یلدا

روزای سرد، شبای سردتر خودشون‌و یله می‌کنن رو زندگی، بدون این که ابری بیارن که خودش‌و بچلونه و دونه‌ی برفی از لباسش چکه کنه. ما داریم می‌جنگیم که زنده بمونیم. طبیعت شده علیه ما، دنیا هم همین‌طور. خیلی سخته بین این همه دشمن زنده بمونه آدم. صبح که از خواب پا میشیم از در و دیوار صدا میاد که داوطلب مرگ می‌خواد. اما ما داریم می‌جنگیم. تفنگمونم صلحه، آشتیه، عشقه و عشقه. «با اینا زمستون‌و سر می‌کنیم.» دنیا می‌خواد ما رو از پا در بیاره اما نمی‌تونه، چون گلوله‌ی حریری قلم و تخیلمون می‌زنه به قلبش. مهربونی دنیا هم هرچند دیر وسخت اما جوونه می‌زنه. شکوفه می‌کنه.

یلدا داره نزدیک می‌شه. برات انار قلبم را دونه می‌کنم و می‌ریزم تو کاسه‌ی شعرم. برات نگه می‌دارم، یعنی شعرم برات نگه می‌داره. توی این شبا انگار موهای بلند و سیاه تو هستش که می‌ریزه به اتاقم، روی میزم، لای کتابم، وقتم‌و معطر می‌کنه. دیروز برق رفته بود. با کبریت خاطره لبخند گرمت‌و روشن کردم. هی خواستم لبهای سردم‌و نزدیکش کنم، گرمای لبخندت بود، اما خودش نبود. یلدا داره نزدیک میشه. پرتقال اندوهم رو برات پوست می‌کنم، آخه اندوه من ترش و شیرینه و چشم‌هات که الان روبروم ایستادن عاشق اندوه من بودن... یادته؟

اما نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم پشت این‌همه سد، این‌همه سال، پشت این‌همه حادثه، گاهی قلبت به خاطر من می‌تپه، گاهی به خاطر من لبخند می‌زنی، گاهی حرص می خوری. هرچند تو فرسنگ‌ها ازم دور بودی و دوری، اما من خیلی با تو زندگی کردم خیلی. تو هم با من زندگی کردی ولی کم. آدما توی خونه‌شون هم همین‌طورن. شایدم چیزی از دست ندادم من. باید تو رو تصاحب می‌کردم که کردم، چون الان طراوت جوونیت و عطر بالندگی با شکوهت پیش منه، در زهدان تخیل و طبع منه پیش خودت نیست عزیزم. به خاطر اینه که کلمه‌هام ویارشون می‌گیره بیان رو سطرا بشینن.

.

یلدا مبارک

زاویه‌ی باز

اتاق ما طبقه‌ی هم‌کف بود. سر شامِ خوابگاه بود که آمدم دم در اتاق. با زیرپوش. دنبال دمپایی بودم. داشتم جلوی اتاق‌های مجاور را با نگاهم جستجو می‌کردم که یک‌دفعه دیدم ده دوازده نفر از در ورودی وارد بلوک ما شدند و از راهروِ هم‌کف، پیش آمدند. کت‌وشلواری بودند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. دو نفرِ جلویی گاهی به اطراف راهروِ باریک نظری می‌افکندند. کمی آمدند جلو دیدم رییس دانشگاه است و حاج‌آقای مربوطه و دیگران، که نمی‌شناختم. با رییس دانشگاه چهار واحد جبر یک گذرانده بودم. سلامم را در ضمن همان شتابی که داشتند و رد می‌شدند با لبخندی آشنا جواب داد. اولین واکنش ذهنم در این موارد ترس بود. با خودم می‌گفتم شاید یک گندکاری این‌جا هست که حتما به من مربوط می‌شود و می‌خواهند تنبیهم کنند. احساس کردم هوا پس است و فوری برگشتم اتاق و در را بستم.

ده دقیقه‌ی بعد هم‌اتاقیم شتابان آمد داخل و با نگرانی و آشفتگی گفت: «پسر! گند زدم گند، آبرویم رفت، وااای چه زشت شد.»

گفتیم خب خبر مرگت، بگو چی شد. پریشان نشست بر لبه‌ی تخت. کف دستش را هی می‌کوبید به پیشانی و خود را سرزنش می‌کرد. گفتیم بابا بگو دیگر... کشتی ما را.

نفسی چاق کرد وگفت: «داخل دستشویی نشسته بودم و غرق افکار و حساب و کتاب واحدها و هم‌کلاسی و ... . حس خوبی داشتم و وقتم خوش بود اما یک دفعه صدای گام‌های تعدادی آدم را شنیدم بدون این‌که حرفی بزنند. صدای باز شدن شیر و ریزش آب بر روشویی‌ها آمد. صدای گردش دستگیره‌ها و باز و بسته شدن درهای مجاور آمد. صدای به هم خوردن تنه‌ی آدم‌ها آمد. از پایینِ در که هفت‌هشت سانتی‌متری بالاتر از کف بود حرکت زیره‌ی کفش‌ها را می‌دیدم که صدای آهسته‌ای پخش می‌کردند در آن فضا (که صدا می‌پیچد معمولا). حس کنجکاوی مثل کرمی افتاده بود به جانم و به طور آزارنده‌ای داشت وول می‌خورد. کار و بار خودم را فراموش کرده بودم. مشت چپم زیر چانه‌ام بود و آرنجم روی زانویم. نفسم را حبس کردم و با تمام حواسم گوش سپردم به بیرون. چیزی دستگیرم نشد. دیگر طاقتم تمام شد. سر شلنگ را که همین‌جور مانده بود در دستم، آویختم به آویز دیوار و گرفتم از دستگیره و آرام... خیلی آرام، همان طور که نشسته بودم در را به اندازه‌ای که اوضاع بیرون، دستم بیاید باز کردم. پشت کت‌وشلواری‌ها به سمت من بود اما بخش بیشتر من دقیقا در آن زاویه‌ی بازِ در قرار داشت. چند لحظه، فقط چند لحظه می‌خواستم بیشتر از ماجرا سر در بیاورم که حاج آقا اولین کسی بود که به قصد رفتن، برگشت و... وای‌ی‌ی... در همان حالی که داشت می‌چرخید به پشت سرش، من را در آن وضعیت در توالت دید. در آن چند لحظه با چشم‌های ناباورش زیر ابروهایی که از تعجب تا طاق سرش بالا رفته بود به من خیره شده بود. با سرعت در را بستم و زدم توی سرم. دیگر نفهمیدم چی شد؟ سرانجام کارم در آن مکان چی شد؟ حاج‌آقا و این‌ها کی رفتند؟ پسر...، خیلی بد شد، آبرویم رفت. حالا چه کنم؟ چقدر خرم من... خر... بگو تو چه کار داری بیرون چه شده، تو... تو بشین کارت را سامان بده بی‌شعور. وااای... من فقط رفته بودم...»

توضیح: آمده بودند برای سرزدن به خوابگاه و بررسی مشکلات

شیدایی

محبوبم

اگر چون من

این‌همه شیدا بودی

همه‌ی یاقوت‌هایت را

پرت می‌کردی

النگوهایت را می‌فروختی

و در چشمانم آرام می‌گرفتی

.

نزار قبانی (جهان ساعت‌هایش را با چشمان تو کوک می‌کند، ترجمه‌ی ستار جلیل‌زاده، نشر ثالث)

ترازوی تردید

سال نودوچهار بود و اردیبهشت. از پل مدیریت سوار بی‌آر‌تی شدم تا ترمیینال جنوب. حداقل چهل‌وپنج دقیقه زمان می‌برد. حواسم نبود، به جای ضلع جنوبی، پشت ضلع شمالی ترمینال پیاده شدم. داشتم از کنار خیابان بغل ترمینال می‌آمدم سمت ورودی جنوبی. اگر اتوبوسِ در حال حرکتی پیدا می‌شد عالی بود، چون سرعتش کمتر از سواری نیست، کولر دارد (که راننده‌ی سواری روشن نمی‌کند معمولا) و همین که در صندلی اتوبوس آدم راحت‌تر است. اگر صندلی عقبِ سواری باشی، آن‌هم وسط دو نفر خصوصا گنده، عرق‌سوز می‌شود آدم. تازه صندلی جلوی سواری هم اگر زمان آفتاب‌خوری باشد، اذیت می‌کند. بگذریم.

آوازخوانان داشتم می‌رفتم که یک‌دفعه ماشینی بوق زد. برگشتم سمت چپم و نگاهش کردم. زنی پشت فرمان بود نسبتا جوان و استخوان‌درشت. عینک آفتابی زده بود. موهای خرمایی جذابی داشت که از زیر رورسری کوتاهش معلوم بود و مرتب و صاف، زده بود عقب، طوری که ریشه‌ی موها دیده می‌شد. آرایش غلیظی نداشت اما رژ لبش اندکی به بنفش می‌زد. چانه‌ی خوش‌فرم و فریبنده‌اش به زیبایی صورتش که نه گرد بود نه کشیده، افزوده بود. موج گونه‌های استخوانیش می‌زد به ساحل نگاهم. بر دست سپیدش که روی فرمان بود، دستبندی زرین خودنمایی می‌کرد. عطر لباسش ... نه ... عطرش را یادم نیست. چشم‌هایش را عینک حسودش از من قایم کرده بود.

همچنان که گام‌به‌گام با من می‌آمد، با صدای باشکوهی ازم پرسید: فلان شهر؟... من در آن چند ثانیه چه می‌توانستم بکنم. از بعضی خوانندگان عزیز آدم می‌ترسد مافی‌الضمیر خودش را بنویسد که خواهند گفت این مردک چنین و چنان است و ... . من می‌کوشم که نوع بیانم راصیقل بدهم و ادبیت برایم مهم است نه موضوع. ... به هرحال می‌توانم بگویم که ثلثی از آن لحظات به ترغیب درونم گذشت که سوار شوم و مابقی به هشدار. ترسم این بود که خودِ خودِ این زن پشت این وجاهت و جاذبه قایم شده باشد. با خودم می‌گفتم حتما همدست‌هایی هم دارد که وقتی سوارم کند آن‌ها را خبردار می‌کند و در مکان و زمان مناسب خفتم می‌کنند. باز می‌گفتم آخر تو چه داری که بخواهد تو را خفتت کند. حالا که خدا بغلت کرده برو سوار شو خب. مغزم در کشاکش دو فعل وارونه‌ی سوارشو و نشو، گیرکرده بود بدجور.

او رفت و من آمدم ورودی ضلع جنوبی. سوار شدم و رفتم. بین راه هنوز به بررسی سود و زیان آن رخداد مشغول بودم. گاهی افسوس می‌خوردم و خودم را ملامت می‌کردم که چرا فرصت را مغتنم ندانستم، گاهی هم خدا را سپاس می‌گفتم که به یاریم آمد و از مهلکه‌ای مقدر نجاتم داد. تا این‌که رسیدم. پیاده شدم. در حاشیه‌ی راه، توقف‌گاه سواری‌های شخصی و تاکسی بود. از چهره و لبخندش، سادگی، مهربانی و خویشتن‌داری خاصی حس کردم وقتی دیدم آن‌جا با چند راننده‌ی مرد، دارد گپ می‌زند. عینکش را به دست گرفته بود و دو چشمش مثل دو گوی مروارید می‌درخشید.

چیست

تخیل چیست؟

عطر واقعیت.

******

باران چیست؟

بازپسین مسافری‌ست

که از قطار ابر پیاده می‌شود.

******

بوسه چیست؟

چیدنی مرئی‌ست

میوه‌ی نامرئی را.

******

اندوه چیست؟

واژه‌ای‌ست که لغت‌نامه‌ی شادی

به خطا آن را از خود می‌راند. ...

.

ادونیس(ستاره‌ها در دست، ترجمه‌ی موسی اسوار، سخن)

تلویزیون

یک‌بار تابستان رفته بودم کلینیک دندان‌پزشکی. سال هشتادوهفت بود شاید. در سالن انتظار عده‌ی زیادی نشسته بودند. از اتفاق صندلی من کنار تلویزیون بود که داشت اذان مغرب پخش می‌کرد. بی‌صدا بود. ... وقتم خوش نبود، دندانم اذیتم می‌کرد. چهره‌ام از درد منقبض شده بود و چشم‌هایم کوچک.

زنی یکی دو صندلی آن سوتر دیدم صدا کرد: «آقا... آقا...» دست استخوانیش را که تسبیح سیاه‌رنگی از آن آویزان بود، آورده بود جلو و با چشم‌هایش به من و با دستش به تلویزیون اشاره می‌کرد. توی هوا چهار انگشتش را کمی به سوی کف دستش خم کرده بود و انگشت شستش را از مفصل، هی بالا و پایین می‌داد. چادر سیاه بدرنگی به سرش بود و با مقنعه تا زیر لب پایینی را پوشانده بود. حدس زدم که به پله‌ی پنجاهم زندگی قدم گذاشته باشد. چشم‌هایش ورقلمبیده بود بیرون. ابروهای کشیده و کم‌پشتش معلوم بود.

یکی زد از پهلویم و من را متوجه اشاره‌ی زن کرد. من اول از نگاه زن ترسیدم و نوع حرکت دستش؛ اما فهمیدم که می‌گوید: «بزن سه.» من هم با سر و دستم اشاره کردم و گفتم: «همه جا داره اذان پخش می‌کنه هااا.» او هم سرش را هی تکان داد، به این معنی که می داند و اصرار کرد. کنترل را برداشتم و زدم سه و نگاهی انداختم به زن به این معنی که خواسته‌ی شما را انجام دادم.

لحظاتی نگذشته بود که متوجه شدم دوباره حرفی دارد. این دفعه گفت: «ولوم‌و بده بالا.» با کمی تندی بلند شدم و گفتم: «خانم محترم ... بیا بشین این جا هرکاری دوس داری بکن.» وقتی گفتم «این‌جا»، الف آخر را کمی کش دادم. رفتم بیرون از کلینیک. یک ربع شد که اطراف آن‌جا قدم زدم. نگران نوبتم بودم. برگشتم و از پله‌ها رفتم بالا. دیدم وااای ... چه خبر است... سالن پر شده، حتی عده‌ی زیادی زن و مرد ایستاده‌ دارند... چی... جومونگ تماشا می‌کنند.

تازه فهمیدم که آن‌همه تقلا و اشاره‌های پی‌درپی آن زن برای چه بود.

کمی به سلیقه‌ی خودم هم مشکوک شدم. آخر من حتی یک قسمت از آن سریال را نگاه نکردم.

.......................

پیرمرد فامیل از روستا آمده بود. مهمانمان بود. بعد از ادای نمازش، با لحن طنزآلود و صدای خش‌دارش گفت: «حاج‌آقای مسجد مدتیه جاده‌ی نماز رو با سرعت و گازِ بالا طی می‌کنه.» گفتم: «خب حاجی! خوبه دیگه، کش نمی‌ده الکی، شما رو هم خسته نمی‌کنه.» گفت: «نه‌ه‌ه... به خاطر اون نیست که...، به خاطر اینه که هم خودش عجله داره برسه به جومونگ هم نمازگزارا.»

مهمانی

جایی دعوتمان کرده بودند شام. نزدیک سی نفر مهمان داشتند. غذایشان را کاری ندارم. می‌خواهم از سفره‌آرایی‌شان نکته‌ای بنویسم. سفره‌ی عریض و طولانی انداختند. بخشی که باید قاشق و چنگال را کنار بشقاب هرکس می‌گذاشتند برایم عجیب بود. پسر جوانی پیرامون سفره را دور می‌زد و قاشق‌چنگال‌های زیادی دستش بود که مُشت‌مشت، به نقاطی دل‌بخواه، پرت می‌کرد داخل سفره. یکی دو تا قاشق هم از آن ور سفره می‌رفتند بیرون. مهمان باید دولا می‌شد و یک قاشق از سویی و یک چنگال از سوی دیگر گیر می‌آورد یا یکی پرت می‌کرد برایش. لحظاتی فقط صدای به هم خوردن قاشق‌چنگال پخش می‌شد.

دیگر این که سبزی را گذاشته بودند داخل سبدهای کوچکی و در امتداد طول سفره چیده بودند، دقیقا روی خط وسط سفره. آدم اگر دلش سبزی می‌خواست، باید یک آرنجش را می‌گذاشت داخل سفره و بدنش را کش می‌داد تا یک شاخه ریحان بردارد و بجود. حالت مضحکی درست می‌شد سر سفره. من که سبزی، یک برگ هم بهم نرسید، اما دیدم کسی را که اینقدر پیش رفته بود و دولا شده که ستون فقراتش تا آن پایین‌ها زده بود بیرون‌.

ماست هم همین‌طور. توی کاسه‌های کوچک، مشترک و بدون قاشق. اولین کسی که قاشق می‌زد، مالک ماست می‌شد.

مهمان بیچاره به جای غذا داشت حرص می‌خورد.

سفر

بعد از نیمه‌ی پاییز که کاروبار کشاورزی پایان می‌گرفت، سفر و گردش روستاییان تازه این زمان شروع می‌شد. هنگامی که زمین و زمان در استراحت بودند، روستایی، تازه هوس سفر و سیاحت به سرش می‌زد که برود سر بزند به آشنایی در شهر غریب، یا به زیارت عتبات در مشهد یا قم. چاره‌ای نداشت؛ از جشن تولد زمین تا هنگامی که گفتم مشغول زراعت و زحمت بود و نمی‌توانست. فامیل‌ ما هم، در یکی از سال‌های دهه‌ی شصت، از روستا رفت شهر خانه‌ی فامیلش مهمانی. زمین، شولای سرما به تن کرده بود و فامیل ما پوستین. رفت سر جاده و اتوبوس آمد و سوارش کرد. روستایی، عادت به اکسیژن خالص داشت و هوای اتوبوس برایش سنگین و تحمل‌ناپذیر بود. جریان گوارش و حالش را به هم زد. شاگرد راننده که داشت کرایه جمع می‌کرد، متوجه حال او شد و بهش مشمایی داد. اتوبوس داشت با سرعت می‌رفت. فامیل از شانس، کنار پنحره نشسته بود. گرفت از دستگیره و شیشه‌ی کشویی را اندکی کشید عقب. مشما را پرت کرد بیرون و شیشه را سریع بست. مشما که درش باز بود افتاد دست باد و شیشه‌های پشت‌سر را قشنگ نقاشی کرد. وقتی پیاده شد راننده با تشر و ناراحتی بهش گفت: «گند زدی روی ماشین رفت، ...یدی به شیشه‌ش. مرد حسابی درِ اون پلاستیک لامصب‌و می‌بستی خب.» روستایی با هزار التماس و خواهش، مبلغی داد و قضیه را حل کرد و رفت. رسید خانه‌ی آشنا. هوا سرد بود و پوستین، تنش. از توی اتوبوس، با هزار انقباض و رنج، دستشوییش را نگه‌داشته بود. همین‌که رسید بعد از چاق سلامتی، آدرس دستشویی را پرسید. نزدیک اتاق بود. آن‌جا شلنگ فنری داشت. نشست و سر شلنگ را گذاشت داخل آفتابه و شیر را باز کرد. از فشار آب و اندازه‌ی پیچش خبر نداشت. یک‌دفعه شلنگ با نیرویی عجیب از درون آفتابه درآمد و مثل ماری بالای سر روستایی پیچید. او هم دستپاچه، به جای این‌که شیر را ببندد بلند شده بود و دنبال این بود که سر شلنگ را بگیرد. زمانی متوجه شد که شلنگ تا می‌توانست شلتاق کرده و هیکل مرد را به آب بسته بود. اهالی خانه سروصدا شنیدند. مرد خانه آمد دم در توالت و می‌خواست بگوید آیا مشکلی پیش آمده، که در دستشویی باز شد. از پایینِ پوستین، مثل تی، آب شُره می‌رفت.

زن خانه با هول و ولا آمد. زد توی سرش و گفت: «خاککک به سرم.م.م... صبر کنید.» ... پلاستیکی مثل سفره‌های یک‌بار مصرف زیرپایش پهن کردند تا حیاط. مرد پوستین‌پوش هم چکه‌کنان، طول پلاستیک را پیمود تا حیاط. ... چه سفری، چه مهمانی‌ای، چه قضای حاجتی...

بلندترین شعر

پاییز امسال را

تنها و تنها به جمع‌آوری واژه‌ها خواهم نشست

و در زمستان

بلندترین شعر دنیا را

برای عشق تو خواهم نوشت!

.

شیرکو بی‌کس (مجموعه‌ی اشعار، ترجمه‌ی رضا کریم مجاور، نگاه)

منیژه و بهرام

بهرام عاشق هم‌کلاسیش شده بود که اسمش منیژه بود و اهل شیراز. از اتفاق، این عشق، دوسویه بود. رشته‌شان شیمی بود. عالم و آدم خبردار شده بودند از بده‌بستانی که بینشان بود. منیژه جثه‌ی ریزی داشت اما بسیار بانمک بود و زیبا. دهان خُردی که داشت و چشم‌های میشی فریبنده‌اش، مثل برگ بید دل هر بیننده‌ای را می‌لرزاند. درخوابگاه، اتاق بهرام بغل اتاق ما بود. حال و هوای معطری که این پسر مؤدب داشت حداقل وقت من یکی را خوش می‌کرد.

طبقه‌ی پایین ساختمان آزمایشگاه، کمدهای فلزی نقره‌ای رنگی گذاشته بودند که دانشجو لباس آزمایشگاه و لوازمش را بگذارد آن‌جا. قفل می‌کردند و کلیدش را برمی‌داشتند.

آن‌جا برای کسانی که بهرام و منیژه را می‌شناختند یادآور قصه‌های عاشقانه بود‌. بهرام و منیژه، از روی کلید کمد، زده بودند و داده بودند به هم. هرگاه سخنی یا پیامی داشتند، بر کاغذی می نوشتند و می‌گذاشتند در کمد یار. من خیلی دوست داشتم که دریچه‌ی قفل آن کمدها را بو می‌کردم. یقین داشتم که وزش نسیمش گیجم می‌کرد.

شعله‌ی عاشقی این دو نفر بالا گرفته بود و هوای اهالی دل را گرم می‌کرد؛ اما صاعقه‌وار داشت در همه‌جا منتشر می‌شد.

شبی را به یاد دارم که پی چیزی رفتم، درِ اتاق بهرام را زدم. بی‌آن‌که پاسخی بدهد، در را باز کردم. دیدم نشسته و با زمزمه‌ی حزینی، کتاب دعایی را ورق می‌زند. لامپ‌ها را خاموش کرده بود و با شعله‌ی شمعی که روی بشقابی چینی نهاده بود، ثانیه‌هایش را به منیژه و آسمان پیوند می‌زد. روبرویش نشستم. انگشتش را برد و از زیر پلک پایین، قطره‌ اشکی را سترد. احساسم را از حال و هوایش غنی کردم. دستم را گذاشتم به بازویش و به نشان مهربانیم فشردم. بی آن‌که حرفی زده باشیم یا بدانم برای چه آمده‌ام، او را به حال خُرّم خودش وانهادم و درآمدم.

آن شب به کسی چیزی نگفتم.

روزی سر شام رفتیم سلف‌سرویس. بهرام با پدر و پدربزرگش سر میز نشسته بودند. ما هم نزدیکشان نشستیم. سلول‌های صورت من پر از علامت سوال و تعجب شده بود. هر سه می‌گفتند و می‌خندیدند. فردا رسید و خبر، مثل کتابی پرفروش همه جا منتشر شد. به شیراز رفته بودند به خواستگاری منیژه.

پس فردا شب که قرار بود برگردند، من اتاق بهرام خوابیدم چون دوست صمیمیم، هم‌اتاقی بهرام بود. شب را با بیم و امید و تحلیل گذراندیم. سپیده ندمیده بهرام آمد. نگاهش را آرامشی پوشانده بود اما هیجانِ آگاهی، من را داشت می‌کشت. گفتیم: «چی شد بهرام؟» پرسش را گرفت اما بدون‌ آن‌که پاسخی بدهد، سریع لباس عوض کرد و به نماز ایستاد.

انگار ذرات هوای اتاق هم در برابر نور خفیف پنجره حرکات آرامی داشتند. حسی نیرومند به من می‌گفت که منیژه و بهرام به اندازه‌ی همین جاده‌ی طولانی سفر شیراز، از هم جدا ماندند.

...

مادر منیژه راضی نشده بود. دوست داشت دخترش، بعد از عروسی هم، نزدیک خودش زندگی کند. نمی‌دانم و نپرسیدم که بعد از آن چه بر سر احساسات منیژه و بهرام گذشت. نمی‌دانم در نگاه‌های واپسین، چه به هم گفتند. کمدشان به چه حالی درآمد. نامه‌ها چه شدند. اما می‌دانم که خنجر سرنوشت بر گُرده‌ی آن روزها و ساعات پایانی‌شان زخمی عمیق زد.

منیژه نخواست که بهرام، بیش آزرده شود، نخواست که با چشم‌های میشی و دهان خرد خوشگلش، به زندگی بهرام شلاق بزند. بیش از این نمی‌توانست بماند. عشقش را گذاشت در جعبه‌ی ابدی قلبش، انتقالی گرفت و برای همیشه هجرت کرد.

زیستی در نیستی

با دوستم هر دمِ غروب می‌رفتیم پیاده‌روی. یک ساعتی خیابانی را گز می‌کردیم. با این‌که تند تند نفس می‌زدیم و کلمات و جملات تکه‌تکه می‌شدند؛ حتی گاهی با صدای موتور و ماشین، رنده، اما باز قاچ شیرین هم‌صحبتی و هم‌سخنی را به دندان می‌کشیدیم.

او از خاطرات آن سوی آب می‌گفت و من هم که خوشه‌هایی در حد توانم از مزرعه‌ی بزرگان چیده‌بودم، تقدیم وقتمان می‌کردم. مدتی گذشت و اندیشیدیم که دویدن به حال و روزمان مناسب‌تر است؛ تپش قلبمان و سوخت‌وساز تنمان به‌سامان‌تر خواهد شد. برای این کار، هم، زمان برایمان مهم بود هم مکان. ورزشگاهی قدیمی هست که عصرگاهان می‌شود در حاشیه‌ی زمین چمنش دوید یا حتی پیاده‌روی کرد. قرار شد کوله‌ای برداریم و لباسی درخور.

جوان‌ها و حتی کوچکترها فوتبال بازی می‌کردند. زمین بزرگ را دو قسمت کرده بودند برای دو گروه. انگار چمنِ بین این دو قسمت را هم گذاشته بودند برای ما. لباس عوض کردیم و شروع کردیم به دویدن. بوی چمن تازه و نسیم عصرگاهی درهم آمیخته می‌شد و شور دویدن را بیشتر می‌کرد. چندبار عرض زمین را پیمودیم. اینجا هم مثل پیاده‌روی، هم‌صحبتی، چاشنی شیرینِ کار بود. بی‌آن‌که انتظارش را داشته باشم، یکباره قوت زانوهای من کاستی گرفت. کمی از دوستم ماندم عقب‌تر. تپش قلبم شدت گرفته بود و محکم می‌کوبید به سینه‌ام. حواس او به من نبود. همان لحظه دقیقا یاد خواب‌های کودکیم افتادم که کسی به دنبالم بود و از بخت بد، نیروی پاهایم نیز زایل می‌شد. شخص ناشناس داشت به من نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد، کم مانده بود از پشت‌سر، از یقه‌ی پیراهنم بگیرد. حتی صدایم را هم گویی خفه کرده بودند. هیچ شوربختی‌ای نمی‌توانست بیشتر از این باشد که نه پایت راه برود نه دهانت فریاد بزند و دشمن از پشت‌سر به تو هر دم نزدیک‌تر شود. اما ... اما موهبت بزرگی بود که یک دفعه چشمت باز می‌شد و می‌فهمیدی که همه‌ی این‌ها خواب بوده.

گم کردم حرف خودم را. بله از دوستم ماندم عقب‌تر. چشم‌هایم سیاهی رفت. حس کردم دیگر چیزی دست خودم نیست. جهان پیش چشمم مه‌آلود شده بود. ساختمان‌های اطراف، گروه بازی‌کنان و زمین چمن می‌چرخیدند، دوران می‌کردند... .*

چشم‌هایم باز شد. روی چمن به رو خوابیده بودم انگار. حس سبکی عجیبی داشتم. آن سوی زمین، صدا می‌آمد: «پاس بده دیگه ... علی‌ی‌ی... علی‌ی‌ی ... نگاه کن ... کوری؟ من‌و نمی‌بینی خره؟ ...» دوستم را حاشیه‌ی زمین دیدم که سرش به سمت زمین بود یعنی وارونه می‌دیدمش. با گوشی داشت صحبت می‌کرد. شنیدم که می‌گفت: «... بله... یک آمبولانس بفرستید لطفا... ممنونم... بله ... ورزشگاه ... .» کمی بعد حس کردم رنگ جهان برایم خیلی تازه است. انگار چشم‌های جدیدی به سرم نصب کرده بودند. عرقی سرد تمام تنم را داشت درمی‌نوردید.

تا حالا این اندازه حس سبک‌بالی و آسایش نداشتم. آن چند دقیقه که بار هستی را زمین گذاشته بودم، تنم از کشاکش‌های کُشنده‌ی دنیا فارغ شده بود. دلم به حال خودم سوخت. می‌خواستم گریه کنم. خجالتم آمد. دوستم جنبش تنم را دید و آمد بالای سرم. دستش را گذاشت بر پشتم و یاریم کرد که بنشینم. مهربانی و گرمی دستش را حس کردم. ... به فراغت آن دقایق خاموش فکر می‌کردم و دوست می‌داشتم که ابدی می‌شد آن دقایق. من آن لحظات کجا رفته بودم؟ چقدر زیبا بود همین که ندانستم، نفهمیدم به کجا رفته بودم. آن بازه را از زندگی من قیچی کرده و پرت کرده بودند در خلأ انگار. به عدم امن آن دقایق فکر می‌کردم. از سویی، به دوستم و کسانی که دوستم داشتند می‌اندیشیدم و خدای حیات‌بخش را سپاس می‌گفتم که دوباره دنیا را دیدم.

* به خاطر افت شدید فشارم افتاده بودم.

خشم ناتوان

چند سال پیش رفتم برای صبحانه بربری بگیرم. یکی می‌خواستم. به صف ایستادم. نوبتم رسیده بود می‌خواستم دستم را از دریچه‌ی مربوطه بگذرانم و بگویم نوبت من است که همان دم دو جوان با موتور سر رسیدند. یکی پیاده شد و آمد. پیش‌دستی کرد و نان را گرفت. ... به من خیلی برخورد.

تی‌شرتی سیاه تنش بود. رویش نوشته بود: .D&G چفیه هم بسته بود گردنش. سبیل داشت... نه... ریش و سبیلش اندک بود، انبوه نبود. موهایش فر، بلند، نامرتب و کثیف بود‌.

نگاهش کردم. زبان بدنش وحشی‌طور بود و عجول. تسبیحی زردرنگ بسته بود به مچش و کمربند چهارسگکه هم به کمرش. کتانی به پا داشت که زیره‌ی سفیدش از اطراف، خیلی گستاخ زده بود بیرون. یک سطر هم مثل مار، تتو از زیر مچش رفته بود بالا. نتوانستم خاموش بمانم. با صدای خفه‌ای گفتم: نوبت من بودا... . بربری را گرفته بود بالا سمت چپ پیشانیش، که به کسی نخورد. داشت می‌رفت سمت موتور که منتظرش بود. متوجه صدایم شد و با صدایی آشوب‌طلب و مدعی گفت: «گوه نخور... نوبت ما بود... کوری؟» ملت به من نگاه کردند‌. خشم آمده بود تمام سلول‌های صورتم را به هم می‌سابید. قرمز شده بودم. نگاهم حس خواری و خشم را با هم داشت. رفیق موتوریش کنار جدول خیابان، جک موتور را داد بالا و کمی از روی زین بلند شد که هندل بزند. سیگار هم به نکش بود.

دست‌هایش روی فرمان، زمخت بود و جای بخیه‌های نه چندان کهنه قابل مشاهده. جوان بربری به دست رفت پیش موتور. دست چپش را که خالی بود گذاشت روی شانه‌ی دوستش و... دوباره نگاه زهردار من را دید که با تمام خُردی داشت بهش فحش می‌داد. پای چپش را داشت می‌آورد بالا که سوار شود. بربری را داد به این دست و دست دیگر را گذاشت بر شانه‌ی رفیقش. نگاهش را مثل دشنه‌ای به پرده‌ی چشمم دوخت و دوباره گفت: «گوه اضافه می‌خوره...» بعد از این که این را گفت هنوز دهانش با لب‌های کبودش کمی بازمانده و به من خیره شده بود. آن لحظه فاصله‌ی من با یک کتک مفصل خیلی کم بود. با ترسی ناخوانده نگاهم را سریع برداشتم ازشان.

لب‌هایم از خشمی پنهانی می‌لرزیدند. اشکی سوخته و ریز، آمده بود می‌خواست از گوشه‌ی چشمم بزند بیرون. آب دهانم را قورت دادم. آهی از درونم بر آمد، از شعله‌هایی که از سر ضعف فروخورده شده بود. حس کردم مردی در صف کناری، احوالم را می‌پاید. یک لحظه نگاه‌مان به هم خورد. رویش را سریع برگردانید و نگذاشت بفهمم که چه نوشته بود بر صفحه‌ی نگاهش.

حواسم نبود که نانوا بربری را از دریچه داده بیرون. بلند گفت: «نانت را بگیر دیگر.»

وقتی لفظ نانت از دهانش خارج می‌شد، «نا» را با لحنی عصبی کش داد.

پیام نسیم

امشب دستم خالی بود. خودم‌و انداختم

باغِ تا ابد سبز سعدی. شاخه‌ای از کلیات

رو کشیدم سمت خودم و سیبی کندم.

یعنی این بیت معطر رو از شیخ بزرگوار

وام می‌گیرم‌و می‌ذارم این‌جا برای دم صبح:

.

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

دفتر نو

دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم. بوی ورق‌ها هوای دور و برم را معطر می‌کند. کلمات، تاریخ‌ها و ساعت‌ها از مقابل چشمم که رد می‌شوند گویی تمام گذشته را می‌تکانند در برابرم:

یک جفت چشم درشت (که غرقه‌گاه کشتی من شد)، لبخندی جهان‌سوز، مویی به رنگ غروب، دست‌هایی چون سپیده نرم و روشن، و راه‌رفتنی شیرین.

برگ‌های خشکیده‌ی گل، هنوز متصل به شیرازه مانده و نیز ورق‌های رنگی ژتون، که غم غربت را، تازه‌تر و غلیظ‌تر به قلبم آوار می‌کنند.

لحظات بغض‌آلود من ماسیده روی ورق‌ها که پررنگ‌ترین بخش زندگیم را با خود دارد. یک برگ دستمال‌کاغذی تا شده، بغضی دگرگون‌شده را هنوز نگه‌داشته، که زمان ترک خوردنش را به یاد ندارم.

خم می‌شوم. بوسه می‌زنم به کلمات، که هنوز تو را به همان اندازه باطراوت، زیبا و جذاب به دقایقم تقدیم می‌کنند.

عواطفم غنی شده. وقت زادن واژه‌ها و نوجمله‌هاست. دفتر خاطراتم را می‌بندم. خورشید دمیده و افق، به خیالم مجوزی با وسعت پرواز بیشتر داده. بر شاخه‌های دفتری نو آشیانه باید ساخت.

شب

شب

روز رنگ‌پریده را

می‌بوسد و

به گوشش زمزمه می‌کند:

"منم، مرگ، مادر تو.

منم که تو را از نو می‌زایم."

.

رابیندرانات تاگور(ماه نو و مرغان آواره، ترجمه‌ی ع. پاشایی، نشر ثالث)

انار

جواد، میوه‌فروش محله، جوان لوتی‌منش است و مشتری‌مدار. با این ‌که بالای سی سال دارد، اما مجرد است. پلاک گردن طلاییش از یقه‌ی بازش پیداست که با طرح خاصی نوشته: جواد. دو سر سبیلش را کمی تاب داده به سمت بالا. چند تا انگشتر هم ردیف کرده به انگشتانش با نگین‌های فیروزه‌ای و سرخ.

وانتش را هم که پر از میوه کرده می‌گذارد مقابل فروشگاهش.

با یک سیم که از مغازه کشیده، یک لامپ بزرگ هم نصب کرده به گوشه‌ی عقب دیواره‌ی وانت، شب‌ها با سایه‌روشنش جلوه و جلای خاصی دارد آن‌جا.

من از او خوشم می‌آید و اغلب از او خرید می‌کنم. دو هفته پیش ازش انار خریدم. گفت برو آن پشت و از داخل سبدها جدا کن، کیلویی سی‌و پنج هزار تومن. هر وقت میوه‌ای را پیشنهاد می‌کند خاطرم اطمینان می‌گیرد. ...

در خانه، با هیجان، یکی دو انار شکستم اما آنی نبود که در تصور من بود. نه آبدار بودند نه آن‌چنان قرمز. بخش زیادی به همین‌گونه درآمد. خیلی ضد حال خوردم نه به خاطر پولش، بلکه به خاطر این‌که برآورده نشد حس انتظاری که لحظات آبدار و قرمزی در ذهنم پخته بود. می‌خواستم به جواد بگویم اما می‌دانستم کلکی در کارش نیست و نگفتم.

برادرش علی اصغر، شب‌ها از هفت تا ده، به جای جواد می‌ایستد آنجا. آن بازه وقت استراحت جواد است. نمی‌دانم حساب و کتاب این بازه و استراحت چیست. علی‌اصغر شاید دوازده ساله باشد. بسیار با نمک است و مودب. بیشتر، با هودیِ آبی می‌بینمش و گوشی در دستش. مشتریِ زن را خاله صدا می‌کند و مرد را عمو. جواد می‌گفت: "هر وقت علی‌اصغر غیبتش این‌جا طولانی شود، مشتریی نیست که جویای احوالش نشود. ... از ما که هیچ حمایت نکردند، یعنی نداشتند که حمایت کنند، اما من هر روز صدهزار تومن پول توی جیبی می‌دهم بهش، پس‌انداز هم می‌کند ها، بچه‌ی عاقلی‌ست، اما گفته‌ام بهش که تو فقط درس بخوان و نگران پول نباش...، شاید آینده‌ی بهتری از ما داشته باشد، راحت باشد."

زمانی دیگر رفته بودم میوه‌فروشی. ماجرای انار را به علی‌اصغر گفتم. گفت: "عمو! جواد میوه خوب نمی‌شناسد و توی میدان کلاه سرش می‌گذارند، خصوصا انار را نمی‌شناسد. ... ببین گلابی‌ها را... رفته هفده جعبه گلابی گرفته و توجه نمی‌کند که گلابی زود رنگ عوض می‌کند و لک می‌شود و دیگر نمی‌شود به قیمت هشتادوپنج هزار تومن فروخت که؛ نگاه کن ... بیشتر جعبه‌ها را گذاشتم داخل یخچال، اما چه فایده، زمانی اندک که بر تن گلابی بگذرد... ."

نمی‌دانم این بچه این حرف‌ها را از کجا آورده بود؛ حرف خودش بود یا حرف اهالی خانه. می‌خواستم دوباره انار بگیرم، علی‌اصغر پاک پشیمانم کرد.

...................................‌

اعصاب رنده‌شده

پشت چراغ قرمز سه­‌راه ایستادم. لب تقاطع، کنار جدول جداساز خیابان منتظر بودم و نگاهم به چراغ بود. گاهی پایم را می‌گذاشتم روی پدال کلاچ و می‌رفتم دنده‌ یک، دوباره دنده را به خلاص می‌بردم و پدال را رها می‌کردم. کلا پشت چراغ‌قرمز، خیلی‌ها به خاطر این که همان ثانیه‌های کشنده را راحت‌تر طی کنند از این کارها می‌کنند. رادیو پیام هم روشن بود و داشت خبر می‌گفت که حواسم به محتوای خبرها نبود. چراغ دیگری هم بود که پیکانی (فلش) قرمز داخل آن چشمک می‌زد، یعنی مستقیم با قید احتیاط آزاد.

پراید قراضه و نقره‌ای رنگی پشت سرم بود. من متوجه نبودم که او از دست من عاصی شده و دارد حرص می‌خورد. یک‌دفعه دیدم با تقلا از پشت سر من خارج شد و فرمان را گرفت سمت راستم و آمد روبرویم مکث کوتاهی کرد و سرش را برگردانید سمت من:

« چه جور راننده‌ای هستی که نمی‌دانی مستقیم آزاد است؟» و گازید و رفت. زنی میان‌سال بود و به اندازه‌ی بعضی از مردان، عصبانی و بی‌حوصله. فرصت نداد اصلا من هم خشمگین بشوم و چیزی بگویم. اصلا فکر نکرده بود که من می‌خواهم به سمت چپ بپیچم. دوست داشت سر مردی داد بزند و خشمش را خالی کند و بگوید که شما که این همه ادعا دارید و مدام به زن‌ها خرده می‌گیرید کمی هم به حال و روز خودتان نگاهی بیفکنید.

حالا او دارد از بی‌عرضگی و نارانندگی من پیش رفقا و خانواده‌اش تعریف می‌کند و من هم که خوراکی گیر آوردم برای نوشتن. به نظرم توازنی ایجاد شده. آن زن راضی است و من هم. چون اگر من نبودم آن لحظه‌ی باشکوهی که به سر من داد زد برایش میسر نمی‌شد. البته بعد از رفتن او و پیچیدن خودم، کمی خودخوری داشتم و او را سفیه دانستم و غرغر کردم؛ در همین حد فقط. به این فکر می‌کردم که آن ثانیه‌هایی را که پشت سرم تحمل کرد، درباره‌ی اندکی از من که از بالا و شاید سمت راست صندلیم پیدا بود با خودش چه می‌گفت و چگونه حرصش را خالی می‌کرد. به نظرم بخشی از سرم و چشم‌هایم را هم در آینه‌ی مقابل من دیده بود و به تصویرم چشم‌غره رفته و فحش داده بود. چقدر دنده را به یک‌و‌خلاص برده و به دندان‌هایش فشار آورده بود. یعنی من کسی شدم که به حیات آن زن زیانی وارد کردم؟

ممکن است زنی باشد که به شوهرش هم مدام نق می‌زند. آخر می‌دانید ... در همان چند لحظه دانستم که او نمی‌توانست ذلیلِ مردش باشد، قیافه ...، بی‌کمترین آرایشی، ابروها کلفت و پر از اخم و یک خال بزرگ سیاه روی گونه‌اش. شاید هم اصلا شوهر نداشت، حس کردم، او بیشتر مرد است تا من. تنش پشت فرمان حکایتِ رنج می‌کرد.

چارانه‌ی ریاضی‌دان

برخیز بُتا، بیار بهر دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

.

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده‌ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

.

رباعیات خیام (محمدعلی فروغی و دکتر قاسم غنی،

به اهتمام عبدالکریم جربزه‌دار، انتشارات اساطیر )

سیاوش

استاد جاویدنام شجریان عزیز، درباره‌ی تو تا حالا چیزی ننوشته‌ام. وقتی توی اون روزهای تلخ کرونا، هجرت کردی، اشکم در نیومد آخه باورم نمی‌شد،... باورم نمیشه که یه وجود یکتا که فخر صداها رو به جهان عرضه کرده، بمیره. همون روز که اواخر ماه صفر تازی بود، به یاد چهره‌ی نازنینت افتادم که بر جلد "دستان" بود، مباهات عظیمی منو فرا گرفته بود یه جور که رفتنت رو حس نمی‌کردم. حالا با شنیدن "بیداد" تو، می‌تونم کمی از بیداد زمونه را فراموش کنم، می‌تونم با لحن داودی تو، توی "زمستان است"، زمستان و بی‌برگی رو راحت‌تر تحمل کنم‌.

استاد عزیزم، تو منو، یه روزگاری با نوای "دود عود"ت، سوار مه و ابرم کردی، از اکسیژن قله‌های دوردست عاشقی ریه‌هام‌و پر کردی، با نوای آسمانی ربنا بی‌خویشم کردی. تو آخه همون آدمیِ دیگر بودی که توی "آستان جانان' خوندی:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی

بغض کهنه‌مو شکستی عزیزم، تو با اون تارهای حنجره‌ت، ملکوتی‌ترین نُت‌ها رو برام نواختی. اومدم سر خاکت، شکوه فردوسی بزرگ، من‌و گرفت، بازم اشکم در نیومد که رو خاک مقدست بیفشانم، حالا اشک فرصت نمی‌ده دگمه‌ها رو بزنم، حالا بغض، راه نفسم‌و داره می‌گیره، اما دلم قرصه که کنار فردوسی پاکزاد خونه گرفتی "ای یگانه‌ترین یار".

خوبه خدا به من موهبتی داد که یه بار اومدم تالار وحدت کنسرتت، تا حنجره‌ی داودیت رو از نزدیک بشنوم، حالا ای عزیز سفر کرده، که صد قافله دل به همراته، اشک جلوی چشام‌و کامل گرفته، واژه‌ها دارن خیس میشن اشکم چکیده رو صفحه‌ی گوشی، هنوز فروکش نکرده بغضم. ... وقتی گفتی:

عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی...،

حافظ هم می‌دونم، آره می‌دونم یه جور دیگه به شعرش نگا کرد، ... استاد عزیزم تو یادگار بزرگی برای زمین بودی، تو رو خدا مخصوص آفریده بود واسه آدمایی که دلشون به عشق می‌سوزه و دلتنگ صلحن، استاد مهربونم، من برات آرزویی ندارم چرا که جهان، همه‌ی آرزو‌های خوب‌و برای تو خواسته بود.

اشکام‌و تقدیمِ یه نَفَست می‌کنم و با یاد عزیزت و صدای ملکوتیت زندگی می‌کنم.

کلمات

کلمات، عقربه‌ها را می‌کشند به سمت آن دقیقه که قلبی در مقابل چشمی خضوع می‌کند. کلمات، چشم‌هایت را کنار میزم می‌گذارند و هُلشان می‌دهند روی جاده‌های دفترم و موهایت را از شیشه‌ی شب، سُر می‌دهند روی پتویم.

من آن‌ها را چون کاروانی گسیلشان می کنم به سمت خانه‌ی تو. آن‌ها در برابر میزِ آرایشت می‌نشینند و بر لب‌های رنگ‌پریده‌ی زیبائیت، با مهربانی و گرمی، رژ می‌زنند و زیر چشم‌هایت که روزگار گودشان کرده، کِرِمی می‌زنند از عشق من. ... کلمات به سمت حقیقت می‌روند؛ در دوردست‌ترین قله‌ی جهان، برای ملاقات من و تو صندلی می‌گذارند، کلمات... آری، آرزوهای حقیقی را در مرتفع‌ترین جای زمین، می‌کارند.

(از من می‌پرسند چگونه شد که عاشقانه نوشتی... زمانِ زادن من قلمی متولد شد و زمان زادن تو کلماتی؛ و بعد از آن، من سلام کردم به عاشقانه نویسی.)

من با آن‌ها برایت صبحانه می‌فرستم با نان داغ امید، با چای گرم نگاهت و مربای لب‌هایت. من برای فرداهایی که هنوز در راهند، صبحانه چیده‌ام. عزیزم... گوارای جانت.

عابر

نه گلاویز شدم

با مسافری

نه سنگ زدم

به شیشه‌ی اتوبوس.

در قلمم خون گرم بود

فقط

روی جاده ردی گذاشتم

قشنگ‌تر از لاله‌ها،

کنار خط فاصله

... و گذشتم

.

نهم تیر ماه نودوهشت

یک نفر می‌آید

عاشقی که یادگرفتنی نیست، کلاس و مدرسه نمی‌خواهد... . یکی می‌آید و عاشقی را برایت کادو می‌دهد. یکی می‌آید و برایت قلم می‌خرد دفتر می‌خرد، انگشتت را می‌گیرد و نوشتن یادت می‌دهد و با پیک چشم‌هایش هر شب به تو واژه می‌نوشاند. عاشقی فرمول ندارد ساده‌ی ساده است. در عمیق‌ترین جای شب یکی از پنجره روی تختت می‌تابد، جزوه‌هایت را با نقره‌ی مهتابش جلد می‌کند، تمام فرمول‌ها را خط می‌زند، لای درختانِ پر از ابهام، می‌گردد و برایت شاخه گلی از الهام پرتاب می‌کند. یکی می‌آید و از دورترین جا برایت واژه شکار می‌کند و در آتش لب‌هایش به سیخ می‌کشد. یکی می‌آید و می‌رود. تو را می برد، و به جای تو یک نفر عاشق می‌گذارد. یکی‌می‌آید و داستانت را شروع می‌کند. یکی در خیابان تو را دعوت می‌کند زیر چترش، و از جیبش چند شکلات واژه بهت می‌دهد و معتادت می‌کند.

شب، لب جاده منتظر می‌مانی... می‌مانی. اتوبوسی نزدیک می‌شود، می‌ایستد. کسی پیاده می‌شود، می‌آید داخل قصه‌ات. اول، اسمش را نمی‌دانی نمی‌بینی، اما وقتی تیتراژ پایان پخش شد فقط و فقط اسم او رد می‌شود.

عاشقی این‌گونه است، زمانی می‌فهمی که غروب شده.

.

رو نویسی از دفترم که تاریخش هفدهم آبان نودونه است.

نیایش

خدایا... من چقدر ضعیفم، ترسو هستم، می‌ترسم کسی حرفم را بخواند و با من درشتی کند. می‌ترسم از این که جریان ذهنم را بنویسم که مبادا تکفیر شوم. اگر تنها با خودت باشم خوفی ندارم، اما با آفریدگانت باشم هراسناکم. دل به دریا می‌زنم و از حافظ وام می‌گیرم گوهری را، و می‌غلتانمش این‌جا که «زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد».

خدایا این واژه‌ها هستند که تو را می‌سازند یا تو هستی که واژه را می‌سازی؟ من شب و روز می‌نشینم و به واژه و کلمه می‌اندیشم، یعنی دارم به تو می‌اندیشم؟

می‌ایستم مقابل درگاهت و تو را می‌ستایم، نیایش می‌کنم و از تو می‌خواهم کمکم کنی، تو را زمان‌زمان سپاس می‌گویم به خاطر نفسی که فرو می‌برم و نیز برمی‌آرم؛ تو را سپاس می‌گویم به خاطر لبخند کسی که هنوز به اتاقم می‌تابد. خدای عزیزم... می‌دانم تو در جوهر خودکارم هستی، روی سطرهای دفترم هستی، میان سرانگشتانم که روی صفحه‌کلید رایانه می‌رقصد هستی... خدای قشنگم... تو در ورای نگاهی که چون برقی به خرمن من زد هستی... خدای قشنگم... تو بگو... تو را واژه‌ها می‌سازند یا تو واژه‌ها را؟

تو در دل ابری که هوای زمین کرده، هستی، تو در کمربند باد که قصد قتل شقایق دارد هستی، خدای عزیزم... تو آمده‌ای و پشت گلویم نشسته‌ای و با انگشت مهربانت می‌زنی به بغض تُردم تا دفترم را با بوی خودت معطر کنی و اطراف میزم را تر، ... خدایا تو همانی که با تو می‌توانم از هرچیز بگویم و بنویسم اما ... این‌جا نمی‌توانم. خدای من، کاش از سپاس بهتر، کلمه‌ای داشتم که نثارت کنم به خاطر این که به یاریم آمدی تا بخشی از لحظاتم را با کلمات محصور کنم و زیستی زیباتر را از سر بگذارنم ... گیج شدم... به من بگو تو واژه‌ها را می‌سازی یا واژه‌ها تو را؟

سر وقتم بیا

بیا سر وقت من بیا، شب بیا، نه صبح که از خواب برخاستم. ... دستم را بگیر، شکلات بودنت را به دستم بده ای معجون قشنگ کهن. روزگار می‌گذرد مردمان می‌میرند، همه هم بمیرند من نخواهم مرد. می‌خواهم با تو زنده بمانم، با تو ای کلید هر آغاز، ای کلید غارهای نخستین. نمناکی زمین، سکوت جهان و تعیین جهت نسیم، همه در دست‌های قشنگ تست.

من خواهم نوشت تا آدم و حوا بفهمندکه فزندان آن‌ها هنوز در تکاپوی آبادی زمین‌اند، در تکاپوی احیای عشق. فکر می‌کنم آرام‌آرام به سرزمین درنگ‌بار نوشتن نزدیک می‌شوم. بیا و کلمات را بر سفره‌ی من بگذار افطاریم بده. محتاج واژه، محتاج شعرم شورم؛ و این‌همه را در چشم‌های تو می‌توان پیدا کرد. می‌مانم می‌مانم که بارها چهره‌ی عزیزت را ببینم و چشم‌هایت را چندین برابر کنم و جهانیان را به این سور، به این برآمدن و افزونی دعوت کنم. می‌مانم و دنبال قدم‌های تو خواهم بود. نگو پاهایم درد می‌کند، درد در محضر تو تمام، درمان می‌شود، عشق می‌جوشد تندرستی جوانه می‌زند و امید می‌چرخد و می‌رقصد. در محضر تو، بودن به معراج می‌رود، دفتر وسیع‌تر می‌شود و خودکار سریع‌تر از هر وقتی گام برمی‌دارد. در محضر تو عشق، نان ماندن می‌خورد...

رونوشت از دفترم که تاریخش 29/1/1400 است.

وقت خداحافظی

اصلا ما روز خداحافظی نداشتیم یعنی روزی که من آخرین نگاهت را ببینم یا موج آخرین لبخندت را. تقدیر، آن روز را از داستان من و تو حذف کرده بود و ما، ما که نه، یعنی من خبر نداشتم. زمانه بدجور غافلگیرم کرد. بنا نبود همدیگر را نبینیم بنا نبود کافه ی گرم چشم هایت بی خبر از من بسته شود. قرار بود هنوز سر میز مهربانیت بنشینم. آخر تو وعده ی قهوه ی داغ داده بودی درست آخرین باری که قبل از رفتنت دیدمت.

نمی گویم وقتی رفتی چنین و چنان شد، چون تقدیر قالم گذاشته بود. با این حال هنوز منتظرم تو برگردی و میز و قهوه را دوباره روبه راه کنی. من یقین دارم که هنوز برای من، آن حرارتی که برای یک فنجان کافی ست، درون چشم هایت زبانه می کشد. تعجبی ندارد... چون نمی دانستی، تو نمی دانستی که من آن آتش موهوم را که راه انداخته بودم، یادم رفت خاموشش کنم. جهان به ما یک وقت خداحافظی بدهکار است.

آغازها 6

کار بنایی، برای من که هم خام بودم و هم ناوارد، سخت و طاقت فرسا بود. من کارم بیشتر این بود که دم دست بنا باشم و تند تند به او آجر بدهم. خیلی تلاش می کردم که با سرعت آجر بدهم و این تلاش از پرتاب های تند من معلوم بود؛ اما اوستا اصغر آقا آجر را روی ملات بند نکرده دوباره می گفت: "آجر"، و این مرا آزار می داد. انگار او هم با سرعتِ کار یک بچه در رقابت بود! مدام هم باید نیمه و چارک و ... خوب پیدا می کردی تا مناسب کارش باشد.

قسمت هایی از بنایی هست که باید کارگر، آجر را به آب داخل دلو بزند سپس پرتاب کند به دست بنا؛ این دیگر واقعا کشنده است. در طاق های ضربی این چنین است تا آجر خیس شود و به ملات گچ و خاک خوب بچسبد. آفتاب سوزان تشنگی را هم چندین برابر می کرد. آبِ سرد، هر چه بیشتر می خوردی بیشتر تشنه می شدی و شکم هم باد می کرد و مثل مشک می شد. آجر، پوست دست مرا هم حسابی برده بود؛ داخل دست، نازک شده بود و سوزش داشت. آفتاب هم از آن سو پوست صورت را می سوزانید.

چه روزگار بدی آفتاب سوزانی!

غربت، مشقت، غم غربتِ سال گذشته و بی هویتیِ ناشی از حالت کوچ، قلبم را می فشرد.

غم غریبی و غربت چه ناتوانم کرد

شب سیاه مشقت به روز من آورد

شوقی نداشتم. رنج ها و خستگی ها خبر از پایان خوش نداشتند؛ گویی روزهای شومی هم در راه بودند و جهان برای ما آبستن بود؛ هوا پس بود! بنا برای ما داشت زندانی می ساخت که من با دست های خودم چقدر به تکمیل این زندان کمک کردم. خانواده ی ما قرار بود زندانی شوند و خانواده ی عمویم زندان بان. ... به خاطر نانوایی، آهن، کاشی، سیمان و خیلی مصالح دیگر را یارانه ای داده بودند.

شاخه های بلند و قطور آهن را کنار جدول، روبروی زمین در حال ساخت ریخته بودند. طیب این شاخه ها را ضد زنگ می زد. او همسایه بود و رنگ‌کار صنایع چوب. یک دستمال ابریشمی یزدی به سر می بست و با پمپ، رنگ کاری می کرد. یک موتور یاماهای هشتاد جگری هم داشت؛ قراضه و کهنه که ابر ترک آن از هم پاشیده بود. این، وسیله ی نقلیه ی او بود. او مردی چهار شانه، هیکلی و از تیره ی شاهسون است. همیشه سبیل دارد. لوتی بود ولی اخلاق تندی داشت.

آغازها5

خانه ی دو طبقه ی عمویم در بیست متری سلمان فارسی کوچه ی 26 قرار گرفته و توران هنوز آنجاست. تابستان سال 68 من آمدم شهر. با عمویم داشتیم نانوایی می ساختیم. آمدم کمک کار بنایی ساختمان باشم. فکر می کنم دو هفته نشد ماندنم، ولی حسابی رنج بنایی و غربت کشیدم. ... توران آبگوشت های خوشمزه درست می کرد و سر غذا نشان می داد که هوای مرا دارد. غذاهای دیگرش را به یاد ندارم.

صبح زود حتی پیاده می آمدم خیابان لقمان سر ساختمان. برخاستن از خواب و فهمیدن مکان و زمان، شرنگی بود که قطره قطره در حلقوم لحظه هایم فرو می چکید. دلیل اصلی این، خاطره ی زمان مشابه پارسال بود که در خانه ی آن یکی عمویم بودم؛ با زن عمویی کم سن و زیباتر و مهربان و نیز عمویی بسیار بسیار مهربان و کریم. این مقایسه ی ناخودآگاه بود که لحظه هایم را چنان تلخ و گزنده می کرد.

توران با دخترانش تا نزدیک ظهر می خوابید و من این را پذیرفته بودم که ضرورتی نداشت برخیزد و برای من صبحانه بدهد. انتظارش را نداشتم. پس بدون صبحانه می رفتم سر کار. عمویم ساعت از نه گذشته صبحانه می آورد؛ بیشتر نان و پنیر؛ و من گرسنه و خسته هم بیشتر هم با اشتها می خوردم. گویی کارگران و بنا به من ترحم می کردند و دست از نان می کشیدند تا بتوانم شکمم را سیر کنم.

اوستا اصغر آقا بنّا بود. مردی قد بلند چهار شانه. کلاهی کاموا بافت و مشکی به سر می گذاشت. همیشه اخمو بود. با موتور جگری یاماها صد سر کار می آمد. او هم روستایی و تقریبا هم سن پدرم است. ته ریش می گذاشت و سبیلش بیشتر بود. دست های بلند و زمختی داشت. اگر دیر می جنبیدی داد می زد؛ اگر ملات درستی زیر دستش نمی رسید داد می زد. گاهی هم که ذوقش باز می شد حکایت های خنده داری تعریف می کرد برای کارگرها.

اوستا اصغر آقا یک بار به من گفت مگر تو صبحانه نمی خوری می آیی؟ گویا خودش جواب را می دانست؛ از اشتهای من سر صبحانه ی کاری باید می فهمید. گفتم نه. با لحن کنایه آمیزی گفت ما صبحانه می خوریم و می آییم. کنایه ی او به عمو و زن عمویم بود که از نظر او باید مرا که مهمان و بچه هم بودم بدون صبحانه نمی فرستادند سرکار.

آغازها 4

از زمان روستا موتور سواری را بلد بودم اما نه این که بین انبوهی ماشین و موتور و پیاده، رانده باشم. خدا به من هزاران بار رحم کرده بود در آن راندن های بی محابا و نابلدی و ناشی گری های من. یخ را با هزار زور و زحمت می رساندم دم در نانوایی. نانوایی سابق ما نزدیک پمپ بنزین است. حالا باید پیاده می شدم دوباره موتور را روی دو جک متوقف می کردم و قالب یخ را بر می داشتم و با تقلای جانکاهی از میان مشتریان می گذشتم تا برسانم به مقصد نهایی یعنی تشتک. تشتک در واقع همزن خمیر است. من که از تابستان 69 به بعد مدتی خمیرگیری می کردم عاشق دَوَران و گردش تشتک و کارش بودم، صدای حرکتش را هم که در سقف بلند نانوایی می پیچید دوست داشتم. تابستان که هوای داخل نانوا به شدت گرم می شود با یخ می توانستند مانع ترشیدگی خمیر شوند. یخ باعث می شد که خمیر زود به عمل نیاید و از هم نپاشد. عمویم به خاطر یخ هم که شده، موتور بینوا را به دست یک ناشی می سپرد.

زن عمو توران، قدی متوسط دارد و سبزه است؛ با چشم های کوچک، زیر ابروهای کم پشت با حداقل زیبایی. سه چهار سال می شود که درست ندیدمش که بفهمم گذشت سال ها چهره اش را چگونه در نوردیده؟ دهانی نسبتا بزرگ دارد و دندان هایی ریز.

دست های پهنش با رگ های بر آمده، حکایتگر تلاش و زحمت بود. چاق نبود اما استخوان های درشتی داشت. در گذشته ها دیده بودم که با آن یکی زن عمویم و مادرم چقدر زنانه پچ پچ می کرد و می خندید. از تابستان 1386 که عمویم با همان موتور تصادف کرد و مرد؛ بیوه شده. با این که عموی مرحومم طبع تندی داشت ولی هرگز نشنیده بودم که در طول زندگی مشترک، حاشیه ای برای فامیل درست کرده باشند و این زن با سیاست خود، توانسته بود شوهر را رام کند.

سیاست او تمایل خیلی کم برای خرج و جبران نیکی، کنترل تندی ها و خلق و خوی شوهر و انسجام خانواده بود. هنگام تندی و فریاد شوهر خودم یکبار دیدم که با لحنی مطیع و صمیمی و در حالی که اخمی ظریف بر چهره داشت گفت: خب باشد دیگر، داد نزن. همین جمله انگار آب سردی بود روی آتش و تمام شد. با این که نه سوادی دارد و نه از خانواده ی بالا دستی است اما لباس های برازنده و تمیزی می پوشید.

آغازها3

شاطر نانوایی سنگک شده بود. این حرفه را پیش عباس(پدر آن یکی زن عمویم) یاد گرفته بود. علاقه به نوحه و ادعیه وادارش کرده بود که به کلاس اکابر(نهضت سوادآموزی) برود و الحق سواد خواندن و نوشتنش بالا رفته بود. اغلب خنده رو بود و با مردم ارتباط خوبی داشت به جز با پدرم که چون سنگ و شیشه بودند. من و خواهرم را دوست می داشت و بسیار محبت می کرد. عموی نامهربانی نبود.

به خواندن ادعیه و نوحه به آواز، علاقه ی زیادی داشت و به این ضرب‌المثل معتقد بود که "گوشت ارزان طعمی ندارد"؛ چرا که در مجالس و محافل یک‌بار هم نشده بود که از او بخواهند که هنر نمایی بکند و صدای سوزناکش را به گوش حضار برساند. چون خودش اگر می خواند اجرتی نمی خواست و از این‌رو بی اجرت خواندن خودش را به گوشت ارزان تشبیه می کرد. ضرب المثلی را که نوشتم عمویم به خودم گفت در مجلس ترحیم یک هم دهاتی. هر هفته سه شنبه غروب با موتور یاماها صدِ طلاییش می رفت امام زاده. ... یک بار از زبانِ هم او شنیدم که یک غروب، قبل از پل، سیدی پیاده را سوار کرده به ترک موتور و برده بود به امامزاده. دوست داشت و حسرت می خورد که کاش او امام زمان بوده باشد!

موتور یاماها را من هم زیاد سوار شده بودم. خدا رحمتش کند؛ با خیال آسوده موتور را به دست من می سپرد؛ دوستم می داشت. موتور را چند بار به زمین زده بودم. همیشه خورجینی گلیم باف به ترکش بود که قفل زنجیری موتور را( که با جیر سیاه محکمی پوشیده بود) می گذاشت در یک لنگه ی خورجین. ساعت هفت هشت شب که کار شاطری تمام می شد دو سه تا سنگک هم می گذاشت در جوال دیگر خورجین که ببرد برای شام یا اگر قبل از ظهر بود برای ناهار.

تابستان 1369 بود که من از این موتور(بیشتر) برای آوردن قالب یخ از کارخانه یخ استفاده می کردم. کارخانه یخ درست بعد از تونل خیابان بود. حداقل دو سه سال می شود که دیگر دقت نکردم ببینم آن جا هنوز کارخانه یخ است یا نه؟ آوردن یخ هم با موتور، خودش مصیبتی بود. باید موتور را روی جفت جک، نگهش می داشتم؛ بعد با هزار مکافات یخ را که سنگین و لیز و بد دست بود از پیشخانش بر می داشتم و در حالی که دست هایم داشت می ریخت می بردم می گذاشتم روی ترک موتور بعد هم با طنابی که به ترک بسته بود محکم می بستم.

آغازها 2

این اتاق دو در چوبی داشت یکی رو به شرق( به سمت مهتابی) و یکی به غرب(سمت دروازه ی حیاط). عروسی عمویم و توران، ساز و دهل هم داشت. مادرم می گفت که عمویم سر این قضیه کوتاه بیا نبود و حتی می توانست عروسی را به هم بزند و خانواده را با خشم و قهر ترک کند. این را که در حیاط، روبروی مهتابی عده ای می رقصیدند به خاطر دارم؛ با کت و شلوار ها و کفش مشکی و پیراهن سفید.

محو تماشا بودم و گیج صداهایی از جهان که شاید برای اولین بار می شنیدم. شاید اولین بار بود که حرکات موزون مردان را می دیدم هرچند خیلی بومی و دهاتی. بدنم را به چپ و راست خم می کردم دست می زدم. مبهوت وزن و آهنگ شده بودم طوری که حواسم به آب دهانم هم نبود که از گوشه ی لبم ول شده بود روی فکم. سُرنازن، دو لپش را پر از باد می کرد و سپس فرو می برد و صدای رقص آور سازش در ده می پیچید. دهل زن نیز با چنگال و دیرک به گونه های نازک دهل می کوبید و شادی و طرب را همرا با رقص ریز بدنش مضاعف می کرد.

زنان و دختران، بیشتر روی مهتابی ایستاده تماشا می کردند با چادرها و روسری های رنگ وا رنگ، با رخسارهای سرخ و سپید، با هوس های آمیخته به شرم و خجالت.

پاییز بود همان فصلی که عاشقی های مرا با ابرها، با بادهای خوشبو و با برگ های خوشرنگ بر دفتر این دنیا نقاشی کرد. پاییز، پایان کار مزرعه بود و وقت دعوت از عروس به مهمان‌خانه ی خواهش روستایی ها؛ وقت کاشتن بذر و نسلی نو، وقت لالایی جادویی باد برای ساقه ها و تاک های خسته.

از عروسی همین قدر به یادم مانده اما درباره ی عروس و داماد، بسیار. احمد عمو آنگونه که شنیده ام در جوانی اندکی لاابالی بوده؛ اما از زمانی که من درست شناختمش، مردی بود متشرع با ریش و سبیل مشکی، خوش مشرب و خوش سخن. چشمان کوچکی داشت طوری که دوستانش او را جاپن لقب داده بودند. هیکلی بود و سپید. لب های درشتی داشت و وقتی می خندید دندان های زردش توی چشم می زد. زود عصبانی می شد و فریاد می کشید و زود هم خشمش فرو می نشست. در سخن بطی و کند و در عین حال طناز بود. به حکایت و کتاب به ویژه دعا و قران علاقه ی وافری داشت. سال 1359 با توران و تنها پسرش ابوالفضل کوچ کرده بود به شهر.