نیایش
خدایا... من چقدر ضعیفم، ترسو هستم، میترسم کسی حرفم را بخواند و با من درشتی کند. میترسم از این که جریان ذهنم را بنویسم که مبادا تکفیر شوم. اگر تنها با خودت باشم خوفی ندارم، اما با آفریدگانت باشم هراسناکم. دل به دریا میزنم و از حافظ وام میگیرم گوهری را، و میغلتانمش اینجا که «زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد».
خدایا این واژهها هستند که تو را میسازند یا تو هستی که واژه را میسازی؟ من شب و روز مینشینم و به واژه و کلمه میاندیشم، یعنی دارم به تو میاندیشم؟
میایستم مقابل درگاهت و تو را میستایم، نیایش میکنم و از تو میخواهم کمکم کنی، تو را زمانزمان سپاس میگویم به خاطر نفسی که فرو میبرم و نیز برمیآرم؛ تو را سپاس میگویم به خاطر لبخند کسی که هنوز به اتاقم میتابد. خدای عزیزم... میدانم تو در جوهر خودکارم هستی، روی سطرهای دفترم هستی، میان سرانگشتانم که روی صفحهکلید رایانه میرقصد هستی... خدای قشنگم... تو در ورای نگاهی که چون برقی به خرمن من زد هستی... خدای قشنگم... تو بگو... تو را واژهها میسازند یا تو واژهها را؟
تو در دل ابری که هوای زمین کرده، هستی، تو در کمربند باد که قصد قتل شقایق دارد هستی، خدای عزیزم... تو آمدهای و پشت گلویم نشستهای و با انگشت مهربانت میزنی به بغض تُردم تا دفترم را با بوی خودت معطر کنی و اطراف میزم را تر، ... خدایا تو همانی که با تو میتوانم از هرچیز بگویم و بنویسم اما ... اینجا نمیتوانم. خدای من، کاش از سپاس بهتر، کلمهای داشتم که نثارت کنم به خاطر این که به یاریم آمدی تا بخشی از لحظاتم را با کلمات محصور کنم و زیستی زیباتر را از سر بگذارنم ... گیج شدم... به من بگو تو واژهها را میسازی یا واژهها تو را؟