مهمانی
جایی دعوتمان کرده بودند شام. نزدیک سی نفر مهمان داشتند. غذایشان را کاری ندارم. میخواهم از سفرهآراییشان نکتهای بنویسم. سفرهی عریض و طولانی انداختند. بخشی که باید قاشق و چنگال را کنار بشقاب هرکس میگذاشتند برایم عجیب بود. پسر جوانی پیرامون سفره را دور میزد و قاشقچنگالهای زیادی دستش بود که مُشتمشت، به نقاطی دلبخواه، پرت میکرد داخل سفره. یکی دو تا قاشق هم از آن ور سفره میرفتند بیرون. مهمان باید دولا میشد و یک قاشق از سویی و یک چنگال از سوی دیگر گیر میآورد یا یکی پرت میکرد برایش. لحظاتی فقط صدای به هم خوردن قاشقچنگال پخش میشد.
دیگر این که سبزی را گذاشته بودند داخل سبدهای کوچکی و در امتداد طول سفره چیده بودند، دقیقا روی خط وسط سفره. آدم اگر دلش سبزی میخواست، باید یک آرنجش را میگذاشت داخل سفره و بدنش را کش میداد تا یک شاخه ریحان بردارد و بجود. حالت مضحکی درست میشد سر سفره. من که سبزی، یک برگ هم بهم نرسید، اما دیدم کسی را که اینقدر پیش رفته بود و دولا شده که ستون فقراتش تا آن پایینها زده بود بیرون.
ماست هم همینطور. توی کاسههای کوچک، مشترک و بدون قاشق. اولین کسی که قاشق میزد، مالک ماست میشد.
مهمان بیچاره به جای غذا داشت حرص میخورد.