بعد از نیمه‌ی پاییز که کاروبار کشاورزی پایان می‌گرفت، سفر و گردش روستاییان تازه این زمان شروع می‌شد. هنگامی که زمین و زمان در استراحت بودند، روستایی، تازه هوس سفر و سیاحت به سرش می‌زد که برود سر بزند به آشنایی در شهر غریب، یا به زیارت عتبات در مشهد یا قم. چاره‌ای نداشت؛ از جشن تولد زمین تا هنگامی که گفتم مشغول زراعت و زحمت بود و نمی‌توانست. فامیل‌ ما هم، در یکی از سال‌های دهه‌ی شصت، از روستا رفت شهر خانه‌ی فامیلش مهمانی. زمین، شولای سرما به تن کرده بود و فامیل ما پوستین. رفت سر جاده و اتوبوس آمد و سوارش کرد. روستایی، عادت به اکسیژن خالص داشت و هوای اتوبوس برایش سنگین و تحمل‌ناپذیر بود. جریان گوارش و حالش را به هم زد. شاگرد راننده که داشت کرایه جمع می‌کرد، متوجه حال او شد و بهش مشمایی داد. اتوبوس داشت با سرعت می‌رفت. فامیل از شانس، کنار پنحره نشسته بود. گرفت از دستگیره و شیشه‌ی کشویی را اندکی کشید عقب. مشما را پرت کرد بیرون و شیشه را سریع بست. مشما که درش باز بود افتاد دست باد و شیشه‌های پشت‌سر را قشنگ نقاشی کرد. وقتی پیاده شد راننده با تشر و ناراحتی بهش گفت: «گند زدی روی ماشین رفت، ...یدی به شیشه‌ش. مرد حسابی درِ اون پلاستیک لامصب‌و می‌بستی خب.» روستایی با هزار التماس و خواهش، مبلغی داد و قضیه را حل کرد و رفت. رسید خانه‌ی آشنا. هوا سرد بود و پوستین، تنش. از توی اتوبوس، با هزار انقباض و رنج، دستشوییش را نگه‌داشته بود. همین‌که رسید بعد از چاق سلامتی، آدرس دستشویی را پرسید. نزدیک اتاق بود. آن‌جا شلنگ فنری داشت. نشست و سر شلنگ را گذاشت داخل آفتابه و شیر را باز کرد. از فشار آب و اندازه‌ی پیچش خبر نداشت. یک‌دفعه شلنگ با نیرویی عجیب از درون آفتابه درآمد و مثل ماری بالای سر روستایی پیچید. او هم دستپاچه، به جای این‌که شیر را ببندد بلند شده بود و دنبال این بود که سر شلنگ را بگیرد. زمانی متوجه شد که شلنگ تا می‌توانست شلتاق کرده و هیکل مرد را به آب بسته بود. اهالی خانه سروصدا شنیدند. مرد خانه آمد دم در توالت و می‌خواست بگوید آیا مشکلی پیش آمده، که در دستشویی باز شد. از پایینِ پوستین، مثل تی، آب شُره می‌رفت.

زن خانه با هول و ولا آمد. زد توی سرش و گفت: «خاککک به سرم.م.م... صبر کنید.» ... پلاستیکی مثل سفره‌های یک‌بار مصرف زیرپایش پهن کردند تا حیاط. مرد پوستین‌پوش هم چکه‌کنان، طول پلاستیک را پیمود تا حیاط. ... چه سفری، چه مهمانی‌ای، چه قضای حاجتی...