بر میز کوچک...
بر میز کوچک، چای، شیرینی
شکلاتهای مغزدار در ظرفی نقرهای.
زن پا روی پا انداخت
بیتفاوت پرسید:"به این زودی؟"
دستش را دراز کرد.
لبهایم بر حلقهی سرد انگشتش چسبید.
قراری دیگر نگذاشتیم
میدانستم این پایان است.
.
آناآخماتووا (گزیدهی اشعار، نگاه، ص ۶۷)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:30 توسط ر. رضوانی نوین
|