دردهای عجیبی اذیتم کرده. مدتی وقتی می‌خواستم وارد عالم خواب شوم مغزم ناخودآگاه دنبال چیزی می‌گشت مثل یک واژه یا اسم کسی یا هر کوفت و زهرماری؛ به شدت جستجو می‌کرد، یک نقطه از مغزم را می‌فشرد هراسان بیدار می‌شدم هراسان از گم شدن در جهان، هراسان از از دست دادن نیروی شناخت. کم کم، اما این خلجان در بیداری فروکش می‌کرد ترسم اندکی می‌ریخت؛ خواب، صدایم می ‌کرد این دفعه آرام تر به خواب می‌رفتم. هرگز نفهمیدم که این عارضه از کجا آمد؟ از سال هفتاد و هشت یا نه شروع شد حتی در بیداری. انگار یک موتور جستجوی خودکار خود به خود شروع می‌کرد. احساس می‌کردم بعضی چیزها را دارم فراموش می کنم و این، ترس مرا مضاعف می‌کرد. احساس می‌کردم زوال عقل دارد به سراغم می‌آید نمی‌دانم چه بود البته هنوز هم گاهی با شدت کمتر حمله می‌کند. اصلا هیچ دکتری این را درک نمی‌کرد. وقتی پیش پزشکی بیانش می‌کردم فقط گوش می‌کرد و روی کاغذ چیزی می‌نوشت و سرش را تکان می‌داد به این معنی که می‌فهمد و من حس خوبی پیدا می‌کردم حس می‌کردم خودکار دکتر معجزه خواهد کرد و برایم دارویی تجویز می‌کند که دیگر راحت می‌شوم راحت راحت اما افسوس دکترها نمی‌فهمیدند نمی‌فهمند! من هم همیشه پیش دکتر حواسم پرت می‌شود که بپرسم این عارضه اصلا چیست چه مرضی است او هم که شکر خدا توضیح نمی‌دهد چیز مشخصی نمی‌داند که توضیح بدهد.

حتی یادم است که چند باری از خواب برخاسته بودم در حالی که مکان و زمان را گم کرده بودم و گیج گیج بودم. هاج و واج سر و صدا می‌کردم زنم اسمم را صدا می کرد نمی فهمیدم! داشتم جهان را گم می‌کردم و این را وقتی در همان حال بفهمی خیلی دردناک است. از زندگی دلم می‌گرفت دلم برای گذشته آینده و حال می‌گرفت احساس می‌کردم ناکام و نمرده این جهان را ترک می‌کنم. احساس می‌کردم با حسرتی عظیم آگاهیم را دارم از دست می‌دهم.

من حتی برای درمان این، پیش جن‌گیر هم رفتم. جن‌گیر کارمند بود. قد و ریش قهوه‌ای بلند داشت و چشم‌هایی کوچک. همیشه سیاه می‌پوشید. موهایش را به عقب شانه می‌کرد موهایی بلند و کم‌پشت و اندکی خرمایی. آقای رضایی بود. او مرا در پیشگاه اجنه حاضر کرد البته آن‌ها را فقط او می‌دید. به من گفت دستت را (که چهار زانو نشسته بودم) روی پایت بگذار نه به پهنا بلکه به قاعده‌ی نازکترش. سپس به سمت اجنه نگاه کرد که گویی آن سوی پنجره ایستاده بودند. گویی تسخیرشان کرده بود و گرنه مگر جن بیکار است که بیاید دم پنجره و مسخره بازی با

انسان.

آقای رضایی کتابی دستش بود که انگشت اشاره‌اش را لای آن گذاشته بود. خطاب به آن‌ها گفت: این آقای رضوانی احساس می کند مغزش فشرده می‌شود سرش سنگین می‌شود به مغزش نیاز دارد اگر درمان این درد دست شماست این انگشت اشاره‌ی ایشان را ببرید بالا.

من با ناباوری تمام و حیرت زده دیدم انگشت دستم آرام آرام دارد به سمت بالا می‌آید!

در ضمن در مفصل مربوطه جریان نیروی مطبوعی را احساس می‌کردم. انگشتم آمد بالا و بالا تر. آقای رضایی به آن‌ها گفت بالاتر لطفا بالاتر اجنه اطاعت کردند و تا آخرین حدی که می‌شد و دیگر امکانش نبود انگشتم را بالا آوردند. قشنگ بود. در این حرکت من هیچ اراده ای نداشتم آقای رضایی واسطه بود و اجنه منبع و انگشت اشاره‌ی من هم مقصد.

بعدش گفت لطفا به همانگونه آرام انگشت ایشان را ببرید سر جایش. دوباره بی آن که من اراده ای داشته باشم انگشتم با حسی قشنگ برگشت سر جایش.

حالا آقای رضایی باید برگ برنده‌اش را رو می کرد. دستم را دوباره گذاشتم روی پایم این بار به پشت. آقای رضایی گفت لطفا و برای این که این مرض و این درد به طور کامل بر طرف شود دست ایشان را ببرید و روی پیشانیش بگذارید. لطفا لطفا ...

اما این دفعه اجابت نشد من همان نیرو را در آرنجم احساس می‌کردم اما برای بالا بردن دست من کم‌اعتقاد، تا آن حد خیلی ضعیف بود و نتوانست حتی تکانش دهد. آقای رضایی هی دستور می‌داد و رفته رفته خود را خشمگین نشان می‌داد. آخر سر هم گفت من مجبورم با شما یعنی اجنه خداحافظی کنم و خداحافظی کرد. من اعتبار آقای رضایی را پیش حضار خرافاتی و دهاتی خیلی پایین آوردم به نظر خودم البته.

باری آقای رضایی به من گفت نماز صبحت را نگذار قضا بشود و گوسفندی نذر امامزاده کن انشاالله شفا می‌گیری.

من هم که گرفتم.