سالهاست سرزمین قلب من در اشغال چشم‌های توست اما بی هیچ بمب و موشکی بی هیچ کشتاری؛ شگفت آن که همه‌ی نهادهای بین المللی هم بی خبر مانده‌اند و خبرنگاران را هم راه ورودی نیست؛ تنها قلم و دفتر من می‌تواند از اوضاع این سرزمین به جهانیان گزارش کند آن هم در حد توان خویش!

تنها صاحبان اصلی این سرزمین‌ها هستند که نه تنها معترض نیستند و به سنگ و گلوله چنگ نمی‌زنند که بسیار خشنودند و سپاسگزار؛ چرا که اشغال، با خود، صلح و مهربانی آورده و تشویش و اضطراب را هم او برده.

در سرزمین من بمان که دانه‌های چشم‌هایت بر تپه‌ها و ماهورها جوانه زده و به شکوفه نشسته و بر شانه‌های زندگیم انگبین گذاشته!

در سرزمین من به اشغال ابدی بیندیش که از افق سرخ لبخندهایت خورشید جدیدی بر آمده و بر قله‌های وجودم پرچم پیروزی زده.

در سرزمین من، به چکمه‌های تو اشغالگر، سلول‌های تنم بوسه می‌زنند و گلبول‌های خونم ریسه می‌روند.

تو نمی‌دانی که تسخیر یک سرزمین یعنی چه

تو از کوچ اجباری احساس‌های روزمره چیزی نمی‌دانی.

تو نمی‌دانی که وقتی مژه‌ای چون گلوله، چون دشنه، به پهلوی قلب می‌نشیند یعنی چه، تو از شبیخون یک سپاه، به قلعه‌ی هستی یک آدم بی‌خبری!

تو تنها و سبکبال از ساحل می‌گذری.

در سرزمین من یک ابدیت بمان عزیزم تا وقتی که با جهانیان دوباره برخیزم؛ تا وقتی که ریزه‌های تنم را به دامنت بیاویزم.

در سرزمین من بمان که در این جا لبخند‌ها و نگاه‌های تو تکثیر می‌شود خرابه‌های جهان، تعمیر می‌شود و صلح بر شاخه‌ی هستی بانگ می‌زند و خشم تاریخ، زیر بار نگاهت، جان می‌کند‌.

عزیزم جهان را قدرتمندان با شلاق سیاست مجازات می‌کنند؛ مرا همچنان در غار خواب‌آور چشم‌هایت پناهگاه باش.

دوستت دارم.