عیادت غمخوار
نمیدانی چه رنجها کشیدم چه تلخیها چشیدم از آن زمان که مرا راندی و یک حرف از خواستهام را نخواندی.
من با واژه بیگانه نبودم اما با چشمهای تو آنها را بهتر سرودم، با لبخندهای رازآمیز تو رفتم به افقهای بیکران واژهها، تو را ستودم تنها، به جان واژهها.
تو که اصلا نفهمیدی در بیشهی اندیشهی من چه آتشی افروختی، چه عشقی به من ناکاسب فروختی، تو نفهمیدی اصلا زدن به آب، بی گدار، یعنی چی انتظار یعنی چی، تو نفهمیدی اصلا قلب بی قرار یعنی چی.
تو درد عمیق مرا که از ژرفای نگاهت برخاست، تو جان مرا که در غم عشقت هی میکاست درک نکردی، دلم تنها حرف زدنت را میخواست بوی تنت را و عطر پیرهنت را میخواست، درک نکردی.
واژه بود که در این گرداب، به سراغم آمد واژه بود که به عیادت یک غم آمد، کلمهها را در آتش لبهایت به سیخ کشیدم، طناب دوستی را بیکشش از سوی تو، کشیدم و کشیدم؛ عزیز من! آوار سالها به سرم ریخت، غم تو با تمام زندگی آمیخت، پیرهن ژندهی مرا به درخت شاخگستر رسوایی آویخت.
گوش به هیچ ملامت نخواهم داد هر چه بادا باد.
من تا هستم نُت مرطوب نگاهت را به ساز زندگی خواهم سپرد.