بوشهر، سوم
من هیچ دریچهی روشنی به چاه تاریکی که افتاده بودم نمیدیدم. گریه میکردم. پنهانی گریه میکردم اما فایدهای نداشت. کسی حالم را درک نمیکرد. ما شصت نفر متحد شدیم و تصمیم گرفتیم که برویم به ادارهی کل استان مرکزی و اعتراض کنیم. از کلاس درس میزدیم، نمیزدیم میرفتیم به اداره و داد و فریاد میکردیم. توماری نوشته و امضا کرده بودیم.
روزی مردی آمد و به ما گفت که شما که ظاهرا این اوضاع برایتان بد نشده؛ دختر و پسر جمع میشوید و دل میدهید و قلوه میگیرید. او اینجور میخواست ما را خلع سلاح کند. اما همین حرف او را چماق کردیم و کوبیدیم سرشان که: چرا تهمت میزنید، عوض اینکه حال ما را درک کنید و کمکمان کنید دارید اینطور ناسزا و ناروا بارمان میکنید؟ پسری به مسؤلی گفت: اگر من بخواهم دختربازی کنم مگر جا قحطی است که بیایم و در مقابل چشم شما و این جور جایی این کار را بکنم، همکار شما به جای حمایت از ما دارد به دانشجویی که دنبال بدبختی و حق خود است تهمت میزند.
حقیقت این است که برای ما چنان تجمعاتی خوب بود و همان چیزی که مردک گفت وجود داشت اما نمیتوانست اثبات کند. مقام بالاتر از او آمد به جمع ما و به دیوار تکیه داد و گفت که قصدی نداشته و از طرف او از ما عذرخواهی کرد و گفت که حالا عصبانی بوده و حرفی زده؛ در عصبانیت و دعوا هم که شیرینی پخش نمیکنند. دانشجو گفت: اگر نمیتواند مشکل ما را حل کند و اگر نمیتواند به خشم و اعصاب خودش مسلط باشد برود کنار؛ به چه دردی میخورد این مسؤل؟ با حرفها و جسارت و شهامت این دانشجو دیگران هم قوت قلب میگرفتند و سالن از هیاهو و اعتراض پر میشد.
چندین بار رفتیم و زمانی دراز در اداره ماندیم و اعتراض کردیم اما سودی نداشت. آنها جواب قابل قبول و معقولی نداشتند که به ما بدهند و ما را راضی و قانع کنند. همهاش میگفتند باید صبر کنید، درست میشود، هنوز به ما چیزی نگفتهاند. مهمتر از همه این بود که این سبکباران در ساحل نشسته بودند و شب ظلمانی و گرفتاری در گردابمان را درک نمیکردند:
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها»
اما واقعیت این بود که آنها یا از حقیقت خبر نداشتند یا داشتند و زمان اعلام خبر مناسب نبود یا اجازهی اعلام حقیقت را نداشتند. از همینرو مرتب ما را سر میدوانیدند. مثل چندین رشتهسیم نازک شده بودیم که به هم پیچیده و گره خورده بودیم. هر دفعه هم این ادارهایها به جای اینکه سیمی را از بقیهی سیمها جدا کنند آنها را دوباره تاب میدادند و گرهها را کورتر و سختتر میکردند.
بین این همه مسؤلی که آنجا بود تنها یک مرد بود که حداقل نشان میداد که غصهی ما را میخورد و ناراحت است. آقای بهرامی مردی دراز و لاغر بود. موهایش خرمایی روشن بود و ریش و سبیل اندازهاش هم. چهرهی مهربانی داشت و نگاه و حالت چهرهاش جوری بود که حس میکردیم دلش به حال ما میسوزد و درکمان میکند. خیلی با حوصله و نرم و متین صحبت میکرد. وقتی او حرف میزد لحن و بیانش جوری بود که همه گوش میدادند و امیدوار میشدند:
«سخن، نرم گوي اي جهانديده مرد
مياراي لب را به گفتار سرد
هميشه دلت مهربان باد و گرم
پر از شرم، جان، لب پر آواي نرم»