تنها اهرمی که می‌تونه ترمزِ روزها رو بکشه همین نوشتنه. هرجا باشم، سرکار، مهمانی یا خانه تمام فکر و ذکرم اینه که سریع برم سراغ واژه‌ها و خوش‌وبشی شروع کنم.

شروع که می‌کنم، چراغ چشمات روشن میشه و میفته به مسیرم، تا بی‌کران‌ها تا ابدیت. برام، برای قلمم راه باز میشه، می‌تونم حرکت کنم، می‌تونم فرار کنم از ستمگری‌های روزگار به غار احساس‌بار چشمات؛ می‌تونم سوار بادها بشم و بی‌سرزمینی و هرسرزمینی رو برای خودم انتخاب بکنم.

شروع که می‌کنم به خوش‌وبش، افسار می‌زنم به دهان سرخوشی‌و نمی‌ذارم که در بِره از علفزار وقتم، بهار و بارون میارم به روزگار وقتم، درون قلبم عاشقی قد می‌کشه، زمان، طعم آزادی‌ رو، شادی رو دوباره می‌چشه.

نوشتن‌و مدیونتم

نگیر اینو از قلمم

نگیر اینو که بی قلم

برای زندگی کمم

.

با اولین نوشته‌ام

مدیون چشمات شدم

واژه‌ها می‌دونن که من

چطور خاطرخوات شدم