تاب بنفشه می‌دهد طره‌ی مشک‌سای تو

پرده‌ی غنچه می‌درد خنده‌ی دل‌گشای تو

اواخر پاییز شصت‌وشش بود، سال دوم راهنماییِ من. زیر کرسی رادیو گوش می‌کردم. آوای رادیو، با تماشای کولاک پشت پنجره و صدای بازیگوشیِ باد، چه گوارا بود. صداهای تازه‌ی جهان را به حس کنجکاوِ شنیدنم هدیه می‌کرد. شاید الان چیزی را بشنوی که آن زمان دیوانه‌ات می‌کرد باورت نشود؛ که چه داشت این موسیقی مگر؟ برای ذهن خالی من اما، خیلی تازه بود.

رادیو شعر بالا را می‌خواند با آهنگی که برایم گویی زمزمه‌ای از فراسوها بود. پروازم داد اصلا. آخرش گفت که خواننده: مهدی بهزادپور. دیگر اطلاعی ندارم از این خواننده و نشنیدم که خوانده باشد. اما بخش مهمش شاعر تصنیف بود که گفت: لسان‌الغیب حافظ شیرازی. یادم نیست که این نام آسمانی را شنیده بودم یا نه، اما آن تصنیف ردیف، راهنما زد به شعورم به سمت دریای اخضر یک رند عالم‌سوز، در شاه‌راهی که دیگر دوربرگردانی به سمت تعصب و خامی نداشت.

در شهر نزدیک روستا می‌رفتم مدرسه. دو باب کتاب‌فروشی داشت. یکیش برِ خیابان، مشام رهگذران را معطر می‌کرد. روزی با توبره‌ی دانش‌آموزی آویخته بر دوش، رفتم به تماشای کتاب‌های پشت شیشه؛ و بساط‌شده جلوی فروشگاه. کسی از نوارکاست لحنی ملکوتی سرداده بود:

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

آنجا نمی‌دانستم این نفس‌ِ احیاگر آدم، به نام کدام حنجره‌ی داودی‌ست؛ فقط در درونم شور رندانگی می‌ریخت، الفبای آزادی را به حروف رگ‌هایم می‌آمیخت. تازه چهار سال بعد دانستم که این، از انفاس خسروآواز بود؛ هم او که اکنون بی‌گمان مرغ خوش‌خوانی‌ست برای باغ‌های ارواح آزاده.

دنبال دریای اخضر رند بودم. دیدمش. جلد گالینگور لیمویی داشت با قطع وزیری. برش داشتم. ... دیوان را، برگ‌هایی چون برگ گل، نازک و به رنگ سبزِ مغزپسته‌ای با حاشیه‌های قرمزرنگ روانه‌ی بازار کرده بود. قیمتش اما بالا بود: دویست تومن. فکرش را نمی‌کردم که بتوانم بخرمش؛ اما پدرم نمی‌دانم چه امیدهایی داشت، شنیدن نام کتاب چه پنجره‌ای برایش باز می‌کرد که بی‌اصرار پذیرفت و یکی از زیباترین و نغزترین همراهان زندگی را برایم هدیه داد.

دوباره نگاهش کردم: انتشارات فؤاد پیری، به کوشش محمد بهشتی، چاپِ بهار شصت‌وپنج.