پایان سرماخوردگی

تاریکی ریخته بود روی سر ده. روستای ما تا اواخر سال شصت‌وهفت برق نیامده بود. صدای پارس سگ از جاهای مبهم به گوش می‌­رسید. نیسان دست‌اندازها را رد کرد و رسید دم خانه‌ی ما. پیاده شدیم. دو مردِ شب، پیاده شدند و موتور را گذاشتند زمین. اصرار کردیم نیامدند خانه. خداحافظ و رفتند.

درد کوفتگی­ها به فریاد آمده بود. لنگ‌لنگان می‌رفتیم داخل حیاط. پدرم گرفته‌بود از شاخ موتور و می‌کشانیدش به داخل خانه. مادرم با فانوس کهنه‌ی غمگین، سراسیمه از طبقه‌ی بالا آمد پایین. با دیدن وضع و حال ما زد به سرش. اما خدا را شکر سالم بودیم. لباسم را عوض کردم و رفتم زیر کرسی. دوباره زردیِ نور گردسوز در اتاق، غم می‌­پاشید. شامِ ده بیشتر اوقات آبگوشت بود، آبگوشتی بی­‌رنگ. آن زمان در روستا رُب درست نمی­‌کردند. گوجه­‌ی تابستان را در مقابل آفتاب خشک می­کردند برای پاییز و زمستان. گوجه­‌خشک، به آبگوشت طعمی می­‌داد اما رنگ این غذای خوشمزه را قشنگ­‌تر نمی­کرد.

مادرم روی کوفتگی‌ها و پوست‌رفته­‌ها زرده‌ی تخم­‌مرغ کشید، کار ضماد را می‌کرد زرده‌ی تخم­‌مرغ. خستگی، پودر خواب را ریخت داخل چشمم. گردسوز خاموش شده ­بود و زبانِ کوچک فانوس روی طاقچه، با روشنایی محتضرگونه، فضولی می‌کرد. دروازه‌ی شهر مقدس خواب وا شده ­بود. خستگی، با درد و زخم­‌های سوزنده‌ی تنم، از دروازه عبورم داد.

رفته‌بودم که خوب شوم

زخمی و خسته برگشتم

مانده جای یکی شکلات

ماسه‌ی تیز در مشتم

سرماخوردگی 4

دیگر، جاده بود و ما. جاده بود و خستگی موتور. جاده بود و تاریکی و خوف خطر. سرما جری­تر شده­‌بود.

باد، خلاف جهت حرکت ما، زور می­‌زد و از سرعت پایین موتور می­‌کاست. شاید دیدِ پدرم کم بود. یک­‌دفعه موتور تاب خورد و تاب‌­خورد و محکم به زمینمان زد. ناله­‌اش دیگر واقعی بود. ماسه­‌ها، چرخ موتور را تاب داده­‌بودند. موتور مثل آدمی مجروح یله شده بود روی زمین. از طرف زین به زمین چسبیده بود و چرخ جلو، هنوز در دَوَران بود.

من و پدرم نقش بر جاده­‌ی شوسه شدیم. ماسه با نامردیِ تمام، پوست دست و پایمان را برد. نور چراغ موتور، با دَوَران چرخ جلو مشبک می­‌شد. هنوز نتوانسته­‌بودیم خود را بلند کنیم. صدای گریه­‌ی من با گریه­‌ی مرکبمان آمیخته­‌بود. دریغ که کسی نمی‌شنید. فریادرسی نبود. اما یک­باره جاده با نوری سفید و وسیع روشن شد. نیسانی آبی، که از پشت­ سرما می­‌آمد، نگهداشته‌بود. دو مرد با عجله به کمکان آمدند. در حالی که با هیجانِ کمک، چیزهایی می‌گفتند که نشان از رقت قلبشان داشت و صدایشان در جاده و اطراف می‌پیچید؛ موتور را گذاشتند پشت نیسان، ما هم سوار شدیم. بر صندلی آهنی نشستیم. پدرم از فرمان موتور گرفته بود و مواظب بود که نیفتد.

نیسان بوی رهایی می­داد. باد، بوی خوب رسیدن را به پیراهن خاکیمان می­‌زد. من دیگر سرما را حس نمی­‌کردم. صدای نیسان خرخره­‌ی سکوت شب را پاره می­‌کرد. به جاده‌­ای که به سرعت از ما عقب می­‌ماند نگاه می­‌کردم. خاک و ماسه با حرکت چرخ­‌ها برمی­‌خاست و با نور چراغ­‌های عقب، پرده­‌ی قرمزی می­‌بافت. جای پوست­های کنده­‌شده، می­سوخت. جای کوفتگی­ها هنوز گرم بود و درد، آزاد نشده بود. راننده گاز می­‌داد. بیشتر از ما عجله داشت. ستاره‌­ها هم با سرعت، همراهیمان می­‌کردند. زینِ موتور هم از ناله جرجر می­‌کرد. سواد شبانگاهیِ ده معلوم شد. خانه‌­های مغموم و خُرد، تنگ هم به خواب رفته­‌بودند. نیسان با سرعت به سمت روستا پیچید. سگ­های خانه­‌ی آقامحمود بر بام با تمام قوا پارس می­‌کردند. مردی پشمینه­‌پوش و فانوس در دست، نگاهمان کرد. من و پدرم سرِ خود را بردیم پایین که نشناسدمان. ...

سرماخوردگی 3

زردیِ پررنگ آفتاب افتاده بود روی نرده‌ها. کوچه و خیابان داشت خلوت می‌شد. رفته‌رفته سرما از گوشه‌گوشه درمی‌آمد. از صفر رد شدیم و سفر خود را آغاز کردیم. تا ک. جاده آسفالت بود اما از آنجا تا روستای ما شوسه. دیگر تاریک شده بود. نور غمگینِ چراغِ موتور پخش می‌شد روی شن و ماسه‌ی جاده. سرما با حرکت موتور جسورتر به بدن می‌پیچید. خودم را پشت پدرم مچاله کرده‌بودم. از سرما و حس بدِ بازگشت کز کرده‌بودم. هیچ جنبنده‌ای در جاده دیده نمی‌شد. خانه‌های روستاهای مسیر، با نور ضعیف پنجره‌ها، تسلی‌بخش تنهایی متحرکمان شده‌بودند. غبطه می‌خوردم به حال کودکی که زیر کرسیِ آن خانه‌ها می‌خواست وارد شهر روئیاها بشود اما من باید ظلمات را رد می‌کردم و سرما را به جان می‌خریدم تا به زیر کرسی برسم.

خوف، تمام وجودم را گرفته بود. جز چندقدمی که چراغِ کم‌سوی موتور روشن می‌کرد، همه جا ظلمات بود. ترسم از این بود که نکند درنده‌ای چرنده‌ای یا راهزنی راهمان را بگیرد. محکم پدرم را گرفته‌بودم. آواز موتور غمگنانه سکوت راه را می جوید. احساس می‌کردم درخت‌های کنار جاده، چون شبحی دارند نزدیکمان می‌شوند. باد سرد از بالای کفشم، از پایین شلوار وارد بدنم می‌شد و گرمای اندکِ مانده را قورت می‌داد.

فقط می‌خواستم در یکی از آن خانه‌ها بودم. نمی‌شد، چاره‌ای نبود. می‌خواستم هرچه زودتر به روستا برسیم. گاهی پدرم چیزی می‌گفت که باد سرد، کلامش را رنده می‌کرد و نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. در دوردست‌ها سوسوی خفیف چراغ‌هایی به چشم می‌خورد. در جاده گاهی نوری قوی که از آنِ تریلی یا کامیونی بود، از دور بینایی آدم را به بازی می‌گرفت تا بیاید و رد بشود.

از تم. رد شده‌بودیم. درختانِ لب جاده‌ی تم، همیشه، به هوش و حواس آدم لبخند می‌زدند. هنوز هم آثار آن روزها را دارد. صدای گریه‌های موتور را باد با خودش می‌برد به دور و نزدیک. خورجینِ ترک موتور، حمایل شده‌بود به پشت ساق‌هایم. کامیونی دیگر هلک‌هلک با چراغ‌های بی‌حیا و باصدایی که مهره‌های سکوت شب را شکست از کنارمان رد شد. شن و ماسه را هوا کرد و موتور، اندکی تلوتلو خورد. ...

سرماخوردگی 2

داخل درمانگاه شلوغ شلوغ و فضا مصداق خر صاحبش را نمی­شناخت بود. سالن انتظار پر از آدم بود که فرفر یا سرفه می­‌کردند. جیغ و ناله‌ی اطفال مریض و سرماخورده و دماغو درمانگاه را شبیه مرغ‌داری کرده بود. زن‌ها با چادرهای رنگی، با نوازش و نغمه‌های مادرانه می‌کوشیدند به کودکان تا سرنوبتشان مسکنی بدهند و در دامان خود بخوابانند یا آرامشان کنند.

کسی ایستاده بود دم در اتاق پزشک و مثلا به نوبت صدا می‌­کرد. بوی پنیسیلین بوی امیدبخشی نبود برایم. تندتند بیماران می‌رفتند داخل و به سرعت خارج می‌­شدند. به قدری درمانگاه شلوغ بود که این‌همه سرعتِ راه‌اندازی بیمار به چشم نمی‌آمد. ... ما را صدا زد. رفتیم داخل. دکتر هندی بود. سیاه و گنده. مانتو سفیدی به تن داشت. اصلا انگار نپرسید دردمان چیست مرضمان چیست؛ نگاه به بیمار و همراهش نمی‌کرد. شاید نمی‌توانست درست حرف بزند. فقط با سرعت نسخه را نوشت. بوی خاصی از اتاقش شنیدم که بوی فاصله بود، فاصله‌ی زندگی مفلوکِ ما روستایی‌ها با زندگی پزشک آن دوران.

داروخانه داخل درمانگاه بود. یک دریچه­‌ی مربعی واسطه­‌ی بین بیمار و داروخانه بود. قرص و شربت را گرفتیم و خارج شدیم. سوزن یادم نیست که زدم یا نه.

موتور در محوطه­‌ی درمانگاه استراحت می­‌کرد. قفل و زنجیر داشت یا نه یادم نیست. دور درمانگاه را نرده کشیده­‌بودند و به نرده­‌ها رنگ طوسی زده­‌بودند. امان از دست این یادم­‌نیست­‌ها که ترمز قطار کلمات را می­‌کشد. دریغ از جزئیاتی که قربانی گذر زمان می­‌شوند. دریغ از لحظاتی که به شادی می­‌گذشت و اکنون از زیر آوار زمان نمی‌­توان پیدایشان کرد.

آماده­‌ی حرکت شدیم. بیرون درمانگاه پسرخاله‌­ی مادرم، صفر، را دیدیم. پدرم با او مشغول صحبت شد. مرد تعارف می­زد که مهمانش باشیم. من خیلی دوست داشتم که بمانیم. همیشه دوست داشتم جایی دیگر شب را صبح کنم. از خانه متنفر بودم. پدرم هم بی‌­میل نبود؛ نمی‌دانم او چرا؟ ولی تعارف صفر زورش کم بود. این مرد چند سال پیش در چاهی فرو‌افتاد و مقنی جهان مقنی سخت‌کوش را در قنات خشک فراموش‌شدگان انداخت.

چیزی این جا یادم آمد بنویسم. آن زمان که نه تلفن بود نه گوشی؛ بیتوته کردن در جایی، شهری یا دهی نزدیک بی‌اطلاع خانواده امری عادی بود واقعا. ...

سرماخوردگی

سوم‌­چهارم ابتدایی بودم. اواسط پاییز بود. سرما خوردم و مریض شدم.

مادرم اصرار کرد که پدرم مرا ببرد ه. دکتر. موتوری قرمز­رنگ داشتیم،

قرمز خونی. یاماها هشتاد بود. صدای سازوار و محزونی داشت. پدرم آن را از شوهرخاله­‌ام خریده بود و او هم از دائیم.

کرسی، وارد زندگی شده بود. پاییز آن سال­ها زمستانِ حالا بود. کرسی، در اتاقِ ضلع غربیِ خانه بود.

اتاقی لعاب گرفته با گل رُس و با سقف چوبی. اتاقی که خاطرات تلخ‌خوش دارد و تلخ؛ و نه شیرین.

دریچه‌­ای برای دودکش تنور، در سقف گذاشته بودند. از آن دریچه چقدر به تماشای آسمان آبی نشستم.

حسِ حرکت تند ابرهای عقیم چقدر لذت­‌بخش بود؛ حتی ماه را می‌­دیدم که از بالای دریچه به سرعت رد می­شد.

روز، کوتاه ِ کوتاه شده بود. آفتاب به سرعت، لباس زرد عصرگاهی می­‌پوشید و ما را که بچه بودیم از کوچه

هول می­‌داد به سمت خانه‌­هایمان. عصرها برای من زجر دیگری داشت؛ پیام­‌آور پیوستن به جریانات

شوم خانه بود. عصر، پایان بازی و شیطنت بود. پایان فرافکنی­‌ها و آغاز تحمل مشاجرات و دعوا بود.

عصر مقدمه­‌ی کتاب شکنجه بود خیلی اوقات.

پدرم هندل زد. موتور با ناله‌­ای روشن شد. حرکت کردیم. راه شوسه را به سمت ه. پیمودیم.

رسیدیم به درمانگاه. در محوطه‌ی وسیع درمانگاه منبع بزرگ آب بود. هنوز هم هست.

با دیدن منبع، که پاهای بلند دلهره‌آوری داشت، ترسی مثل کابوس­های کودکانه و غیر قابل کنترل می‌­ریخت به جانم.

...

دیر شد دیگه

خسته شدم. روزها رفت. دیرگاه شد و جمله‌هایم هم مثل نفس‌هایم کوتاه.

بالاخره* پیدایت می کنم. بالاخره از چاک ابرهای جدایی مثل ماه می‌زنی بیرون.

‌‌وبلاگ‌ها را کوچه به کوچه می‌گردم. روی میز هر کسی شاخه‌ای ترانه با طعم آب‌نباتیِ احساسم می‌گذارم. از بعضی پنجره‌ها با سرعت، مثل آفتاب داخل می‌شوم. نمی‌ترسم. کلمه‌ها آن‌چنان که باید عریان نیستند. ... اما هنوز رد پایی از تو ندیده‌ام**.

هنوز با زورق قلم و روحم می‌زنم به چشم مواجت. دیدن می‌کنم از جاهایی که شاعران را در خود فروبرده و گمنامشان کرده. سر می‌زنم به غرقابی که دل من را پس نداده هنوز. چراغ‌ها می‌بینم، ستاره‌ها می‌بینم، فانوس دریایی می‌بینم که راهنما می‌دهد به مسافران.

گاهی هم جیپ تخیلم را می‌رانم در بیشه‌های وحشی موهایت. کلاهِ کشی جا مانده، و استخوان‌های چون گیره. بیشه‌گردانِ موهایت کجا رفته‌اند آخر؟

خسته‌ام؛ اما از این سرگردانی در بیشه و دریا نه.

نمی‌خواهی رحمی کنی به من؟ ... نمی‌خواهی عزیزم؟

.

* مثل پیچکی پیچیده گرد زبانم، همان‌طوری که عشق تو گرداگرد قلبم. شاید فکر کنی کهنه شده دیگر؛ اما در چیدمان حروفش شهامتی هست، هنوز خیلی تازه، ماه را از از پشت ابر می‌کشد بیرون بالاخره.

** آدم‌ها دارند در مسیرهای شلوغ وبلاگ، به هم چراغ می‌دهند،

فکر کردم دارند رد معشوق را می‌گیرند؛ من هم به هوای تو افتادم دنبالشان.

آواز تنهایی

برف ملحفه‌ی سرد کشیده بود روی زمین؛ درخت اما با رخت عروس، بیدار ایستاده بود.

گنجشکی اندوهگین بر شاخه تک‌و‌تنها پشت‌هم می‌خواند. بادِ برفی، می‌زد زیر پرش. به جای او نوک انگشتان من یخ زد. تنم لرزید. طفلک با کسی قرار داشت انگار. حتما دل‌آزرده بود و نگران، که آخر یارم را چه شد؟ کولاک، گربه‌ی مسکین، تیروکمان بچه‌ای تخس یا خواب؛ گرفتار کدام شد و نیامد؟

... رفتم داخل و روی صندلیم نشستم. تو نبودی. غصه‌­ام گرفت. برای تسلی خاطرم گفتم هنوز نیامده.

آن سوی پنجره ، قلمِ هوا روی کابل‌ها با چند کلمه‌گنجشک، که هی نحوشان را هم عوض می‌کرد، جمله‌های مبهم و لرزان می‌ساخت.

صندلیِ تهی از تو کم مانده بود کالبدم را تهی کند. حواسم به هیچ کس نبود. جیک‌جیک خفیفی از بیرون، در پس‌زمینه‌ی افکارم نواخته می‌شد. چشمم را مثل دگمه‌ای دوخته بودم به در. اصلا نگاهم، چون کودکی گم‌شده در انتظار مادر، در هیاهوی شهری غریب، دم در منتظرت بود که با آمدنت، گرم و سفت بغلت کند.

ثانیه‌ها داشتند قلبم را سوزن‌سوزن می‌کردند؛ ناگهان چون رگبار آغاز بهار که به شیشه بزند آمدی. نگاهم مثل بیابان‌زده‌ها تمام تو را نوشید حتی با آن شال‌گردن سفید‌آبیِ بافته‌ات و با آن چتر گلدارت. ... عزیزم تو که این‌ها را یادت نیست.

.

تکلیف شب: از روی کلمه‌گنجشک‌ها در دفتر تنهاییتان غم غربتم را نقاشی کنید.

ماشه‌ی مهر

نمی‌دانم چرا جرات نداشتم خیلی نزدیکت شوم که باهات حرف بزنم؛ یعنی شهامتش رو نداشتم. فکر می‌کنم تو هم از این که عاشقت شهامت حرف زدن ندارد، حرص می‌خوردی، نفرینم می‌کردی. من از سیم‌خاردار محیط رد شده بودم اما شجاعت پیش رفتن نداشتم. از انفجار چشم‌هایت*می ترسیدم، نگران ترکیدن خشمت بودم‌. تابستان آمد و از تو دور افتادم. بغض جدایی و اندوه خفتم کرد. برایت گریه کردم. اگر...، عزیزم اگر اشک عاشق هدررفتنی نیست، تو بدهکارم هستی. دودعود و انتظار برایم می‌نواخت، درونم می‌گداخت. بخار حسرت، شیشه‌های اتاقم را پوشانده بود. اکسیژن کم آمده بود. داشتم به مرز خفگی می‌رسیدم. دوری، طنابی ضخیم انداخته بود گردنم؛ می‌کشیدش. در سیاه‌ترین نقطه‌ی زندگی ایستاده بودم که از سنگر مهربانی ماشه‌ی مهر را چکانیدند و گلوله‌ی ملاقات زد به طناب.

.

* یک روز که پیاده تعقیبت کردم وقتی فهمیدی

و نگاهم کردی، چشم‌هایت می‌خواست از حدقه

دربیاید.

جاده‌های منتظر

غروب که می‌شود گریه‌ام می‌گیرد. حس می‌کنم خیلی غریب شدم. حس می‌کنم جهان دارد تنگ‌تر می‌شود برایم.

اکنون غروب آوار شده روی زمانه و آرام آرام دارند منجوق ستاره‌ها را می‌زنند به پیراهن آسمان؛ من هم باید برخیزم و منجوق اشکم را به پیراهن کاغذ بدوزم، به تاروپود سطرها.

پیراهن روز را کندند و به کناری آویختند؛ ای یار عزیز! حالا من پیراهن ژنده‌ی جانم را به کجای این روزگار تیره بیاویزم؟

جاده‌ها منتظرم هستند؛ اتوبوسی* بفرست و برای کویر لب‌هایم، نم بوسی. جاده‌ها منتظرم هستند و من حامل حسی هستم که در بخش‌نامه‌های پلیس در شمار کالاهای قاچاق آمده؛ اما نمی‌ترسم، چون هیچ سگی بویی نخواهد برد.

من تمام قوانین ضد عشق و آزادی را سر راهم له خواهم کرد؛ ولیّ دمی ندارند این پس‌انداخته‌ها.

* همان اتوبوسی که مسافران عاشق را می‌برد.

احتمال

زنی همسایه­‌ی ماست. دو فرزند معلول دارد و تقریبا لال. آیا احتمال یا همان شانس، این حیات را برای او و فرزندانش رقم نزده‌­است؟ این امر را که پسری بیست ساله را مادر شستشو کند و برایش پوشک ببندد چگونه می‌شود توجیه و تفسیر کرد؟ زنی که فرزندانش را پی­‌درپی از دست می­‌دهد در جنینی یا کودکیشان؛ در جنینی با احتمالات نوع انعقاد و در کودکی با مرض‌­ها و ناخوشی­‌ها؛ جهان برای این زن چه زجری تدارک دیده بوده؟ بهره‌­ی او از لذت­‌ها و کام­‌ها در برابر مصیبت­‌ها چه اندازه است؟

روز رند

تاب بنفشه می‌دهد طره‌ی مشک‌سای تو

پرده‌ی غنچه می‌درد خنده‌ی دل‌گشای تو

اواخر پاییز شصت‌وشش بود، سال دوم راهنماییِ من. زیر کرسی رادیو گوش می‌کردم. آوای رادیو، با تماشای کولاک پشت پنجره و صدای بازیگوشیِ باد، چه گوارا بود. صداهای تازه‌ی جهان را به حس کنجکاوِ شنیدنم هدیه می‌کرد. شاید الان چیزی را بشنوی که آن زمان دیوانه‌ات می‌کرد باورت نشود؛ که چه داشت این موسیقی مگر؟ برای ذهن خالی من اما، خیلی تازه بود.

رادیو شعر بالا را می‌خواند با آهنگی که برایم گویی زمزمه‌ای از فراسوها بود. پروازم داد اصلا. آخرش گفت که خواننده: مهدی بهزادپور. دیگر اطلاعی ندارم از این خواننده و نشنیدم که خوانده باشد. اما بخش مهمش شاعر تصنیف بود که گفت: لسان‌الغیب حافظ شیرازی. یادم نیست که این نام آسمانی را شنیده بودم یا نه، اما آن تصنیف ردیف، راهنما زد به شعورم به سمت دریای اخضر یک رند عالم‌سوز، در شاه‌راهی که دیگر دوربرگردانی به سمت تعصب و خامی نداشت.

در شهر نزدیک روستا می‌رفتم مدرسه. دو باب کتاب‌فروشی داشت. یکیش برِ خیابان، مشام رهگذران را معطر می‌کرد. روزی با توبره‌ی دانش‌آموزی آویخته بر دوش، رفتم به تماشای کتاب‌های پشت شیشه؛ و بساط‌شده جلوی فروشگاه. کسی از نوارکاست لحنی ملکوتی سرداده بود:

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

آنجا نمی‌دانستم این نفس‌ِ احیاگر آدم، به نام کدام حنجره‌ی داودی‌ست؛ فقط در درونم شور رندانگی می‌ریخت، الفبای آزادی را به حروف رگ‌هایم می‌آمیخت. تازه چهار سال بعد دانستم که این، از انفاس خسروآواز بود؛ هم او که اکنون بی‌گمان مرغ خوش‌خوانی‌ست برای باغ‌های ارواح آزاده.

دنبال دریای اخضر رند بودم. دیدمش. جلد گالینگور لیمویی داشت با قطع وزیری. برش داشتم. ... دیوان را، برگ‌هایی چون برگ گل، نازک و به رنگ سبزِ مغزپسته‌ای با حاشیه‌های قرمزرنگ روانه‌ی بازار کرده بود. قیمتش اما بالا بود: دویست تومن. فکرش را نمی‌کردم که بتوانم بخرمش؛ اما پدرم نمی‌دانم چه امیدهایی داشت، شنیدن نام کتاب چه پنجره‌ای برایش باز می‌کرد که بی‌اصرار پذیرفت و یکی از زیباترین و نغزترین همراهان زندگی را برایم هدیه داد.

دوباره نگاهش کردم: انتشارات فؤاد پیری، به کوشش محمد بهشتی، چاپِ بهار شصت‌وپنج.

چارانه۱

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامدست و روزی که گذشت

.

حکیم عمر خیام (رباعیات، فروغی و غنی، اساطیر، ص ۶۹)

باورم نمیشه

مث دریا
یه روزی عاشقم کردی
منو بردی
میون موجا
نگو چرا تو بر نمی گردی

نگو کنار ساحل
به انتظار من نشستی
که باورم نمیشه
به انتظار من
نگو درو نبستی
که باورم نمیشه

وای
چقد بده زمونه
برای این جداییای لعنتی
همیشه داره یه بهونه
خدا می دونه که دلم
همیشه خونه

می خوای بیای سراغ من
کجام؟ نمی دونم
دیگه نفس نمی کشه چراغ من
دیگه نمی مونم
ولی با آخرین شعله هنوز
برات می خونم

نگو کنار ساحل
به انتظار من نشستی
که باورم نمیشه
به انتظار من
نگو درو نبستی
که باورم نمیشه

مدیونتم

تنها اهرمی که می‌تونه ترمزِ روزها رو بکشه همین نوشتنه. هرجا باشم، سرکار، مهمانی یا خانه تمام فکر و ذکرم اینه که سریع برم سراغ واژه‌ها و خوش‌وبشی شروع کنم.

شروع که می‌کنم، چراغ چشمات روشن میشه و میفته به مسیرم، تا بی‌کران‌ها تا ابدیت. برام، برای قلمم راه باز میشه، می‌تونم حرکت کنم، می‌تونم فرار کنم از ستمگری‌های روزگار به غار احساس‌بار چشمات؛ می‌تونم سوار بادها بشم و بی‌سرزمینی و هرسرزمینی رو برای خودم انتخاب بکنم.

شروع که می‌کنم به خوش‌وبش، افسار می‌زنم به دهان سرخوشی‌و نمی‌ذارم که در بِره از علفزار وقتم، بهار و بارون میارم به روزگار وقتم، درون قلبم عاشقی قد می‌کشه، زمان، طعم آزادی‌ رو، شادی رو دوباره می‌چشه.

نوشتن‌و مدیونتم

نگیر اینو از قلمم

نگیر اینو که بی قلم

برای زندگی کمم

.

با اولین نوشته‌ام

مدیون چشمات شدم

واژه‌ها می‌دونن که من

چطور خاطرخوات شدم

گل و فنجان

امروز به قهوه‌خانه‌ای شدم

و تصمیم گرفتم رابطه‌مان را

فراموش کنم

و همه‌ی اندوهم را به خاک بسپارم

وقتی فنجانی قهوه خواستم

چون گل ر‌ُز سفیدی

از ته فنجانم بیرون آمدی.

.

نزار قبانی(جهان ساعت‌هایش را با چشمان تو کوک می‌کند، ثالث، ص ۱۹۷)

خاطره

هر سه سال راهنمایی که من به ه. می رفتم مدرسه؛ آقای نادری مدیر بود.
پیشتر باید بگویم که این مدرسه در واقع یک اردوگاه بود.
دانش آموز بود که از دهات اطراف می‌آمد؛ از هر قماش و رسته‌ای: رند، اوباش، کلاش، چاقوکش، عربده‌کش، ظالم، مظلوم، مفلوک و متمول و ... .
آقای نادری مدیر چنین جماعتی بود و به راستی که برای رویارویی با این جماعت یاغی، کسی جز او بسنده نبود.
ایشان مردی بود که جاذبه و دافعه و جذبه را با هم داشت. جذبه‌ی او خب در این نوشته معلوم خواهد شد؛ همچنین دافعه‌ی او؛ اما شیک و تمیز می پوشید. یعنی خوش لباس بود و با وجود خشونتی که (حتما از آن رو که می بایست) در چهره داشت؛ جذابیتی داشت. در واقع یک جور مجمع‌النوادر بود.
قدی نسبتا بلند، و هیکلی تقریبا چهار شانه داشت که موهای فر و ریش و سبیل قهوه‌ای روشنش یک ابهت ویژه‌ای بهش داده بود. من اصلا خنده یا لبخند او را ندیده بودم؛ نمی‌دانم اصلا در آفرینش، گزینه‌ی لبخند برایش تعریف شده بود یا نه. حتی پیش همکاران خودش هم به چشمم نخورده بود که لبخندی به این دنیا بزند. شنیده‌ام که زنده هستند ایشان؛ خداوند تندرستی و پایان خوش بهشان ارزانی کند.

نرمش صبحگاهی که می‌داد، دایره‌وار صف می‌کشیدیم و آقای نادری در مرکز دایره می‌ایستاد و مشق نرمش می‌داد. کسی جرأت نداشت که مثلا یک سانتی‌متر پاهایش را کم یا زیاد باز کند، می‌فهمید اصلا؛ گویی دقت چشم‌هایش را از عقاب‌ها وام گرفته بود. یک ربع که نرمش می‌داد نفسمان از دوجا می‌برید یکی از ترس دیگر از سختی نرمش.

اگر روزی دست نوازش به سرم می‌کشید من از ناباوری و هیجان غش می‌کردم آنقدر که احساس می‌کردیم با محبت و لطف بیگانه است این مرد.
بی اغراق آدم از نگاهش می ترسید. انگار آن سوی نگاهش حرف های زیادی داشت: با چشم‌های نیم‌باز که حکایت از درگیری‌های فکری او می‌کرد؛ و با مردمک‌های باز هم قهوه‌ای روشن دانش‌آموز را محاصره می‌کرد. گاهی حس می‌کردی آن نگاه‌ها از سر مهربانی و رقت قلب اوست و می‌خواهد برایت شکلاتی کیکی چیزی بدهد؛ اما بیشتر گمان می‌بردی که دنبال بهانه‌ای است که با یک هجوم ناجوانمردانه زیر کتکت بگیرد و لهت کند.
من دیده بودم که یک بار در راهرو کلاس‌ها، چطور یک دانش‌آموز بدهیکل را در حالی که فریاد هم‌می زد زیر مشت و لگد گرفت.
تمام دانش آموزان جفت کرده بودند. من احساس می‌کردم مدرسه دارد یک وری می‌شود و تمام سلول های تنم بدجور به نوسان و لرزش در آمده بود. دانش‌آموزان، برخی در راهرو و برخی دم در کلاس‌ها، هراسان نگاه می‌کردند.
دانش آموز بدهیکل با صدای بلند گریه می‌کرد. البته صدای گریه‌ی او هم ما را می‌ترساند؛ چون در موج‌های صدایش این ترس نبود که به گوش می‌رسید بلکه نوعی پیام انتقام و آشوب را انتقال می‌داد.
دانش‌آموز، رفیق بدهیکلی مثل خودش داشت. دیدم او در میانه‌ی این بلوا می‌خواهد میانجی‌گری کند. آقای نادری چند تا چپ و راست هم بیخ گوش او خوابانید. البته این رفیق، شرم و آزرمی داشت و بلافاصله خود را کنار کشید.
من دیدم دانش‌آموز در حالی که دست گنده‌اش را جلو‌ی دماغ و دهانش گرفته بود با عجله از راهرو بیرون رفت. لکه‌های کوچک خون روی موزاییک‌ها چکیده بود. وحشتی عجیب در و دیوار مدرسه را در می‌نوردید.
فریادهای آقای نادری دل هر دانش‌آموزی را آشوب می‌کرد. واژه‌هایی که به کار می‌برد خب یادم نیست اما حتما محترمانه نبود.
در حالی که به خاطر این درگیری خشن، نفس نفس می‌زد و چانه‌اش حتی می‌لرزید؛ آرام آرام رفت به سمت دفتر. به نظرم منتهای زورش را برای تأدیب آن دانش‌آموز خرج کرده بود.
این ماجرا برایم به قدری وحشتناک بود که جزئیاتی مثل پیراهن آبی آسمانی و شلوار طوسی آقای نادری که از جاذبه‌هایش بود؛ همچنین خون اطراف دهان دانش آموز که از کنار دستش معلوم بود؛ شفاف به خاطرم مانده.

دوباره پاییز

می‌دونم من دیگه پاییز اومده

روزای زرد غم‌انگیز اومده

اومده چشمامو آکنده کنه

یاد چشمای تو رو زنده کنه

کاش بیای با قلمت در بزنی

کاش به وبلاگ منم سر بزنی

برگ نارنجی پاییز چکید

دلم از رنج جدایی ترکید

فکر کردی که من آدم شده‌ام

نه عزیزم که مصمم شده‌ام

که به دنبال تو باشم شب و روز

عاشقم مثل همون سال هنوز

عاشقم گرچه که سی‌سال گذشت

وقت پیگیری آمال گذشت

یاد دانشگاه‌و پاییز به خیر

یاد آن کافه و آن میز به خیر...

تسخیر

سالهاست سرزمین قلب من در اشغال چشم‌های توست اما بی هیچ بمب و موشکی بی هیچ کشتاری؛ شگفت آن که همه‌ی نهادهای بین المللی هم بی خبر مانده‌اند و خبرنگاران را هم راه ورودی نیست؛ تنها قلم و دفتر من می‌تواند از اوضاع این سرزمین به جهانیان گزارش کند آن هم در حد توان خویش!

تنها صاحبان اصلی این سرزمین‌ها هستند که نه تنها معترض نیستند و به سنگ و گلوله چنگ نمی‌زنند که بسیار خشنودند و سپاسگزار؛ چرا که اشغال، با خود، صلح و مهربانی آورده و تشویش و اضطراب را هم او برده.

در سرزمین من بمان که دانه‌های چشم‌هایت بر تپه‌ها و ماهورها جوانه زده و به شکوفه نشسته و بر شانه‌های زندگیم انگبین گذاشته!

در سرزمین من به اشغال ابدی بیندیش که از افق سرخ لبخندهایت خورشید جدیدی بر آمده و بر قله‌های وجودم پرچم پیروزی زده.

در سرزمین من، به چکمه‌های تو اشغالگر، سلول‌های تنم بوسه می‌زنند و گلبول‌های خونم ریسه می‌روند.

تو نمی‌دانی که تسخیر یک سرزمین یعنی چه

تو از کوچ اجباری احساس‌های روزمره چیزی نمی‌دانی.

تو نمی‌دانی که وقتی مژه‌ای چون گلوله، چون دشنه، به پهلوی قلب می‌نشیند یعنی چه، تو از شبیخون یک سپاه، به قلعه‌ی هستی یک آدم بی‌خبری!

تو تنها و سبکبال از ساحل می‌گذری.

در سرزمین من یک ابدیت بمان عزیزم تا وقتی که با جهانیان دوباره برخیزم؛ تا وقتی که ریزه‌های تنم را به دامنت بیاویزم.

در سرزمین من بمان که در این جا لبخند‌ها و نگاه‌های تو تکثیر می‌شود خرابه‌های جهان، تعمیر می‌شود و صلح بر شاخه‌ی هستی بانگ می‌زند و خشم تاریخ، زیر بار نگاهت، جان می‌کند‌.

عزیزم جهان را قدرتمندان با شلاق سیاست مجازات می‌کنند؛ مرا همچنان در غار خواب‌آور چشم‌هایت پناهگاه باش.

دوستت دارم.

بازتاب

پنجره باز و ماه تابیده

دفترم روی میز خوابیده

روی جلدش غبار کم‌لطفی

آمد از انتشار کم‌لطفی

می‌وزد باد سرد پاییزی

تو در این لحظه چای می‌ریزی

چای چشمت در استکانم ریخت

با هل بغض‌های من آمیخت

جای دفتر نشست رایانه

قلب او را شکست رایانه

می زنم بر در تفکر مشت

می‌زنم بر کلیدها انگشت

می‌نویسم برای وبلاگم

تا شود چای لحظه‌هایم دم

سفر گوجه متن دیشب بود

ظاهرا کارها مرتب بود

یکی آمد که با منوچهری

گوییا بوده‌اند همشهری

نام نیکی که داشت ماری بود

زیر آن نام، نیش ماری بود

متلک گفت تا بریزد زهر

او مرا خواند از هنر بی‌بهر

گر هنرمند نیستم، ماری!

عاری از نیش هم شدم، آری

با من صحبت کن

کشش عشقت هر روز بیشتر می‌شود و چه نیکبختم که هی به کوششم وا می‌دارد. چون کودکی که دوست دارد بر بامی یا روی تپه‌ای برود و بادبادکش را هوا کند؛ من مدام هوای تو می‌کنم و دوست دارم واژه‌ها را و جمله‌ها را
بر بلندای عشقت پروازشان بدهم.
تو فکر می‌کنی این عشق تاریخ انقضا دارد؟ من واقعا نمی دانم! اما بی‌گمان تا زمانی که در یخچال مهربانی تو باشد وقت انقضایش تمدید می‌شود.
با تو دلهره‌ها اضطراب‌ها همه در دخمه‌ای که عشق عزیزت کنده مدفون شده:

باز کن پنجره را صحبت کن
از همین حال و هوا صحبت کن

قفل بی‌هم‌نفسی پیرم کرد
باز کن قلب مرا صحبت کن

تو به این حالت من می خندی
عاشقم من، به خدا! صحبت کن

سمت لبهای تو چسبید نماز
از همان قبله نما صحبت کن

اعتماد

مبادا که به تو اعتماد کنم

.

آنگاه که دستانم را فشردی

ترسیدم

مبادا که انگشتانم را بدزدی

و چون بر دهانم بوسه زدی

دندان‌هایم را شمردم!

اما دوستت دارم!...

.

غادة‌السمان (دربندکردن رنگین کمان، چشمه، ص۴۳)

سفر از بوته به کام

دلم برای دفترم تنگ شده، آخر این‌جا، نوشته‌هایم تمیز از آب در می‌آید و آدم قشنگ درک می‌کند حس و حال کلمه را. بمیرم برای دفترم؛ روی میز، مظلوم‌وار کز کرده؛ انگار باهام قهر شده. خودکار هم پتوی دفتر را دولا کرده و رفته به خواب، از زیر پتو، پای آبیش را می‌بینم.

دیشب املت خوردم با سبزی. ریحان و شاهی را خیلی دوست دارم. غروب با توفیق رفتم یک نانوایی تافتون. نوشته بود: هم آزادپز است هم کاملا طبیعی. قرصی پنج هزار تومن. سبک بود و خوش‌خوراک. املت، مثل طلوع بود؛ سرخ و زرد و سپید، پخش شده بود در افق ماهی‌تابه. احساس کردم سحرگاه است، می‌خواستم صدای ماهور استاد را گوش بدهم. نان سبک را لقمه می‌کردم و منظره‌ی بکر افق را تکه‌تکه می‌نهادم داخلش؛ بزاق؛ حریص‌گونه می‌دوید روی زبانم؛ می‌آمد که کمک کند که من قرص خوشید را فرو ببلعم.

حس کردم دارم نور می‌خورم. املت چه فضایی برایم ساخته بود. چه خوشبختم من که با دمیدن املت بر افق تابه، این چنین حظ می‌کنم. نگاه می‌کنم به سبد؛ ریحان و شاهی هر دو تندند؛ اما خرم و تروتازه زل زده‌اند به من، به لقمه‌های نان سبک و خوش‌هضمم.

اصلا فکرش را نمی‌کردم که گوجه‌فرنگی هم در صحنه‌ی خوشبختی آدم بازی کند؛ آن هم نقش اول. بی‌احترامی به تخم‌مرغ نکرده باشم که آن بیضی‌گون، خودش، نوشته‌ی جداگانه‌ای می‌طلبد. سطح مقطع گوجه‌فرنگی، شکلی شبیه ستاره دارد، زرد، و دانه‌هایش در آن قرص، پراکنده‌اند. هرچه طعمش ترش‌تر، املت دلچسب‌تر. اما این بیچاره برای خوشبختی حتی یک لحظه‌ی یک آدم، سلاخی می‌شود، پوست نازکش کنده می‌شود، از رفتن خونش چه بگویم؛ تن ندارد، کلا خون است این فداکار.

بعد از مراسم پوست‌کنی، بدن هزارزخمش را می‌اندازند داخل دستگاهی که خُردکن می‌نامندش. گوجه‌فرنگی نگون‌بخت چه سفر پرماجرایی دارد. آه و اشک و خونش همه یکی‌ شده؛ دستگاه مثل جلادی، با دستیارش که برق است، تیغه‌اش را با سرعت تمام می‌گرداند و بدن گوجه‌فرنگی را صاف می‌کند؛ له می‌شود. ذرات تنش می‌ماسد به محفظه‌ی شیشه‌ای دستگاه. ... دقایقی از پشت شیشه اندرز می‌دهد که ای‌ آدم! تن تو را هم خُردکنِ زمانه، بدتر از من حتی، له خواهد کرد. کاش گوجه‌فرنگی بودم و می‌توانستم لحظاتی کسی را خوشبخت کنم، از ماهی‌تابه به دهانش طلوع کنم، بعد از خاموشیِ سلاخی می‌رسیدم به طلوع.

مرحله‌ی بعدیِ سفر، مقام اجاق‌گاز است با شعله‌های منتظرِ آبی. بدن صاف‌شده‌اش را می‌ریزند داخل تابه، می‌نهندش روی اجاق. شعله را تیزش می‌کنند، به تمام تنش که تمام‌زخم است نمک می‌پاشند، خونش می‌جوشد و می‌جوشد، لخته می‌بندد. روغنِ بدجنس، روی میز منتظر ایستاده که داغش کند. با چرب‌زبانی و عجله خودش را ولو می‌کند داخل ماهی‌تابه. قاطی تمام گلبول‌های قرمز لخته شده می‌شود. روغن، بر سر شعله و بالای تنِ متلاشیِ گوجه می‌رقصد و می‌رقصد. گاهی کلاهش را هم هوا می‌کند. دیگر سفر در مراحل پایانی‌ست. چند تا تخم‌مرغِ خنک، آماده‌ی انتحارند؛ سفالینه‌ی سفید‌ را منفجر می‌کنند و خود را می‌ریزند درون ظرف. کسی فتیله‌ی اجاق‌گاز را می‌آورد پایین (فتیله کجا بود، شعله!،..‌.حالا نوشتیم و گذشتیم.).

آرام آرام، افق، طلوع را در آغوش می‌کشد. خوشبختیِ دقیقه‌ایِ یک نفر نزدیک است.

شعرا

از شعر هرچه بخواهم می‌بینم: در گذشته وقتی شعرا شهید

می‌شدند

آنان را با گل و ریحان تشییع می‌کردیم و سپس سالم به شعرشان

بازمی‌گشتیم...

اما در روزگارِ مجلات و سینما و وزوز، خنده‌کنان خاک گور بر

شعرشان می‌ریزیم...

و چون برمی‌گردیم می‌بینیم بر درِ ما ایستاده‌اند...

.

محمود درویش (اگر باران نیستی نازنین درخت باش، سخن، ص ۲۲۱)

من هستم هنوز

سال نودوسه که دانشگاه علامه بودم، دوستم از قبلش وبلاگ داشت، اما من طبق طبیعتِ «یا سیاه یا سفیدِ» خودم ( on or off) نسبت به وبلاگ، off تشریف داشتم. دفترها هدر داده‌ و کاغذها را باطله کرده‌ام اما خُب، نیامده بودم به این فضا. مدتی زیاد باشنده‌ی اینستا بودم و زمان‌سوزی و علافی کارم بود؛ تلگرام که هنوز هستم و در ساعاتی بوی ناجور اوقات سوخته را می‌شنوم و خود را می‌زنم به نفهمی البته.

اصلا بیداری و آگاهی من نسبت به ضرورت موضوعی یا کالایی زمانی‌ست که بعد از من کسی دیگر نیست؛ موضوع وبلاگ هم به همین‌گونه است؛ ملت همه از وبلاگ‌گاه‌ها کوچ کرده و دارند می‌روند، اصلا کاروان‌ها رفته و فقط آتشی به جا مانده؛ من بی‌خبر تازه آمده و جل و پلاس و زیراندازم را انداخته‌ام که بمانم. آن هم الان که چهل‌ونه سال دارم؛ تازه عاشقانه هم می‌نویسم.

وبلاگ‌گردی می‌کنم و نوشته‌های مردم را می‌خوانم. نمی‌دانم من چون مرد هستم، ناخودآگاه بیشتر به وبلاگ‌ زنان و دختران توجه می‌کنم یا در واقعیت هم، بیشترِ مالکان این جاقلمی، همان‌ها هستند؟ چقدر دختران با سوادی می‌بینم که از دنیای پُرواژه‌ی آن‌ها دوست ندارم خارج بشوم اصلا.

قدم‌زنان و قلم‌رنان به خانه‌ی این روزنویسان که با کلمه مفروش شده، سرک می‌کشم؛ می‌کوشم که جمله‌ای طنزآمیز بنویسم یا شعر و ترانه‌ای از پنجره‌ی کامنتشان پرتاب کنم؛ به این امید که آن‌ها هم قدم به چشمم بگذارند و بیایند سر میز کلمات من، پذیرایی کنم ازشان و آن‌ها هم با کادوی جمله‌ای خوش‌وقتم کنند. می‌دانم سعادت این را دارم که بعضی از این قلم‌به‌دستان، محبت می‌کنند و نگاه گرمشان را می‌کشند روی بدن واژه‌هایم و گاهی هم از پنجره، شاخه‌کامنتی پرتاب می‌کنند؛ برخی هم حوصله‌ی توقف ندارند و رد می‌شوند؛ همین اندک حس آزادی هم غنیمت است؛ آهسته بیایی آهسته بروی و کسی سر راهت را نگیرد؛ مزاحمت نشود.

این فضا پیش من برتری آشکاری از شبکه‌های دیگر دارد؛ اهل این‌جا اهل کلام و کتاب‌اند، جذابیتی که وجود دارد تنها و تنها از دل کلماتشان می‌جوشد و نه چیز دیگر. هر کسی پشت کلمات و کلامش پنهان است و با واژه‌ها، کاراکتر خود را به نمایش می‌گذارد. چقدر زیباست جهانی که وسیله‌ی میکاپ آدم‌‌هاش، کلمه‌ها و جمله‌ها هستند. دوست دارم این جهان را.

من هستم هنوز. آخرین نفری که می‌رود چراغ‌ها را هم خاموش کند.

بر میز کوچک...

بر میز کوچک، چای، شیرینی

شکلات‌های مغزدار در ظرفی نقره‌ای.

زن پا روی پا انداخت

بی‌تفاوت پرسید:"به این زودی؟"

دستش را دراز کرد.

لب‌هایم بر حلقه‌ی سرد انگشتش چسبید.

قراری دیگر نگذاشتیم

می‌دانستم این پایان است.

.

آناآخماتووا (گزیده‌ی اشعار، نگاه، ص ۶۷)

صاعقه‌ی چشم

از خیابانی به خیابانی و از کوچه‌ای به کوچه‌ای می‌گذرم. همه جا ماشین است که ایستاده، یا دیوانه‌وار دارد می‌رود؛ و آدم، که یا پشت فرمان ماشین است یا تند و عجول، کیف یا کالایی در دست در حرکت است. مغازه‌های پر زرق و برق، کالاهای پشت ویترین‌ها و ورود و خروج مشتریان، موج می‌زند و می‌آید تا لب خیابان و دوباره باز می‌گردد.

من باید بروم. همه هستند فقط تو نیستی. من هستم و همه‌ی روزگار و تو عزیزم نیستی. کُپی قدیمی از چهره‌ی نازنینت را که هنوز طراوت دارد گذاشته‌ام مثل نامه‌ای در پاکت قلبم و با خودم می‌برمش. من اما در قلب تو نیستم؛ شاید هم هستم. شاید هم تو مرا با خودت می‌بری هر جا. ... مجبور شدی تو، جسارت کردم و آمدم و ماندم.

گردو می‌خرم، گردوی ایرانی. گردوی ایرانی مغز خوش‌طعمی دارد مثل مغز باستانی انسان ایرانی، که هنوز عطرش روزگار جهانیان را خوش‌بو می‌کند. پوست گردو لکه‌های سیاهی دارد مثل قلب من که از خاطرات غم‌انگیز گرفته. نان و پنیر را دیگر نمی‌شود بدون گردو خورد همان‌طور که هیچ کلمه و هیچ جمله‌ای را نمی‌شود بی‌نام تو بلعید و خورد.

فروشنده، درِ مشمای گردو را منگنه می‌زند؛ یاد روزگار خودم می‌افتم که تو را داخل قلبم گذاشتم، سی سال پیش؛ و این سی سال نشان داد که چگونه منگنه زدم به درش.

چند تا کتاب هم برده بودم که شیرازه‌شان را فنری کنم. جوانک، شماره‌ی تلفنم را با ماژیک مشکی روی پاکت کتاب‌ها نوشت؛ درست مثل ماژیک جادویی چشم‌هایت که شماره‌ی ابدی عشقت را بر پاکت قلبم.

+ فردا بیا ببر

... فردا بیا ببر

_ چی؟

+ حواستان کجاست، فردا کتاب‌ها حاضر است.

اگر صاعقه‌ی چشمی جوانک را در راهرو کلاسی سوزانده بود، بوی آتش قدیمی را که افتاده به سلول‌های تنم، حس می‌کرد؛ می‌فهمید و این‌جور ملامت‌گرانه خطابم نمی‌کرد.

-ممنون. فردا می‌آیم می‌گیرمشان.

به یاد تو

همیشه، ... بله همیشه به یاد تو هستم

چون حیاط خانه‌ی متروک

به یاد رفت و آمد آدم

چون برگ آب‌رفته‌ی گل

به یاد میهمانی شبنم

- میان دفتر خوشبوی خاطرات-

.

به یاد تو هستم

چون مسیل خشک

در انتظار سیل نوبهار

چون در و دیوار حبس

در انتظار خط یادگار

در انتظار تو هستم هنوز

بی‌قرار بی‌قرار بی‌قرار

عیادت غم‌خوار

نمی‌دانی چه رنج‌ها کشیدم چه تلخی‌ها چشیدم از آن زمان که مرا راندی و یک حرف از خواسته‌ام را نخواندی.

من با واژه بیگانه نبودم اما با چشم‌های تو آن‌ها را بهتر سرودم، با لبخندهای رازآمیز تو رفتم به افق‌های بی‌کران واژه‌ها، تو را ستودم تنها، به جان واژه‌ها.

تو که اصلا نفهمیدی در بیشه‌ی اندیشه‌ی من چه آتشی افروختی، چه عشقی به من ناکاسب فروختی، تو نفهمیدی اصلا زدن به آب، بی گدار، یعنی چی انتظار یعنی چی، تو نفهمیدی اصلا قلب بی قرار یعنی چی.

تو درد عمیق مرا که از ژرفای نگاهت برخاست، تو جان مرا که در غم عشقت هی می‌کاست درک نکردی، دلم تنها حرف زدنت را می‌خواست بوی تنت را و عطر پیرهنت را می‌خواست، درک نکردی.

واژه بود که در این گرداب، به سراغم آمد واژه بود که به عیادت یک غم آمد، کلمه‌ها را در آتش لب‌هایت به سیخ کشیدم، طناب دوستی را بی‌کشش از سوی تو، کشیدم و کشیدم؛ عزیز من! آوار سال‌ها به سرم ریخت، غم تو با تمام زندگی آمیخت، پیرهن ژنده‌ی مرا به درخت شاخ‌گستر رسوایی آویخت.

گوش به هیچ ملامت نخواهم داد هر چه بادا باد.

من تا هستم نُت مرطوب نگاهت را به ساز زندگی خواهم سپرد.

شقایق و تمشک

شقایقی

عاشق بوته‌ی تمشکی شد

بالین او نشست‌و

خون خود را در بوسه‌ای

به او بخشید

از آن به بعد بود

که دیگر تمشک

رنگ و رخسار خود را

به یاد نیاورد

.

شیرکو بی‌کس (سلیمانیه و سپیده‌دم جهان، ص ۵۴)

بی تو دلم آشوبه

اومدی به اتاقم رنگ زدی پرده‌ها رو کنار زدی ساعتم و کوک کردی در کاسه‌ی تنهاییم آب گوارای وجودتو ریختی
سیرابم کن مث ابری که چشم کویر رو
مث بادی که چشم پنجره رو
مث نوری که خواب دریچه رو به هم می‌زنه
می‌شنوم بوی شقایق‌ها رو که آدمو عاشقتر می‌کنه
می‌‌شنوم بوی نسیمو که زنگ کوچو به صدا در آورده
عزیز من تو اون شاخه‌ی ترِ بهاری که گنجشک قلبمو به مهمونی پذیرفتی
تو اون سبزه‌ی فروردینی که امیدو به دل من گره می‌زنی
تو اون موجی که قایقمو می‌بری به آن سوی دریاها
تو اون نعمتی که آدم هیچ حسابی روش نکرده بوده و یهو رسیدی به سر وقت قلبم
تو همونی که لذت بودنت مث روح به رگو پوست می‌چسبه
تو اون لذتی که تو‌ی تنفس گل شبدر هست
تو اون ادامه‌ی زهِ عشقی که تولدی دوباره میاره
چی بگم
تو خوبی من باهات حالم خوبه بی تو آشوبه
چی بگم که لکنتم می گیره...