اتاق ما طبقه‌ی هم‌کف بود. سر شامِ خوابگاه بود که آمدم دم در اتاق. با زیرپوش. دنبال دمپایی بودم. داشتم جلوی اتاق‌های مجاور را با نگاهم جستجو می‌کردم که یک‌دفعه دیدم ده دوازده نفر از در ورودی وارد بلوک ما شدند و از راهروِ هم‌کف، پیش آمدند. کت‌وشلواری بودند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. دو نفرِ جلویی گاهی به اطراف راهروِ باریک نظری می‌افکندند. کمی آمدند جلو دیدم رییس دانشگاه است و حاج‌آقای مربوطه و دیگران، که نمی‌شناختم. با رییس دانشگاه چهار واحد جبر یک گذرانده بودم. سلامم را در ضمن همان شتابی که داشتند و رد می‌شدند با لبخندی آشنا جواب داد. اولین واکنش ذهنم در این موارد ترس بود. با خودم می‌گفتم شاید یک گندکاری این‌جا هست که حتما به من مربوط می‌شود و می‌خواهند تنبیهم کنند. احساس کردم هوا پس است و فوری برگشتم اتاق و در را بستم.

ده دقیقه‌ی بعد هم‌اتاقیم شتابان آمد داخل و با نگرانی و آشفتگی گفت: «پسر! گند زدم گند، آبرویم رفت، وااای چه زشت شد.»

گفتیم خب خبر مرگت، بگو چی شد. پریشان نشست بر لبه‌ی تخت. کف دستش را هی می‌کوبید به پیشانی و خود را سرزنش می‌کرد. گفتیم بابا بگو دیگر... کشتی ما را.

نفسی چاق کرد وگفت: «داخل دستشویی نشسته بودم و غرق افکار و حساب و کتاب واحدها و هم‌کلاسی و ... . حس خوبی داشتم و وقتم خوش بود اما یک دفعه صدای گام‌های تعدادی آدم را شنیدم بدون این‌که حرفی بزنند. صدای باز شدن شیر و ریزش آب بر روشویی‌ها آمد. صدای گردش دستگیره‌ها و باز و بسته شدن درهای مجاور آمد. صدای به هم خوردن تنه‌ی آدم‌ها آمد. از پایینِ در که هفت‌هشت سانتی‌متری بالاتر از کف بود حرکت زیره‌ی کفش‌ها را می‌دیدم که صدای آهسته‌ای پخش می‌کردند در آن فضا (که صدا می‌پیچد معمولا). حس کنجکاوی مثل کرمی افتاده بود به جانم و به طور آزارنده‌ای داشت وول می‌خورد. کار و بار خودم را فراموش کرده بودم. مشت چپم زیر چانه‌ام بود و آرنجم روی زانویم. نفسم را حبس کردم و با تمام حواسم گوش سپردم به بیرون. چیزی دستگیرم نشد. دیگر طاقتم تمام شد. سر شلنگ را که همین‌جور مانده بود در دستم، آویختم به آویز دیوار و گرفتم از دستگیره و آرام... خیلی آرام، همان طور که نشسته بودم در را به اندازه‌ای که اوضاع بیرون، دستم بیاید باز کردم. پشت کت‌وشلواری‌ها به سمت من بود اما بخش بیشتر من دقیقا در آن زاویه‌ی بازِ در قرار داشت. چند لحظه، فقط چند لحظه می‌خواستم بیشتر از ماجرا سر در بیاورم که حاج آقا اولین کسی بود که به قصد رفتن، برگشت و... وای‌ی‌ی... در همان حالی که داشت می‌چرخید به پشت سرش، من را در آن وضعیت در توالت دید. در آن چند لحظه با چشم‌های ناباورش زیر ابروهایی که از تعجب تا طاق سرش بالا رفته بود به من خیره شده بود. با سرعت در را بستم و زدم توی سرم. دیگر نفهمیدم چی شد؟ سرانجام کارم در آن مکان چی شد؟ حاج‌آقا و این‌ها کی رفتند؟ پسر...، خیلی بد شد، آبرویم رفت. حالا چه کنم؟ چقدر خرم من... خر... بگو تو چه کار داری بیرون چه شده، تو... تو بشین کارت را سامان بده بی‌شعور. وااای... من فقط رفته بودم...»

توضیح: آمده بودند برای سرزدن به خوابگاه و بررسی مشکلات