آغازها 2
این اتاق دو در چوبی داشت یکی رو به شرق( به سمت مهتابی) و یکی به غرب(سمت دروازه ی حیاط). عروسی عمویم و توران، ساز و دهل هم داشت. مادرم می گفت که عمویم سر این قضیه کوتاه بیا نبود و حتی می توانست عروسی را به هم بزند و خانواده را با خشم و قهر ترک کند. این را که در حیاط، روبروی مهتابی عده ای می رقصیدند به خاطر دارم؛ با کت و شلوار ها و کفش مشکی و پیراهن سفید.
محو تماشا بودم و گیج صداهایی از جهان که شاید برای اولین بار می شنیدم. شاید اولین بار بود که حرکات موزون مردان را می دیدم هرچند خیلی بومی و دهاتی. بدنم را به چپ و راست خم می کردم دست می زدم. مبهوت وزن و آهنگ شده بودم طوری که حواسم به آب دهانم هم نبود که از گوشه ی لبم ول شده بود روی فکم. سُرنازن، دو لپش را پر از باد می کرد و سپس فرو می برد و صدای رقص آور سازش در ده می پیچید. دهل زن نیز با چنگال و دیرک به گونه های نازک دهل می کوبید و شادی و طرب را همرا با رقص ریز بدنش مضاعف می کرد.
زنان و دختران، بیشتر روی مهتابی ایستاده تماشا می کردند با چادرها و روسری های رنگ وا رنگ، با رخسارهای سرخ و سپید، با هوس های آمیخته به شرم و خجالت.
پاییز بود همان فصلی که عاشقی های مرا با ابرها، با بادهای خوشبو و با برگ های خوشرنگ بر دفتر این دنیا نقاشی کرد. پاییز، پایان کار مزرعه بود و وقت دعوت از عروس به مهمانخانه ی خواهش روستایی ها؛ وقت کاشتن بذر و نسلی نو، وقت لالایی جادویی باد برای ساقه ها و تاک های خسته.
از عروسی همین قدر به یادم مانده اما درباره ی عروس و داماد، بسیار. احمد عمو آنگونه که شنیده ام در جوانی اندکی لاابالی بوده؛ اما از زمانی که من درست شناختمش، مردی بود متشرع با ریش و سبیل مشکی، خوش مشرب و خوش سخن. چشمان کوچکی داشت طوری که دوستانش او را جاپن لقب داده بودند. هیکلی بود و سپید. لب های درشتی داشت و وقتی می خندید دندان های زردش توی چشم می زد. زود عصبانی می شد و فریاد می کشید و زود هم خشمش فرو می نشست. در سخن بطی و کند و در عین حال طناز بود. به حکایت و کتاب به ویژه دعا و قران علاقه ی وافری داشت. سال 1359 با توران و تنها پسرش ابوالفضل کوچ کرده بود به شهر.