آغازها 4
از زمان روستا موتور سواری را بلد بودم اما نه این که بین انبوهی ماشین و موتور و پیاده، رانده باشم. خدا به من هزاران بار رحم کرده بود در آن راندن های بی محابا و نابلدی و ناشی گری های من. یخ را با هزار زور و زحمت می رساندم دم در نانوایی. نانوایی سابق ما نزدیک پمپ بنزین است. حالا باید پیاده می شدم دوباره موتور را روی دو جک متوقف می کردم و قالب یخ را بر می داشتم و با تقلای جانکاهی از میان مشتریان می گذشتم تا برسانم به مقصد نهایی یعنی تشتک. تشتک در واقع همزن خمیر است. من که از تابستان 69 به بعد مدتی خمیرگیری می کردم عاشق دَوَران و گردش تشتک و کارش بودم، صدای حرکتش را هم که در سقف بلند نانوایی می پیچید دوست داشتم. تابستان که هوای داخل نانوا به شدت گرم می شود با یخ می توانستند مانع ترشیدگی خمیر شوند. یخ باعث می شد که خمیر زود به عمل نیاید و از هم نپاشد. عمویم به خاطر یخ هم که شده، موتور بینوا را به دست یک ناشی می سپرد.
زن عمو توران، قدی متوسط دارد و سبزه است؛ با چشم های کوچک، زیر ابروهای کم پشت با حداقل زیبایی. سه چهار سال می شود که درست ندیدمش که بفهمم گذشت سال ها چهره اش را چگونه در نوردیده؟ دهانی نسبتا بزرگ دارد و دندان هایی ریز.
دست های پهنش با رگ های بر آمده، حکایتگر تلاش و زحمت بود. چاق نبود اما استخوان های درشتی داشت. در گذشته ها دیده بودم که با آن یکی زن عمویم و مادرم چقدر زنانه پچ پچ می کرد و می خندید. از تابستان 1386 که عمویم با همان موتور تصادف کرد و مرد؛ بیوه شده. با این که عموی مرحومم طبع تندی داشت ولی هرگز نشنیده بودم که در طول زندگی مشترک، حاشیه ای برای فامیل درست کرده باشند و این زن با سیاست خود، توانسته بود شوهر را رام کند.
سیاست او تمایل خیلی کم برای خرج و جبران نیکی، کنترل تندی ها و خلق و خوی شوهر و انسجام خانواده بود. هنگام تندی و فریاد شوهر خودم یکبار دیدم که با لحنی مطیع و صمیمی و در حالی که اخمی ظریف بر چهره داشت گفت: خب باشد دیگر، داد نزن. همین جمله انگار آب سردی بود روی آتش و تمام شد. با این که نه سوادی دارد و نه از خانواده ی بالا دستی است اما لباس های برازنده و تمیزی می پوشید.