بی تو دلم آشوبه
اومدی به اتاقم رنگ زدی پردهها رو کنار زدی ساعتم و کوک کردی در کاسهی تنهاییم آب گوارای وجودتو ریختی
سیرابم کن مث ابری که چشم کویر رو
مث بادی که چشم پنجره رو
مث نوری که خواب دریچه رو به هم میزنه
میشنوم بوی شقایقها رو که آدمو عاشقتر میکنه
میشنوم بوی نسیمو که زنگ کوچو به صدا در آورده
عزیز من تو اون شاخهی ترِ بهاری که گنجشک قلبمو به مهمونی پذیرفتی
تو اون سبزهی فروردینی که امیدو به دل من گره میزنی
تو اون موجی که قایقمو میبری به آن سوی دریاها
تو اون نعمتی که آدم هیچ حسابی روش نکرده بوده و یهو رسیدی به سر وقت قلبم
تو همونی که لذت بودنت مث روح به رگو پوست میچسبه
تو اون لذتی که توی تنفس گل شبدر هست
تو اون ادامهی زهِ عشقی که تولدی دوباره میاره
چی بگم
تو خوبی من باهات حالم خوبه بی تو آشوبه
چی بگم که لکنتم می گیره...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:4 توسط ر. رضوانی نوین
|