آزادی
سالها پیش که با استاد جواد معرفی آشنا شدم، انتظار، یک نوار کاست بود. نُتهای قشنگش چقدر با عشق تو در آمیخت در تنهاییم! انتهای شبم را به آسمان میدوخت، به من، سوار کاری میآموخت، با مادیان واژه در میدان دفتر!
اما انتظار تمام نشد؛ هیجان من در جستجوی تو رام نشد؛ و اکنون، در حافظهی همراه (فلش)، در سفر و در حضر، انتظار، مینوازد؛ حالم را میسازد و مرا چون قایقی، روی موجهای یادت رها میکند، ببین عشق کهن چهها میکند!
سالهاست که با این فانوس، در بیشهی ظلمانی موهات پیش میروم اما هنوز راه بسیار است؛ شاید مرگ من، ایستگاهی باشد برای پایان سفر.
با نُت های مرطوب انتظار، برایت در گوشهی غم، درودها روانه میکنم بر دوش بادها؛ که طعم گس آزادی را در جهان، به تنهایی میچشند. از سعدی عزیز وام میگیرم که:
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی