چشمهایت
وقتی که به چشمهایت توسل میجویم احضار واژه آسان میشود خودکار میرقصد و جاده جوهر را میبلعد.
به چشمهایت که فکر میکنم در عمیقترین جای شب، جنگل آن سوی دیوار، روبروی تختم پردهی ابهام میزند و شاخه گل الهام برایم پرتاب میکند.
وقتی به چشمهایت متوسل میشوم خوابم را درون پاکتی میگذارم و به نشانیت پست میکنم؛ در جوهر خودکار، واژهها را میشویم و در جادهها به سمت خانهات گسیلشان میکنم.
به چشمهایت که فکر میکنم قطارها و اتوبوسها مسافران را به تور نگاهت فرا میخوانند جملههایم میان ابرها به مذاکره مینشینند و انگشتانم هوای دفترم را شرجی میکنند.
به چشمهایت که فکر میکنم وظیفهام وسیعتر میشود و دستم میلرزد و چرخهای نوشتن، زیر سنگینی این بار در این مسیر میترکد. .
.
.
اکنون من مثل ریگی محتضر، در ساحل، چشم به راه موجهای تو هستم؛ "ای یار ای یگانه ترین یار" با کدام باد وعدهی غسلم را میدهی با کدام باد؟