تلویزیون
یکبار تابستان رفته بودم کلینیک دندانپزشکی. سال هشتادوهفت بود شاید. در سالن انتظار عدهی زیادی نشسته بودند. از اتفاق صندلی من کنار تلویزیون بود که داشت اذان مغرب پخش میکرد. بیصدا بود. ... وقتم خوش نبود، دندانم اذیتم میکرد. چهرهام از درد منقبض شده بود و چشمهایم کوچک.
زنی یکی دو صندلی آن سوتر دیدم صدا کرد: «آقا... آقا...» دست استخوانیش را که تسبیح سیاهرنگی از آن آویزان بود، آورده بود جلو و با چشمهایش به من و با دستش به تلویزیون اشاره میکرد. توی هوا چهار انگشتش را کمی به سوی کف دستش خم کرده بود و انگشت شستش را از مفصل، هی بالا و پایین میداد. چادر سیاه بدرنگی به سرش بود و با مقنعه تا زیر لب پایینی را پوشانده بود. حدس زدم که به پلهی پنجاهم زندگی قدم گذاشته باشد. چشمهایش ورقلمبیده بود بیرون. ابروهای کشیده و کمپشتش معلوم بود.
یکی زد از پهلویم و من را متوجه اشارهی زن کرد. من اول از نگاه زن ترسیدم و نوع حرکت دستش؛ اما فهمیدم که میگوید: «بزن سه.» من هم با سر و دستم اشاره کردم و گفتم: «همه جا داره اذان پخش میکنه هااا.» او هم سرش را هی تکان داد، به این معنی که می داند و اصرار کرد. کنترل را برداشتم و زدم سه و نگاهی انداختم به زن به این معنی که خواستهی شما را انجام دادم.
لحظاتی نگذشته بود که متوجه شدم دوباره حرفی دارد. این دفعه گفت: «ولومو بده بالا.» با کمی تندی بلند شدم و گفتم: «خانم محترم ... بیا بشین این جا هرکاری دوس داری بکن.» وقتی گفتم «اینجا»، الف آخر را کمی کش دادم. رفتم بیرون از کلینیک. یک ربع شد که اطراف آنجا قدم زدم. نگران نوبتم بودم. برگشتم و از پلهها رفتم بالا. دیدم وااای ... چه خبر است... سالن پر شده، حتی عدهی زیادی زن و مرد ایستاده دارند... چی... جومونگ تماشا میکنند.
تازه فهمیدم که آنهمه تقلا و اشارههای پیدرپی آن زن برای چه بود.
کمی به سلیقهی خودم هم مشکوک شدم. آخر من حتی یک قسمت از آن سریال را نگاه نکردم.
.......................
پیرمرد فامیل از روستا آمده بود. مهمانمان بود. بعد از ادای نمازش، با لحن طنزآلود و صدای خشدارش گفت: «حاجآقای مسجد مدتیه جادهی نماز رو با سرعت و گازِ بالا طی میکنه.» گفتم: «خب حاجی! خوبه دیگه، کش نمیده الکی، شما رو هم خسته نمیکنه.» گفت: «نههه... به خاطر اون نیست که...، به خاطر اینه که هم خودش عجله داره برسه به جومونگ هم نمازگزارا.»