ترازوی تردید
سال نودوچهار بود و اردیبهشت. از پل مدیریت سوار بیآرتی شدم تا ترمیینال جنوب. حداقل چهلوپنج دقیقه زمان میبرد. حواسم نبود، به جای ضلع جنوبی، پشت ضلع شمالی ترمینال پیاده شدم. داشتم از کنار خیابان بغل ترمینال میآمدم سمت ورودی جنوبی. اگر اتوبوسِ در حال حرکتی پیدا میشد عالی بود، چون سرعتش کمتر از سواری نیست، کولر دارد (که رانندهی سواری روشن نمیکند معمولا) و همین که در صندلی اتوبوس آدم راحتتر است. اگر صندلی عقبِ سواری باشی، آنهم وسط دو نفر خصوصا گنده، عرقسوز میشود آدم. تازه صندلی جلوی سواری هم اگر زمان آفتابخوری باشد، اذیت میکند. بگذریم.
آوازخوانان داشتم میرفتم که یکدفعه ماشینی بوق زد. برگشتم سمت چپم و نگاهش کردم. زنی پشت فرمان بود نسبتا جوان و استخواندرشت. عینک آفتابی زده بود. موهای خرمایی جذابی داشت که از زیر رورسری کوتاهش معلوم بود و مرتب و صاف، زده بود عقب، طوری که ریشهی موها دیده میشد. آرایش غلیظی نداشت اما رژ لبش اندکی به بنفش میزد. چانهی خوشفرم و فریبندهاش به زیبایی صورتش که نه گرد بود نه کشیده، افزوده بود. موج گونههای استخوانیش میزد به ساحل نگاهم. بر دست سپیدش که روی فرمان بود، دستبندی زرین خودنمایی میکرد. عطر لباسش ... نه ... عطرش را یادم نیست. چشمهایش را عینک حسودش از من قایم کرده بود.
همچنان که گامبهگام با من میآمد، با صدای باشکوهی ازم پرسید: فلان شهر؟... من در آن چند ثانیه چه میتوانستم بکنم. از بعضی خوانندگان عزیز آدم میترسد مافیالضمیر خودش را بنویسد که خواهند گفت این مردک چنین و چنان است و ... . من میکوشم که نوع بیانم راصیقل بدهم و ادبیت برایم مهم است نه موضوع. ... به هرحال میتوانم بگویم که ثلثی از آن لحظات به ترغیب درونم گذشت که سوار شوم و مابقی به هشدار. ترسم این بود که خودِ خودِ این زن پشت این وجاهت و جاذبه قایم شده باشد. با خودم میگفتم حتما همدستهایی هم دارد که وقتی سوارم کند آنها را خبردار میکند و در مکان و زمان مناسب خفتم میکنند. باز میگفتم آخر تو چه داری که بخواهد تو را خفتت کند. حالا که خدا بغلت کرده برو سوار شو خب. مغزم در کشاکش دو فعل وارونهی سوارشو و نشو، گیرکرده بود بدجور.
او رفت و من آمدم ورودی ضلع جنوبی. سوار شدم و رفتم. بین راه هنوز به بررسی سود و زیان آن رخداد مشغول بودم. گاهی افسوس میخوردم و خودم را ملامت میکردم که چرا فرصت را مغتنم ندانستم، گاهی هم خدا را سپاس میگفتم که به یاریم آمد و از مهلکهای مقدر نجاتم داد. تا اینکه رسیدم. پیاده شدم. در حاشیهی راه، توقفگاه سواریهای شخصی و تاکسی بود. از چهره و لبخندش، سادگی، مهربانی و خویشتنداری خاصی حس کردم وقتی دیدم آنجا با چند رانندهی مرد، دارد گپ میزند. عینکش را به دست گرفته بود و دو چشمش مثل دو گوی مروارید میدرخشید.