یلدا
روزای سرد، شبای سردتر خودشونو یله میکنن رو زندگی، بدون این که ابری بیارن که خودشو بچلونه و دونهی برفی از لباسش چکه کنه. ما داریم میجنگیم که زنده بمونیم. طبیعت شده علیه ما، دنیا هم همینطور. خیلی سخته بین این همه دشمن زنده بمونه آدم. صبح که از خواب پا میشیم از در و دیوار صدا میاد که داوطلب مرگ میخواد. اما ما داریم میجنگیم. تفنگمونم صلحه، آشتیه، عشقه و عشقه. «با اینا زمستونو سر میکنیم.» دنیا میخواد ما رو از پا در بیاره اما نمیتونه، چون گلولهی حریری قلم و تخیلمون میزنه به قلبش. مهربونی دنیا هم هرچند دیر وسخت اما جوونه میزنه. شکوفه میکنه.
یلدا داره نزدیک میشه. برات انار قلبم را دونه میکنم و میریزم تو کاسهی شعرم. برات نگه میدارم، یعنی شعرم برات نگه میداره. توی این شبا انگار موهای بلند و سیاه تو هستش که میریزه به اتاقم، روی میزم، لای کتابم، وقتمو معطر میکنه. دیروز برق رفته بود. با کبریت خاطره لبخند گرمتو روشن کردم. هی خواستم لبهای سردمو نزدیکش کنم، گرمای لبخندت بود، اما خودش نبود. یلدا داره نزدیک میشه. پرتقال اندوهم رو برات پوست میکنم، آخه اندوه من ترش و شیرینه و چشمهات که الان روبروم ایستادن عاشق اندوه من بودن... یادته؟
اما نمیدونم چرا فکر میکنم پشت اینهمه سد، اینهمه سال، پشت اینهمه حادثه، گاهی قلبت به خاطر من میتپه، گاهی به خاطر من لبخند میزنی، گاهی حرص می خوری. هرچند تو فرسنگها ازم دور بودی و دوری، اما من خیلی با تو زندگی کردم خیلی. تو هم با من زندگی کردی ولی کم. آدما توی خونهشون هم همینطورن. شایدم چیزی از دست ندادم من. باید تو رو تصاحب میکردم که کردم، چون الان طراوت جوونیت و عطر بالندگی با شکوهت پیش منه، در زهدان تخیل و طبع منه پیش خودت نیست عزیزم. به خاطر اینه که کلمههام ویارشون میگیره بیان رو سطرا بشینن.
.
یلدا مبارک