دلم برای دفترم تنگ شده، آخر این‌جا، نوشته‌هایم تمیز از آب در می‌آید و آدم قشنگ درک می‌کند حس و حال کلمه را. بمیرم برای دفترم؛ روی میز، مظلوم‌وار کز کرده؛ انگار باهام قهر شده. خودکار هم پتوی دفتر را دولا کرده و رفته به خواب، از زیر پتو، پای آبیش را می‌بینم.

دیشب املت خوردم با سبزی. ریحان و شاهی را خیلی دوست دارم. غروب با توفیق رفتم یک نانوایی تافتون. نوشته بود: هم آزادپز است هم کاملا طبیعی. قرصی پنج هزار تومن. سبک بود و خوش‌خوراک. املت، مثل طلوع بود؛ سرخ و زرد و سپید، پخش شده بود در افق ماهی‌تابه. احساس کردم سحرگاه است، می‌خواستم صدای ماهور استاد را گوش بدهم. نان سبک را لقمه می‌کردم و منظره‌ی بکر افق را تکه‌تکه می‌نهادم داخلش؛ بزاق؛ حریص‌گونه می‌دوید روی زبانم؛ می‌آمد که کمک کند که من قرص خوشید را فرو ببلعم.

حس کردم دارم نور می‌خورم. املت چه فضایی برایم ساخته بود. چه خوشبختم من که با دمیدن املت بر افق تابه، این چنین حظ می‌کنم. نگاه می‌کنم به سبد؛ ریحان و شاهی هر دو تندند؛ اما خرم و تروتازه زل زده‌اند به من، به لقمه‌های نان سبک و خوش‌هضمم.

اصلا فکرش را نمی‌کردم که گوجه‌فرنگی هم در صحنه‌ی خوشبختی آدم بازی کند؛ آن هم نقش اول. بی‌احترامی به تخم‌مرغ نکرده باشم که آن بیضی‌گون، خودش، نوشته‌ی جداگانه‌ای می‌طلبد. سطح مقطع گوجه‌فرنگی، شکلی شبیه ستاره دارد، زرد، و دانه‌هایش در آن قرص، پراکنده‌اند. هرچه طعمش ترش‌تر، املت دلچسب‌تر. اما این بیچاره برای خوشبختی حتی یک لحظه‌ی یک آدم، سلاخی می‌شود، پوست نازکش کنده می‌شود، از رفتن خونش چه بگویم؛ تن ندارد، کلا خون است این فداکار.

بعد از مراسم پوست‌کنی، بدن هزارزخمش را می‌اندازند داخل دستگاهی که خُردکن می‌نامندش. گوجه‌فرنگی نگون‌بخت چه سفر پرماجرایی دارد. آه و اشک و خونش همه یکی‌ شده؛ دستگاه مثل جلادی، با دستیارش که برق است، تیغه‌اش را با سرعت تمام می‌گرداند و بدن گوجه‌فرنگی را صاف می‌کند؛ له می‌شود. ذرات تنش می‌ماسد به محفظه‌ی شیشه‌ای دستگاه. ... دقایقی از پشت شیشه اندرز می‌دهد که ای‌ آدم! تن تو را هم خُردکنِ زمانه، بدتر از من حتی، له خواهد کرد. کاش گوجه‌فرنگی بودم و می‌توانستم لحظاتی کسی را خوشبخت کنم، از ماهی‌تابه به دهانش طلوع کنم، بعد از خاموشیِ سلاخی می‌رسیدم به طلوع.

مرحله‌ی بعدیِ سفر، مقام اجاق‌گاز است با شعله‌های منتظرِ آبی. بدن صاف‌شده‌اش را می‌ریزند داخل تابه، می‌نهندش روی اجاق. شعله را تیزش می‌کنند، به تمام تنش که تمام‌زخم است نمک می‌پاشند، خونش می‌جوشد و می‌جوشد، لخته می‌بندد. روغنِ بدجنس، روی میز منتظر ایستاده که داغش کند. با چرب‌زبانی و عجله خودش را ولو می‌کند داخل ماهی‌تابه. قاطی تمام گلبول‌های قرمز لخته شده می‌شود. روغن، بر سر شعله و بالای تنِ متلاشیِ گوجه می‌رقصد و می‌رقصد. گاهی کلاهش را هم هوا می‌کند. دیگر سفر در مراحل پایانی‌ست. چند تا تخم‌مرغِ خنک، آماده‌ی انتحارند؛ سفالینه‌ی سفید‌ را منفجر می‌کنند و خود را می‌ریزند درون ظرف. کسی فتیله‌ی اجاق‌گاز را می‌آورد پایین (فتیله کجا بود، شعله!،..‌.حالا نوشتیم و گذشتیم.).

آرام آرام، افق، طلوع را در آغوش می‌کشد. خوشبختیِ دقیقه‌ایِ یک نفر نزدیک است.