پایان سرماخوردگی
تاریکی ریخته بود روی سر ده. روستای ما تا اواخر سال شصتوهفت برق نیامده بود. صدای پارس سگ از جاهای مبهم به گوش میرسید. نیسان دستاندازها را رد کرد و رسید دم خانهی ما. پیاده شدیم. دو مردِ شب، پیاده شدند و موتور را گذاشتند زمین. اصرار کردیم نیامدند خانه. خداحافظ و رفتند.
درد کوفتگیها به فریاد آمده بود. لنگلنگان میرفتیم داخل حیاط. پدرم گرفتهبود از شاخ موتور و میکشانیدش به داخل خانه. مادرم با فانوس کهنهی غمگین، سراسیمه از طبقهی بالا آمد پایین. با دیدن وضع و حال ما زد به سرش. اما خدا را شکر سالم بودیم. لباسم را عوض کردم و رفتم زیر کرسی. دوباره زردیِ نور گردسوز در اتاق، غم میپاشید. شامِ ده بیشتر اوقات آبگوشت بود، آبگوشتی بیرنگ. آن زمان در روستا رُب درست نمیکردند. گوجهی تابستان را در مقابل آفتاب خشک میکردند برای پاییز و زمستان. گوجهخشک، به آبگوشت طعمی میداد اما رنگ این غذای خوشمزه را قشنگتر نمیکرد.
مادرم روی کوفتگیها و پوسترفتهها زردهی تخممرغ کشید، کار ضماد را میکرد زردهی تخممرغ. خستگی، پودر خواب را ریخت داخل چشمم. گردسوز خاموش شده بود و زبانِ کوچک فانوس روی طاقچه، با روشنایی محتضرگونه، فضولی میکرد. دروازهی شهر مقدس خواب وا شده بود. خستگی، با درد و زخمهای سوزندهی تنم، از دروازه عبورم داد.
رفتهبودم که خوب شوم
زخمی و خسته برگشتم
مانده جای یکی شکلات
ماسهی تیز در مشتم