شقایقی

عاشق بوته‌ی تمشکی شد

بالین او نشست‌و

خون خود را در بوسه‌ای

به او بخشید

از آن به بعد بود

که دیگر تمشک

رنگ و رخسار خود را

به یاد نیاورد

.

شیرکو بی‌کس (سلیمانیه و سپیده‌دم جهان، ص ۵۴)