کلمات
کلمات، عقربهها را میکشند به سمت آن دقیقه که قلبی در مقابل چشمی خضوع میکند. کلمات، چشمهایت را کنار میزم میگذارند و هُلشان میدهند روی جادههای دفترم و موهایت را از شیشهی شب، سُر میدهند روی پتویم.
من آنها را چون کاروانی گسیلشان می کنم به سمت خانهی تو. آنها در برابر میزِ آرایشت مینشینند و بر لبهای رنگپریدهی زیبائیت، با مهربانی و گرمی، رژ میزنند و زیر چشمهایت که روزگار گودشان کرده، کِرِمی میزنند از عشق من. ... کلمات به سمت حقیقت میروند؛ در دوردستترین قلهی جهان، برای ملاقات من و تو صندلی میگذارند، کلمات... آری، آرزوهای حقیقی را در مرتفعترین جای زمین، میکارند.
(از من میپرسند چگونه شد که عاشقانه نوشتی... زمانِ زادن من قلمی متولد شد و زمان زادن تو کلماتی؛ و بعد از آن، من سلام کردم به عاشقانه نویسی.)
من با آنها برایت صبحانه میفرستم با نان داغ امید، با چای گرم نگاهت و مربای لبهایت. من برای فرداهایی که هنوز در راهند، صبحانه چیدهام. عزیزم... گوارای جانت.