بر میز کوچک، چای، شیرینی

شکلات‌های مغزدار در ظرفی نقره‌ای.

زن پا روی پا انداخت

بی‌تفاوت پرسید:"به این زودی؟"

دستش را دراز کرد.

لب‌هایم بر حلقه‌ی سرد انگشتش چسبید.

قراری دیگر نگذاشتیم

می‌دانستم این پایان است.

.

آناآخماتووا (گزیده‌ی اشعار، نگاه، ص ۶۷)