پنجره باز و ماه تابیده

دفترم روی میز خوابیده

روی جلدش غبار کم‌لطفی

آمد از انتشار کم‌لطفی

می‌وزد باد سرد پاییزی

تو در این لحظه چای می‌ریزی

چای چشمت در استکانم ریخت

با هل بغض‌های من آمیخت

جای دفتر نشست رایانه

قلب او را شکست رایانه

می زنم بر در تفکر مشت

می‌زنم بر کلیدها انگشت

می‌نویسم برای وبلاگم

تا شود چای لحظه‌هایم دم

سفر گوجه متن دیشب بود

ظاهرا کارها مرتب بود

یکی آمد که با منوچهری

گوییا بوده‌اند همشهری

نام نیکی که داشت ماری بود

زیر آن نام، نیش ماری بود

متلک گفت تا بریزد زهر

او مرا خواند از هنر بی‌بهر

گر هنرمند نیستم، ماری!

عاری از نیش هم شدم، آری