کیخسرو گفت تو می‌خواهی که پیمانی را که با خودم بستم بشکنی. من به تخت و کلاه شاهی سوگند خورده ام به آفریدگار امشاسپند خرداد، و خورشید و ماه که گرگین از سوی من جز بلا نخواهد دید مگر این که بیژن رهایی یابد. این خواهش را از من نکن. به جز این، از تخت، مهر شاهی و شمشیر و کلاه هرچه بگویی آماده است. رستم گفت ای پادشاه نژاده و نامدار، اگر او بداندیشی کرده اکنون دارد از درد ندامت به خود می‌پیچد او حتی آماده است که خود را فدای رهایی و آزادی بیژن کند. اگر آمرزش شما شامل حال او نشود نام و نشان پهلوانی و آیین خود را از دست خواهد داد. هر که از راه خرد منحرف شود سرانجام به خاطر کردار بدش درد و رنج خواهد دید. شایسته است که به کارها و جنگ‌های او که یاور ماست نظری بیفکنی. او همیشه کمربسته در خدمت نیاکان تو بوده و در کارزار علیه دشمنان آن‌ها حاضر و کوشا. اگر شاهنشاه صلاح می‌بیند او را به من ببخشد شاید بخت او ناگهان بدرخشد و خوش‌فرجام شود. پادشاه گرگین را به رستم بخشید و از درد و رنج و عذاب نجاتش داد.

آراستن رستم لشکر خویش را

سپس شهریار از رستم پرسید که چگونه به سمت این کارزار حرکت خواهی کرد از گنج و لشکر چه خواهی خواست چه کسی با تو همراه خواهد شد؟ ترسم از افراسیاب بدنژاد است که از جان بیژن سیر شده باشد، افراسیاب سبک‌مغز است همچنین دیوی نژند نیرنگ‌های اکوان‌دیو را به او یاد داده؛ می‌ترسم که افراسیاب را برانگیزد و او جان بیژن را بگیرد:

بترسم ز بدگوهر افراسیاب

که از جان بیژنش گیرد شتاب

یکی بادسار است و دیوی نژند

بدو داده افسون اکوان و بند

بجنباندش یک‌زمان دل ز جای

بگرداند آن تیغ‌زن را ز پای

رستم به شاه جهان پاسخ داد که من به طور نهانی و نامحسوس این کار را مدیریت خواهم کرد. چاره‌ی چنین دشواری و مشکلی همانا فریب و نیرنگ است نه تهاجم و جنگ. باید این‌جا عنان حمله را کشید و ایستاد که گرز و شمشیر چاره‌گر نخواهد بود. این کار نیازمند خرج زر و گوهر فراوان است، باید با امیدواری رفت و با بیم و احتیاط مراقب کارها بود. باید چون بازرگانان به توران برویم و تا حد توان شکیبا باشیم.

خسرو فرمود که گنجور، درِ گنج‌های کهن را باز کرد و تخت را به دینار و گوهر آراست. رستم آمد و هرچه که لازم بود و بایسته انتخاب کرد: صد شتر بار دینار و صد قاطر بار درم. رستم به سالار بار هم دستور داد که از میان لشکر هزار مرد دلاور برگزیند. از آن پهلوانان گردنکش و نامور هم چند نفر آماده‌ی خدمت باشند چون گرگین، زنگه‌ی شاوران، گستهم، گرازه، ، رهام و فرهاد و اشکش. چنین هفت یلی باید نگهبان لشکر و بار درم و دینار باشند. طرح‌های خوبی پی‌ریزی کردند و آنگونه که بایست کارها را آماده کردند. خبر به گردنکشان و پهلوانان رسید. زنگه‌ی شاوران پرسید: خسرو کجاست و چه کاری پیش آمده که ما را خواسته؟