خواستن رستم گرگین را از شاه

وقتی گرگین فهمید که رستم آمده پیش کیخسرو، احساس کرد که کلید حل مشکلش پیدا شده. به رستم پیامی فرستاد و گفت: ای پهلوانی که جفت وفاداری و بخت نیک هستی، تو درخت بزرگواری و وفایی، تو آنی که با تو در آزادمردی باز می‌شود و در بلا بسته. می‌خواهم از کار گذشته‌ام که با بیژن کردم حرف بزنم اگر مصدع نباشم. واقعیت این است که پرگار ناراست فلک جوری گشت که چراغ دلم را خاموش کرد و روشنایی از وجودم برد، راهی که نشانم داد در تاریکی بود این تقدیر من بود و باید می‌شد و گذشت:

یکی کژ پرگار این کوژپشت

به خیره چراغ دلم را بکشت

به تاریکی اندر مرا ره نمود

نبشته چنین بود و بود آنچه بود

از تو ای پهلوان می‌خواهم که از خسرو بخواهی که گناهم را ببخشاید تا شاید از بدنامی خلاصی یابم که سر پیری این شده سرانجامم. اگر این لطف را در حقم بکنی چون میش کوهی خشمگین همراه تو به توران خواهم آمد تا پیش بیژن خودم را به خاک بغلتانم و پوزش بخواهم شاید آن خوی و منش پاکم را که رفته بازیابم:

شوم پیش بیژن بغلتم به خاک

مگر بازیابم من آن کیش پاک

رستم با شنیدن پیام گرگین آهی کشید از سر درد و ناراحت شد از خواسته و کام بیهوده‌ای که او در کارش علیه بیژن داشته. رستم به فرستاده گفت به گرگین بگو که ای گستاخ بی‌چشم و رو، نشنیده بودی مگر که چون کسی خرد را زیرپایش بگذارد گرفتار هوا و هوس خواهد شد و رهایی نخواهد یافت. خردمندی که هوا و هوس را زیر کند مَثَل او چون شیر دلیر است که توجهی به شکار دیگران ندارد و برای رسیدن به آنها نیرنگی نمی‌کند، هرگاه بخواهد به نیروی دلیری خود شکار می‌کند و حیوانات دیگر نیز یارای رنجش او را ندارند. اما تو مثل روباهی پیر فریب و دغل پیشه کردی و از تور و تله‌ی روزگار غافل بودی:

تو دستان نمودی چو روباه پیر

ندیدی همی دام نخچیرگیر

با این خواسته‌ی پستی که تو داشتی شایسته نیست که من برای تو پیش خسرو خواهشگری کنم و نام تو را ببرم. اما دلم به حالت می‌سوزد که بیچاره و درمانده شده‌ای و نادم؛ بنابراین از خسرو خواهم خواست که از گناهت درگذرد و من روشنایی رفته‌ی روزگارت را برگردانم. بعدش، اگر بیژن از بند افراسیاب رهایی یابد تو در واقع خواست خدا بوده که که از کینه و انتقام من به دور باشی؛ اما اگر گردش آسمان جز این که گفتم باشد تو امیدوار به زنده ماندن نباش. اول خودم کینه‌خواه بیژن از تو خواهم بود و در صورتی که من نباشم گودرز و گیو انتقام آن دلاور را از تو خواهند گرفت.

دو روزی گذشت و رستم از این رخداد پیش شاه چیزی نگفت. روز سوم که کیخسرو روی تخت شاهی نشست و بار داد، رستم آمد پیش پادشاه و به خواهشگری برای گرگین، آن بدروزگار بخت‌برگشته، سخن آغاز کرد.