود.

نوعروس

امروز بعد از ظهر رفتم سرخاک. انگشت زمان، ۴ را لمس نکرده بود. کوی رفتگان شلوغ بود. ... چقدر نوعروس سال ۹۰ فرق کرده بود‌. خط لبخندش عمیق‌تر شده و سلول‌های پوست صورتش گذشت سال‌ها را محسوس‌تر نشان می‌داد. اندامش اندکی پهن‌تر شده بود. پسری چهارپنج‌ساله که بر سرمردگان ورجه‌وورجه می‌رفت، فرزند او بود یقینا.

شوهرش اما ریخت و قیافه‌ی مقبولی یافته بود. ... خوشم آمد از زبان بدن و ایستادن و نگاه‌کردنش. خیلی فرق کرده بود با آن سال تلخ.

عروس، ردی از ملاحت آن روزها را در چهره نگه‌داشته بود هنوز، اما طراوت و تازگی گذشته را دیگر نه.

آن سال شوم، فاجعه‌ای زندگی نوعروس را درنوردید. یکی دو شب مانده به عروسی یا در همان شب عروسی، چنگال‌های نامرئی و نیرومند جریان برق، در تن آماده‌ی داماد نگون‌بخت فرو رفته و کشانده بودش به سر میز مرگ. قامت بلند داماد و آن صورت وجیه و باطراوت رفته بود در دهان فزونی‌خواه خاک.

تا مدتی عروس و شوهر کنونی را که لاغر بود و نچسب، سرخاک می‌دیدیم. مویه‌های دختر شوربخت و چشم‌های قشنگ خیسش را چندین بار تماشاگر بودم.

گذشت و گذشت. شاید یک سال یا بیشتر، که فهمیدیم برادر، نامزد برادرِ سفرکرده را را به زنی گرفته.

امروز حداقل بعد از ده سال دیدمشان. نگاه مهربان او به من نیز حکایت از تاریخ دردآلود مشترکی می‌کرد.

یاد ابتهاج افتادم: آه از آن رفتگان بی برگشت.

کافه‌ی چشمانت

عاشقت شدم

برایت

چه عاشقانه‌ها که ننوشتم

تمام تنت را

چون گل سرخی

از بن قلبم

ستودم

و سرودم

قرار شد قراری بگذاری

و من قرار ندارم

.

مرا ببر به در کافه‌ی چشمان قهوه‌ایت

بدجور قهوه‌ی داغ عادتم شده

.

مرا ببر

برای خدا زیر خواهشم

قلب قرمزی بزن

اندکی از میز من

میز من چقد شلوغه. اتوی آبی‌سفید فیلیپس، ایستاده مونده. دو شاخه که نه، سه‌شاخه‌اش اومده سمت من، شبیه جونوری شده. یه لحظه بهش تصویر خطرناکی دادم و خودم هم ترسیدم. دوس دارم بزنمش کنار. اما نه ولش کن. کابلش هم سفیده، عین مار پیچ خورده و مقداری از بدنش از لبه‌ی سمت راست میز آویزان شده. سه تا شناسنامه و کارت ملی خودم مونده زیر مار. نمی‌دونم اونا چه حسی دارن اصلا.

یه شیشه‌پاک‌کن هم کنار اتو همونجور وایساده. رنگ بطریش بنفشه. یه دستمال قرمز پرزدار هم روش به خواب رفته انگار. بیچاره دستمال؛ لب و لوچه‌ش آویزونه، بسکه این وراون‌ور رو تمیز کرده بدبخت. بخشی از بدنش رو هم تکیه داده به اتو.

سمت چپ میزم، کتاب شعر شیرکو است و یه دفتر صدبرگ روشه برای نوشته‌هام. دسته چک بنفشم روی دفتر و نهایتا گوشیم روی همشونه. من دفتر صدبرگ خیلی دوس دارم. چندتا می‌گیرم همیشه، دوتاش دم دستمه یکی برای نثره یکی برای شعر، بقیشو میذارم توی کمدم که کسی دس نزنه؛ واقعا حساسم بهشون. البته با وجود دفترای جدید و فانتزی، این دفترا به کار کسی نمیادا، اما خب حساسم دیگه... . یه بار نوشتم که: خودکار آبی بیک هم از مورد علاقه‌هامه. همیشه چندتا میگیرم. ... یه دفه دخترم یکیش‌و برداشته بود... وقتی آورد بهم بده کلی باهم دعوا کردیم. به من میگن تو هنوز بچه‌ای؛ بگن... برام مهم نیس، تازه بچه که باشی دنیای قشنگ‌تری هم داری. خودکارام‌و میذارم داخل یه لیوان ماگ‌مانند، وقتی در کمد بخش اونا رو باز می‌کنم و می‌بینمشون حس خوبی بهم می‌دن. خودکار مشکی و قرمز هم دارماا، اما مهم برام آبیه.

اما به گوشیم حساس نیستم. قابش سبزسیره. الان به خواب رفته، اما همه می‌دونیم که این حیوونی خوابش اصلا عمیق نیس. ... همش دست دخترمه. می‌بره بازی و عکس و ویدئو.

چیزای دیگه هم رو میزم هست... اما دیگه بسه. این جا حوصله‌ی بیشتر از این‌و نداره.

همدلی

حاج محمد را از چندسال پیش می‌شناسم. شاید هفت‌هشت سالی نردبان جهان را بیش از من پیموده باشد. مردی بلندقامت با ریش و سبیل جوگندمی‌ست. موهای سرش نیز همین‌طور، هرچند کم‌پشت است. از این مرد اصلا خوشم نمی آمد. حتما او هم از دیدن من خشنود نمی‌شد. یاد حکایت سعدی در گلستان افتادم که می‌گفت طوطیی را با زاغی در قفس کردند از قبح مشاهده‌ی او مجاهده می‌برد...

هرچند ما در قفس نبودیم. هرکس هم پیش خودش تصور می‌کرد طوطی زمان خود است و طرف مقابلش زاغ کریه.

حاج محمد همیشه کاپشنی تابستانی به تن دارد، طوسی‌‌رنگ و تمیز و شلوارش نیز به همان رنگ است و پارچه‌ای. من که شلوار لی و کتانی می‌پوشم و آستین کوتاه و تی‌شرت، و متنوع؛ او را با بخش دشمن‌ساز درونم مدام سرزنش می‌کردم؛ وقتی می‌دیدمش، عبوس می‌شدم و گردن‌افراخته. او هم با دیدن من، همیشه به بهانه‌ی چیزی 45 درجه خودش را تاب می‌داد. این چرخش را هم بخش دشمن‌ساز درون او فرمان می‌داد.

از خودم صادقانه دفاع کنم که گاهی کوشیده بودم و سلام کرده بودم؛ اما سلامم وقتی به چهره‌ی درهم کشیده‌ی او خورده بود، کمانه کرده و برگشته بود و گم شده. با خودم می‌گفتم مردک! فکر کردی که هستی، من رویت را کم می‌کنم و به خاکت می‌مالم. من اصلا نامش را نمی‌بردم و او نیز واکنشش مشابه بود؛ اما می‌دیدم با دیگران چه خوش‌وبشی دارد و آن‌ها را به نام کوچک صدا می‌کند و به همانگونه پاسخ می‌گیرد. حس می‌کردم مشکل از من است و به روابطشان غبطه می‌خوردم.

کفش واکس‌خور قهوه‌ای می‌پوشد، دندان‌های ردیفی دارد که وقتی می‌خندید مثل شخصیت‌های سفارشی الگو شده در کارتن‌ها یا فیلم‌های جنگی می‌شد. در آن لحظه تنفرم افزون می‌شد، دوست داشتم با پتکی یا تبری بزنم آن ردیف‌ها را به هم بریزم. دسته‌کلید و سویچش هم همیشه آویزان از لای مشتش است و چند تا انگشتر هم که نماد اینجور آدم‌هاست، در دستش.

با حاج‌محمد چندین سال در این کشاکش بی‌معنا و مبهم بودیم. جهان پیرامون ما از تقابل بی‌نتیجه و بیهوده ی ما ذله شده بود. اما دنیا به مهرورزان فرصت می‌دهد و راهی باز می‌کند برایشان که مهربانی خود را به مقصد برسانند و تکثیر کنند.

حالا که با هم رفیق شدیم و دارم به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که پشت این شلتاق‌های ما، نوعی گرایش به رفاقت بوده که ظواهر شدیدا متضاد ما، پرده‌ی ضخیمی مقابل آن تمایل کشیده بود. یادم نیست اصلا چگونه و چه شد که آرام‌آرام از سد ظوهر گذشتیم و به همدلی رسیدیم. دیدم این آدم چقدر فروتن است و مهربان و بی‌ریا. داده‌هایی که در زندگیم دارم نتیجه‌ای به من داده که خیلی از تضادهای آغازین، به آشتی‌ها و مهربانی‌های ماندگار تبدیل می‌شود و چه بسا مهربانی‌ها و دوستی‌های نخستینی که به تضادها می‌کشد.

شب‌زنده‌دار

شب،

دره،

دور،

و چراغ‌ها.

از میان همه‌ی چراغ‌ها

تنها یک چراغ روشن بود

چراغ شاعری

که کلمات مجروح را

پرستاری می‌کرد.

.

شیرکو بی‌کس( سلیمانیه و سپیده‌دم جهان، نگاه، ص ۸۶)

گزارش

... من صبح رفتم فرماندهی انتظامی دوباره، که نامه‌ی اصلاح شده را بدهم به استوار آهنگر که در دبیرخانه بود. مؤدب و آرام‌مردی بود. البته امروز پیشش نرفتم. نامه را دادم دم در به یک دژبان گروه‌بان. روی پاکت را خواند:... آهننننگر؛ نونش را لحظاتی با زبانش به کام دهانش فشرد و توی دماغش برد. جوان شوخی بود. گفت: از این نامه‌های مسخره‌بازی و این‌هاست دیگر ها؟ خندیدم و با یک جمله توضیحی دادم. البته به استوار آرام و محجوب هم زنگ زدم و مراتب را گزارش کردم. او خودش نیازمند کالاها بود که برای خداحافظی هم پشت شیشه نیم‌خیز بلند شده و دستم را فشرده بود.

بعد از انجا رفتم بلوار...، مخابرات کل. چقدر جای دنجی بود. درختان کاج در گوشه و کنار محوطه‌ی تقریبا وسیعش چشم‌انداز قشنگی به وجود آورده بودند. نگهبان دم در هم که نه سوالی داشت نه درخواست کارتی، گفت: طبقه‌ی همکف. رفتم. در سالن ورودی، چقدر گل و سبزه بود، داخل گلدان‌های زیبا البته. حوضی کم عمق فواره‌دار هم داشت. دو اتاق هم که رفتم ان‌ها هم همینجور بودند. چندین گلدان عهده‌دار تزیین و طراوت بودند. در اتاق رفاه، مردی شاید ۴۴ ساله، شیک و تمیز که کت قهوه‌ای روشن قشنگی پوشیده بود، کامل بلند شد و اشاره کرد بنشینم. خیلی مؤدب بود. موهای خرمایی پرپشت داشت و ریش‌سبیلش را از ته زده بود. بعد از این‌که نامه را از نظر گذراند، گفت ببر اتاق یکی مانده به آخر، آقای موبرقی. هنوز نمی دانم این فامیلی را درست فهمیدم یا نه. حتی به اتاقش هم که رفتم با همین لفظ خطابش کردم. طبق عادتش انگار پذیرفت و تایید کرد؛ اما خودم فکر می‌کنم حرفی را در این فامیلی اشتباه می‌گویم یا جاافتاده. فکر می‌کنم تلفظش به گونه‌ای‌ست که در گفتار مبهم می‌شود و همیشه درست فهمیده می‌شود. بگذریم. آقای موبرقی پیراهن آبی به تن داشت با چهارخانه‌های درشت. ریش سیاه و مرتبی چهره‌اش را کمی طنزآلود می‌ساخت. لبخند داشت. موهای سرش کم‌پشت بود و جاهای خالی در دو سو برق می‌زد. او هم بلند شد. تعجب کردم که چه مرام‌نامه‌ای دارند این‌ها که تکریم می‌کنند این‌همه؟

زنی چاقالو همکارش بود. خیلی نجیب و مهربان. دماغ بزرگش به چهره‌ی پهن و با نمکش مسلط بود. کارش را که انجام می‌داد لبخند منطقی و ملیحی هم در جواب‌های همکارش چاشنی می‌کرد. حس خوبی می‌دادند این مهربانان.

نامه را از پاکت درآورد و بعد از مطالعه‌ی سریع اندکی صحبت کردیم. شماره‌ام را پای نامه درج کرد. مرخص شدم با احترام دوباره‌ی او به همان‌گونه.

آقای موبرقی!...

نوبت

هوا ابری شده و دما ۱۸ درجه.

پاییز می‌خواهد پیراهن بغض‌آلودش را بچلاند انگار.

.

دیروز رفته بودم ثبت اسناد و املاک. کارم بیش از آنچه فکر می‌کردم به درازا کشید. باید برمی‌گشتم سرکارم. چندین باجه را رد کردم. پشت هر باجه مردی یا زنی نشسته بود، محصور در دیواری شیشه‌ای.

کمتر از یک نیم‌دایره به قطر ۴۰، شیشه را بریده‌اند برای ارتباط ارباب‌رجوع با کارمند. هرکس برگه‌ام را می‌گرفت و با انگشتانش تق‌تق کنان، صفحه‌کلید رایانه‌اش را به صدا درمی‌آورد. حس خوبی می‌داد، یعنی کارم دارد پیش می‌رود.

در واپسین باجه، مردی بلندقد که موهایش را از ته زده بود، و یک نفر با من فاصله داشت، خواست نوبتمان را جابجا کنیم. شلوار طوسی لی و کتانی به پا داشت.ریش‌سبیلش را هم از ته زده بود. شصت سال بهش می‌خورد. خوش‌قامت بود اما. خوشم از نگاهش نیامد. موج منفی فرستاد.

می‌گفت مادر ۹۰ ساله‌ام منتظر است. لب‌هایش کبود از دست سیگار بود. موهای سینه‌اش هم جوگندمی، آمده بودند بیرون، پخش شده بر حاشیه‌ی یقه‌ی بازش، و ملت را تماشا می‌کردند. دست‌بندی رُزطلایی بر مچش بود و یکی دو انگشتر نقره‌ی نگین‌دار، فیروزه‌ای و قهوه‌ای مایل به سرخ بر دستش. من از اول کارم او را دیدم. مثل من کاغذی در دستش، باجه‌گردی می‌کرد.

گفتم ببخشید خودم کار دارم. پررو هم بود گفت:

پنج دقیقه بیشتر نیست که... .

...

تو نباشی که وبلاگ و مافیها برام ارزشی نداره.

می نویسم که نگاه گرم تو بیفته به اینجا.

تو نباشی اینجا برام تنگ و تاره

موندن نداره

تو نباشی قلم اصلا دل اومدن و سرنهادن نداره

گم و گور میشه میره، میره پی کارش می‌میره

تو نباشی اکسیژن اینجا کمه

هرچقد وسیع باشه برام یه قفل محکمه

این جاده رو که نمیشه تنها برم، آخه کجا برم

فانوس لبخندت رو بیار کلام چون قندت رو بیار

تنهام نذار...

story

قلم

قلم نی، خودکار، مداد، ماژیک، قلم مو و ... همه قلمند. من کارم بیشتر با خودکار است. خودکار بیک آبی که استوانه‌ای باریک و منشوری است. یک سوراخ بر بدنش تعبیه شده که با آن نفس می‌کشد. سر خودکار بیک هم زیباست. برای خاراندن گوش هم به راستی که عالی است. درون استوانه یک لوله‌ی سفید باریک‌تری هست که جوهر دارد. نوک زرد خودکار در لوله‌ی درونی فرو رفته و چفت استوانه می‌شود. انتهای خودکار هم با یک درپوش آبی بسته می شود. پیشتر ها این که این درپوش را با ناخنم در آورم و دوباره جایش بیندازم برایم لذت بخش بود. لوله‌ی این خودکار پوست پرتقال را به اندازه‌ی دهانه‌اش می‌برید و با یک فوت، قشنگ شلیکش می‌کرد و سوزشی در صورت هدف به جا می‌گذاشت. طرف دستش را می‌گذاشت روی نقطه‌ی سوزش.

کلمه در ذهن شکل می‌گیرد، خودکار مهربانانه آن را به کمک عصب ها، ماهیچه‌های دست‌ها و انگشت‌ها از ظرف ذهن می‌گیرد و روی سطرها سوارشان می‌کند ...

می‌گویند داستان (story ) باید کوتاه باشد.

(تابستان 01 برای اینستاگرام)

دانه‌ی دل

خسته‌ام، خواب انگار پرتم می‌کند به

دره‌ی عمیق فراموشی. خواب هم نعمتی است و شکر نعمت

واجب. نباید دلسرد شد.

...هنوز آدمهای اهل دل بسیارند؛ بسیارند و گمنام. گاهی نفسشان

را روی نوشته حس می کنم.

حس می کنم که آمده‌اند ایستاد‌ه‌اند و نگاه گرمی روی بدن

واژه‌ها انداخته‌اند مثل آفتاب و رفته‌اند... .

دلم انار می‌خواهد. همه جا را خنده‌‌ی انار به سرخی کشانده.

یاد مولانا افتادم که گفت:

گر اناری می خری خندان بخر

تا دهد خنده ز دانه‌ی او خبر

و یاد سهراب که گفت:

من اناری را می‌کنم دانه

به دل می‌گویم

خوب بود این مردم

دانه‌های دلشان پیدا بود...

انار دانه‌سیاه پرسیدم کیلویی ۵۰ هزار بود. آشنایی که باغ داشت به من

گفت کیلویی ۴۰ هزار تومن. خبر از درون انارشان ندارم.

از پرتگاه خوآب رسیدم به انار.

شب‌های تار و طولانی، شب‌نشینی‌ها

و خنده‌های انار... . خدا را شکر.

خواب

می ‌خواهم چیزی بنویسم، قلمم خشکیده انگار، قفل کرده.

نمی شود گزارش روزانه نوشت. می نویسم البته اما خب این جا منتشر نمی‌کنم.

آدم سنش که بالا می رود از پرنشری نوشته هایش و زندگیش

واهمه دارد. وقتی از شعر می نویسی و سخن عاشقانه می گویی،

مشتری چندانی ندارد، مگر در احولات روزمره پرنشری کنی.

من هم مثل بعضی‌ها تا اینقدر می‌توانم بنویسم که چای هل و زعفران

رفیق وقتم شده. روی میز، گوشی افتاده خسته از کارهای بی رویه‌ی روزانه.

انگار خوابیده، اما می‌دانم که از همه بیدارتر هم اوست.

قابی جادویی که به انگشت زدنی، جهان را در می‌نوردد.

همه بیدارند کائنات بیدارند، خورشید که فکر می‌کنیم خوابیده، بیدار است

و چراغ منور سرزمین‌های دیگری‌ست.

باد بیدار است و می‌زند حتی به ریشه‌ی جوانه

همه بیدارند...

من خوابم اما، بله فقط من خوابم.

رادیو

خوشگل خوش‌صدای من! ای مِشکی من که پهلوی چپ و راست و بالای سرت را از رنگ چوب، حنا کرده‌ای! می‌دانم از من ناراحتی که آنقدر ازت دور مانده‌ام که غبارها همنشینت شده‌اند. با آن دایره‌ی توری ساکت که رویش نوشته مارشال و قلب قرمز کوچکی بالایش درج شده، جور دیگری داری الان با من حرف می‌زنی. تو هنوز محبوب شب‌های منی. استوانه‌ای نازک و استیل رنگ، از گوشه‌ی پشت سرت، اندکی قد برافراشته؛ از زوایای سرزمین‌ها، برایم صدا می‌گیرد و می‌زند به سکوت زندگیم.

با آن مستطیل شیشه‌ای تیره به پیشانیت، با آن همه عدد و رقمِ زرد و سفید که انگار یک ماتریس درست کرده‌اند، زل زده‌ای به من. پشت چشم مهربانت، یک مستطیل کوچک سفید، پشت یک ستون از اعداد، بی‌حرکت مانده. آخر با گردش این، روح و روانم را به گوشه‌گوشه‌ی جهان می‌بردی.

فلش کوچک و قشنگم فرو رفته بالای سرت، و آویز قهوه‌ای رنگش حمایل مانده یک سمتت. صدای استاد و پیانو و گیتار، داخلش منتظر نشسته‌اند. وقتی آن دکمه‌ی پهلویت را به بالا می‌لغزاندم، می‌رفتی و آلبوم بیداد را باز می‌کردی با لحن داودی شجریان:

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

گوش می‌سپردم بهت، نزدیک نزدیکم بودی. بعدش پاییز طلایی و خواب‌های طلایی و جیپسی‌کینگز.

بند مشکیِ غبارخورده‌ات پیچیده دور کابلی که روزهاست رگهایش جریان برق را لمس نکرده. پیچ خورده روی میز و دوشاخه‌اش از بغض انگار خودش را پشت سرت قایم کرده. چهار دکمه‌ی کوچک روی سرت، گویی جای سرانگشت‌های نوزادی هستند بر غبار. چراغ‌قوه‌ی پهلویت، که گاهی به راه شبم طلوع می‌کرد، مانده در غروبی طولانی؛ و چراغ ریز سبزرنگت که در شروع صحبت‌هایت، چشمک می‌زد، زیر چراغ‌قوه، گویی به خوابی ابدی رفته.

نمی‌دانم، وقت ندارم یا دیگر بخت همراهی تو را ندارم. ... دلم گرفته.

قرار

محبوب من! می‌خواهم که مرا ببری به قله ها و به صداقت یک عشق نزدیکتر کنی. می‌خواهم که زلال بودن را به حلقومم بچشانی مرا ببری به غار نگاهت که فارغ از هر که جهانم، سال ها بخوابم و دوباره که پلکی بزنی برخیزم.

محبوب من دنیا برای کسانی که عاشق هم باشند وقت ملاقات می دهد. می خواهم عشق جوری بشود که وقت ملاقاتی برایم بدهد. می خواهم عشق جوری بشود که بالاپوش واژه ها را بشکافد و بی ریاشان به خلوت شعرم بکشاند.

نازنین من! قلبم آرام آرام دارد به تصرف مهربانیت در می آید و تو پادشاه قلبم خواهی شد. هوای قلبم را داشته باش.

قهرمان من

زمانی حوض کوچکی زده بودم و تو قهرمانم بودی؛ حالا هم بُردمت میان دریاچه‌‌ی جادویی حروف و غسلت دادم؛ هم از این‌رو نخستین زنی بودی که با ذره‌ذره‌ی زیباییت روئین‌تن* هم شدی.
من اتفاقا و به‌ویژه از چشم‌هایت چشم‌پوشی نکردم و می‌دانم که دیگر تیر زهرآلودی نیست که فر** تو را فراری بدهد. من با تو، با نوشتن از تو آدم شدم؛ حوای من، شاید این مهندسیِ یک جهان تازه باشد؛ پایان جهان من و تو وقتی‌ست که از بهشت نوشته‌ها به سرزمینی دیگر هبوط کنیم. اما ای یار همیشگی، من که جز این‌جا سرزمینی ندارم. جهان من و تو عزیزم پایانی ندارد.

.
* می‌خواستم به هواداری از آیین عشق من بکوشی. تمام تو را شستم؛ و وقتی تمام شد با سپاس خدا، بوسه بر چشم‌هایت زدم که فراموششان نکرده بودم.
** همان شکوه ابدی و پرتو جادویی بود که من را گرفتار تو کرد و در وجود تو برای همیشه باقی ماند.

گم‌شده

بیش از این نمی‌توانم

در بیشه‌های گیسوانت پیشروی کنم

که از سال‌ها پیش

در روزنامه‌ها اعلام کرده‌اند که من مفقودالاثر شده‌ام

و تا اطلاع ثانوی

همچنان مفقودالاثر هستم ...

.

نزار قبانی (تا سبز شوم از عشق، سخن، ص 203)

صبا

به سعدی و حافظ فکر می‌کنم؛ به این دو که به راستی شگفتی آفرینشند فکر می‌کنم و به بادِ هنوز وزانِ صبا در میان باغ واژه‌های این ماندگاران.

بله، این عالی‌جنابان با باد صبا چه رازها که در میان ننهاده‌اند و چه پیام‌ها که به این باد روئیایی نسپرده‌اند که برساند به دست محبوبشان؛ و چه خواسته‌ها که از این پیک جادویی نداشته‌اند.

دنیای آن زمان مگر چگونه بوده؟ این باد نرم و سبک بال را کی، کجا و چگونه احساس می کرده‌اند؟

باد صبا اکنون کجاست؟ از کدام سو می‌وزد؟ بین کدام عاشق و معشوق واسطه می‌شود؟

در پیچ و تاب موهای معطر کدام زیبارو می‌پیچد و با دست پُرش، پیش عاشق بر می‌گردد؟

خب اگر گذشته را بکاویم با آن روسری‌ها که به سر می کرده‌اند؛ این باد از کدام دریچه به بیشه‌ی موهای معشوقه نفوذ می‌کرده و با توبره‌ی آکنده از عطر موها بر می‌گشته پیش عاشق؟ اکنون که آسان‌تر و خوش‌تر می‌تواند در بیشه‌های مبهم موها بخزد و عطرها میان مشتاقان بپراکند و دل‌ها ببرد! اما چرا دیگر اینگونه نیست؟ چرا دیگر روی نمی‌دهد آن رخدادها؟

باد صبا را چه پیش آمده است؟

کدام دیوار بلند سد راهش شده است؟

شاید هم هنوز هست و در میان بیشه‌ها می‌خزد و می‌پیچد اما عطری که او می‌پسندد دیگر نیست، دستش خالی است.

آیا باد صبا را این دو بزرگوار با قلمشان آفریده‌اند یا پرورشش داده‌اند یا به راستی چنین باد خوشنامی بوده و نرم و سبک از فلان سو بر می‌خاسته؟

شاید هنوز هم هست و بر می‌خیزد نرم و سبک، اما کسی که احساسش کند نیست یا قلمی نیست دیگر، قلمی که بتواند به زبان او بنویسد و رازها به اوبسپارد!

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده‌ی دلدار بیار

حافظ

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی

سعدی

شبی با موهات

من داشتم با موهایت بازی می‌کردم، روزگار هم سریع سررسید و بر بوم افق، غروب را نقاشی کرد. شب‌بوی بازیگوشِ حیاط هم شیشه‌ی عطرش را شکست.

اشکم را گل سرت کردم. ستاره درآمد. نزدیک دستم شد؛ داغ داغ ... ستاره آی ستاره با تو چطوری حرف بزنم؟ می‌دانم که تو سر همین موضوع، روی دست آدم هم چکیدی، وقتی داشت با موهای حوا بازی می‌کرد.

وقتی بغضم را سنگِ نبودنت، زد و تکه‌تکه کرد، آسمان دیگر جا برای ستاره نداشت. عطر موهایت ساییده بود به تمام انگشت‌هایم. دیگر خوابم نمی‌برد. گیج شده بودم اصلا.

چه شبی شده بود ... . تو موهایت را از دستم خارج کردی یا من یک لحظه دستم خسته شد؟ آخر خورشید آمده بود و انگشت می‌زد به شیشه.

دستم‌و زدم به موهات

زندگیم شد معطر

بغضم‌و شکستی اما

آسمون تو شده تر