اگر کلمه نبود من می‌خواستم چکار کنم؟ چگونه می‌توانستم عشق کهنه‌ی به‌روز را برایت تعریف کنم؟ چگونه می توانستم اعماق دلم را بکاوم و برایت بنویسم؟

کلمه را مثل کبوتری می‌فرستم لب بام نگاهت و از آن جا به آشیانه‌ی دل مهربانت. گفتم دل مهربانت، در گذشته اما می گفتم دل سنگت. حس می‌کنم اکنون دل مهربان تری داری حس می‌کنم می‌شود باهات حرف زد حرف از عشق زد حرف از بودن و ماندن زد. حس می‌کنم اکنون پخته‌تریم و به امتداد حیات، بهتر می‌توانیم بیندیشیم.

اگر تو نبودی من می‌خواستم چه کنم می‌خواستم درباره‌ی چی بنویسم از کجا می‌خواستم لبخندی پیدا کنم که سر راه ظلمتم فانوس بگیرد. از کجا می‌خواستم نگاهی پیدا کنم که آتش به بدن واژه و دفتر بزند؟

اصلا نمی‌دانم چقدر به من فکر می‌کنی چقدر برایت اهمیت دارم؟ این جا یک پنجره باز شده که اهالی آن دل بزرگی دارند و مهربان؛ و من از این پنجره برای گنجشک‌های نگاهت گندم می‌ریزم، شاید یک بار، فقط یک بار، نه برای من، که برای شادی روح گپ و گفت مرده‌ی ما، آوازی سر بدهی شاید.

کاش می‌توانستم داد بزنم که دوستت دارم به تو بفهمانم که من با اکسیر کلمه، تو را همین جور قشنگ و با طراوت نگهت خواهم داشت دور از آسیب‌های زمانه؛ اما جسارتش را نداشتم

فقط دیوانه‌وار دوستت داشتم

کاش می‌توانستم کتابی ازت قرض بگیرم که بوی تو را ببرم به خوابگاهم کاش... وای چه خواسته‌هایی که همه را در جنینی ذبحشان کردم یعنی سقطشان کردم

کاش می توانستم اصلا به خاطر بزدلیم بمیرم

که از خواری این خواسته‌ها کناره بگیرم اما اما شهامتش را نداشتم فقط دیوانه وار دوستت داشتم

کلمه گریبانم را گرفته رهایم نمی‌کند برده مرا تا قله ها می‌خواهم از این اوج بپرم پایین می‌خواهم حوصله ها را سر نبرم مجالش نیست دیگر

من از پاکی حماقت آمیز خودم هنوز خود خوری می‌کنم؛ کاش می‌توانستم تجربه‌های عینی‌تری را زندگی کنم کاش می‌توانستم از نگاهت حرف بکشم کاش می‌توانستم کاری کنم که باهام دعوا کنی کاش... اما دیوانه وار دوستت داشتم.

دیوانه وار دوستت دارم.