هر سه سال راهنمایی که من به ه. می رفتم مدرسه؛ آقای نادری مدیر بود.
پیشتر باید بگویم که این مدرسه در واقع یک اردوگاه بود.
دانش آموز بود که از دهات اطراف می‌آمد؛ از هر قماش و رسته‌ای: رند، اوباش، کلاش، چاقوکش، عربده‌کش، ظالم، مظلوم، مفلوک و متمول و ... .
آقای نادری مدیر چنین جماعتی بود و به راستی که برای رویارویی با این جماعت یاغی، کسی جز او بسنده نبود.
ایشان مردی بود که جاذبه و دافعه و جذبه را با هم داشت. جذبه‌ی او خب در این نوشته معلوم خواهد شد؛ همچنین دافعه‌ی او؛ اما شیک و تمیز می پوشید. یعنی خوش لباس بود و با وجود خشونتی که (حتما از آن رو که می بایست) در چهره داشت؛ جذابیتی داشت. در واقع یک جور مجمع‌النوادر بود.
قدی نسبتا بلند، و هیکلی تقریبا چهار شانه داشت که موهای فر و ریش و سبیل قهوه‌ای روشنش یک ابهت ویژه‌ای بهش داده بود. من اصلا خنده یا لبخند او را ندیده بودم؛ نمی‌دانم اصلا در آفرینش، گزینه‌ی لبخند برایش تعریف شده بود یا نه. حتی پیش همکاران خودش هم به چشمم نخورده بود که لبخندی به این دنیا بزند. شنیده‌ام که زنده هستند ایشان؛ خداوند تندرستی و پایان خوش بهشان ارزانی کند.

نرمش صبحگاهی که می‌داد، دایره‌وار صف می‌کشیدیم و آقای نادری در مرکز دایره می‌ایستاد و مشق نرمش می‌داد. کسی جرأت نداشت که مثلا یک سانتی‌متر پاهایش را کم یا زیاد باز کند، می‌فهمید اصلا؛ گویی دقت چشم‌هایش را از عقاب‌ها وام گرفته بود. یک ربع که نرمش می‌داد نفسمان از دوجا می‌برید یکی از ترس دیگر از سختی نرمش.

اگر روزی دست نوازش به سرم می‌کشید من از ناباوری و هیجان غش می‌کردم آنقدر که احساس می‌کردیم با محبت و لطف بیگانه است این مرد.
بی اغراق آدم از نگاهش می ترسید. انگار آن سوی نگاهش حرف های زیادی داشت: با چشم‌های نیم‌باز که حکایت از درگیری‌های فکری او می‌کرد؛ و با مردمک‌های باز هم قهوه‌ای روشن دانش‌آموز را محاصره می‌کرد. گاهی حس می‌کردی آن نگاه‌ها از سر مهربانی و رقت قلب اوست و می‌خواهد برایت شکلاتی کیکی چیزی بدهد؛ اما بیشتر گمان می‌بردی که دنبال بهانه‌ای است که با یک هجوم ناجوانمردانه زیر کتکت بگیرد و لهت کند.
من دیده بودم که یک بار در راهرو کلاس‌ها، چطور یک دانش‌آموز بدهیکل را در حالی که فریاد هم‌می زد زیر مشت و لگد گرفت.
تمام دانش آموزان جفت کرده بودند. من احساس می‌کردم مدرسه دارد یک وری می‌شود و تمام سلول های تنم بدجور به نوسان و لرزش در آمده بود. دانش‌آموزان، برخی در راهرو و برخی دم در کلاس‌ها، هراسان نگاه می‌کردند.
دانش آموز بدهیکل با صدای بلند گریه می‌کرد. البته صدای گریه‌ی او هم ما را می‌ترساند؛ چون در موج‌های صدایش این ترس نبود که به گوش می‌رسید بلکه نوعی پیام انتقام و آشوب را انتقال می‌داد.
دانش‌آموز، رفیق بدهیکلی مثل خودش داشت. دیدم او در میانه‌ی این بلوا می‌خواهد میانجی‌گری کند. آقای نادری چند تا چپ و راست هم بیخ گوش او خوابانید. البته این رفیق، شرم و آزرمی داشت و بلافاصله خود را کنار کشید.
من دیدم دانش‌آموز در حالی که دست گنده‌اش را جلو‌ی دماغ و دهانش گرفته بود با عجله از راهرو بیرون رفت. لکه‌های کوچک خون روی موزاییک‌ها چکیده بود. وحشتی عجیب در و دیوار مدرسه را در می‌نوردید.
فریادهای آقای نادری دل هر دانش‌آموزی را آشوب می‌کرد. واژه‌هایی که به کار می‌برد خب یادم نیست اما حتما محترمانه نبود.
در حالی که به خاطر این درگیری خشن، نفس نفس می‌زد و چانه‌اش حتی می‌لرزید؛ آرام آرام رفت به سمت دفتر. به نظرم منتهای زورش را برای تأدیب آن دانش‌آموز خرج کرده بود.
این ماجرا برایم به قدری وحشتناک بود که جزئیاتی مثل پیراهن آبی آسمانی و شلوار طوسی آقای نادری که از جاذبه‌هایش بود؛ همچنین خون اطراف دهان دانش آموز که از کنار دستش معلوم بود؛ شفاف به خاطرم مانده.