از چهار سالگیم(حدود سال 1358 خورشیدی) مسافرانی را می توانم سوار قطار نوشتن کنم که بر چهره‌ی آن‌ها مِهی از ابهام نشسته؛ مثلا ازدواج عموی بزرگم را. ... کسی که برایش خواستگاری کرده بودند توران، دختر عمویش بود. گفتگو‌های مجلسِ بله برونش را حداقل یک‌بار از زبان طنز‌آلود خود توران شنیده‌ام. خواستگاران، سر شیربها چانه می‌زدند و هی بلند می‎‌شدند که بروند و باز، با پا درمیانی کسی برمی‌گشتند و می‌نشستند. این جریانات، توران را که پشت در اتاق بغلی گوش وایستاده بوده جان به سر کرده بود. زمانی که او تازه عروس بود موهایش را چتری روی پیشانیش می ریخت. مادرم (جاریش) می گوید که مادر بزرگم دعوایش که می‌کرد بهش می‌گفت: " مرده شو چتر موهایت را ببرد". این را مادرم زمانی می گوید که می خواهد از دق دلی های مانده اش خالی کند. این دو جاری همیشه مثل کارد و ... چه حرف کلیشه ای؛ این دو جاری از آن اضداد واقعی روزگار بودند و هستند.

یادم نمی آید که مادرم از او یک وقتی دل خوشی داشته باشد و ما هم؛ یعنی پدر و بچه ها. بخش کوچکی از روزی را که می خواستند توران را عروس کنند و بیاورند خانه ی ما، به یاد دارم. از طویله، گوسفندی را انتخاب کردند به عنوان پیشکش به خانواده ی عروس. با یک روبان قرمز، آینه ای با قاب پلاستیکی صورتی به پیشانی حیوان بستند. من با مردی که( شاید پدرم) گوسفند را به خانه ی عروس می برد رفتم.

در اتاقی که مهمانان مرد جمع شده بودند یک نفر دایره و یک نفر بالابان می زد. دود سیگار، هنوز در دالان ذهنم به خود می پیچد و ابهام فضای اتاق را زنده نگه می دارد. من در آن اتاق، روزها و شبان بسیاری را به تنهایی گذراندم تا تلخی های تند خانواده را اندکی فراموش کنم؛ پس، اندازه ی اتاق را درست به یاد دارم؛ اما نمی دانم چرا فضای آن را زمانی که بالابان می زدند بزرگتر می دانستم. اکنون مساحت و حجم آن اتاق را با دو متر و اندازه به خاطر دارم!

پنجره ی اتاق رو به جنوب باز می شد و درخت کهن سال زبان گنجشک، برابر آن یال و کوپال برافراخته بود.