با دوستم هر دمِ غروب می‌رفتیم پیاده‌روی. یک ساعتی خیابانی را گز می‌کردیم. با این‌که تند تند نفس می‌زدیم و کلمات و جملات تکه‌تکه می‌شدند؛ حتی گاهی با صدای موتور و ماشین، رنده، اما باز قاچ شیرین هم‌صحبتی و هم‌سخنی را به دندان می‌کشیدیم.

او از خاطرات آن سوی آب می‌گفت و من هم که خوشه‌هایی در حد توانم از مزرعه‌ی بزرگان چیده‌بودم، تقدیم وقتمان می‌کردم. مدتی گذشت و اندیشیدیم که دویدن به حال و روزمان مناسب‌تر است؛ تپش قلبمان و سوخت‌وساز تنمان به‌سامان‌تر خواهد شد. برای این کار، هم، زمان برایمان مهم بود هم مکان. ورزشگاهی قدیمی هست که عصرگاهان می‌شود در حاشیه‌ی زمین چمنش دوید یا حتی پیاده‌روی کرد. قرار شد کوله‌ای برداریم و لباسی درخور.

جوان‌ها و حتی کوچکترها فوتبال بازی می‌کردند. زمین بزرگ را دو قسمت کرده بودند برای دو گروه. انگار چمنِ بین این دو قسمت را هم گذاشته بودند برای ما. لباس عوض کردیم و شروع کردیم به دویدن. بوی چمن تازه و نسیم عصرگاهی درهم آمیخته می‌شد و شور دویدن را بیشتر می‌کرد. چندبار عرض زمین را پیمودیم. اینجا هم مثل پیاده‌روی، هم‌صحبتی، چاشنی شیرینِ کار بود. بی‌آن‌که انتظارش را داشته باشم، یکباره قوت زانوهای من کاستی گرفت. کمی از دوستم ماندم عقب‌تر. تپش قلبم شدت گرفته بود و محکم می‌کوبید به سینه‌ام. حواس او به من نبود. همان لحظه دقیقا یاد خواب‌های کودکیم افتادم که کسی به دنبالم بود و از بخت بد، نیروی پاهایم نیز زایل می‌شد. شخص ناشناس داشت به من نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد، کم مانده بود از پشت‌سر، از یقه‌ی پیراهنم بگیرد. حتی صدایم را هم گویی خفه کرده بودند. هیچ شوربختی‌ای نمی‌توانست بیشتر از این باشد که نه پایت راه برود نه دهانت فریاد بزند و دشمن از پشت‌سر به تو هر دم نزدیک‌تر شود. اما ... اما موهبت بزرگی بود که یک دفعه چشمت باز می‌شد و می‌فهمیدی که همه‌ی این‌ها خواب بوده.

گم کردم حرف خودم را. بله از دوستم ماندم عقب‌تر. چشم‌هایم سیاهی رفت. حس کردم دیگر چیزی دست خودم نیست. جهان پیش چشمم مه‌آلود شده بود. ساختمان‌های اطراف، گروه بازی‌کنان و زمین چمن می‌چرخیدند، دوران می‌کردند... .*

چشم‌هایم باز شد. روی چمن به رو خوابیده بودم انگار. حس سبکی عجیبی داشتم. آن سوی زمین، صدا می‌آمد: «پاس بده دیگه ... علی‌ی‌ی... علی‌ی‌ی ... نگاه کن ... کوری؟ من‌و نمی‌بینی خره؟ ...» دوستم را حاشیه‌ی زمین دیدم که سرش به سمت زمین بود یعنی وارونه می‌دیدمش. با گوشی داشت صحبت می‌کرد. شنیدم که می‌گفت: «... بله... یک آمبولانس بفرستید لطفا... ممنونم... بله ... ورزشگاه ... .» کمی بعد حس کردم رنگ جهان برایم خیلی تازه است. انگار چشم‌های جدیدی به سرم نصب کرده بودند. عرقی سرد تمام تنم را داشت درمی‌نوردید.

تا حالا این اندازه حس سبک‌بالی و آسایش نداشتم. آن چند دقیقه که بار هستی را زمین گذاشته بودم، تنم از کشاکش‌های کُشنده‌ی دنیا فارغ شده بود. دلم به حال خودم سوخت. می‌خواستم گریه کنم. خجالتم آمد. دوستم جنبش تنم را دید و آمد بالای سرم. دستش را گذاشت بر پشتم و یاریم کرد که بنشینم. مهربانی و گرمی دستش را حس کردم. ... به فراغت آن دقایق خاموش فکر می‌کردم و دوست می‌داشتم که ابدی می‌شد آن دقایق. من آن لحظات کجا رفته بودم؟ چقدر زیبا بود همین که ندانستم، نفهمیدم به کجا رفته بودم. آن بازه را از زندگی من قیچی کرده و پرت کرده بودند در خلأ انگار. به عدم امن آن دقایق فکر می‌کردم. از سویی، به دوستم و کسانی که دوستم داشتند می‌اندیشیدم و خدای حیات‌بخش را سپاس می‌گفتم که دوباره دنیا را دیدم.

* به خاطر افت شدید فشارم افتاده بودم.