فکر می‌کنم من زودتر از خیلی‌ها به استقبال پاییز رفتم. نه به خاطر فرار از گرما و بی‌رحمی‌های تابستان، نه؛ فقط به خاطر این که آمدن پاییز با کلی فانوس در دست، بوی بیشه‌ی موهای تو را برایم زنده می‌کند، به خاطر اینکه باد پاییز و رقص شادی‌بخشش، رقص چادر تو را با نواختنش جلوی چشمم به تصویر می‌کشد. چادر هم بله می‌تواند هنوز موهبتی برای خاطر کسی باشد؛ هرچند همه، به کنارش نهاده‌باشند. اصلا مقصودم از چادر حجاب نیست، که آن بهانه‌ی ستمگران است برای ماندن و چاپیدن. مقصودم سفر به دوردست‌هاست که پذیرای بزم‌های بی‌تکرارند. بزم‌هایی که در آن روی میز چشم‌هایت، پیک‌های ابدیِ عاشقی را چیده‌اند. بزم‌هایی که لبخندت ساقی پیک‌هاست.
پاییز! دوستت دارم مثل فردا که خورشید را، مثل زنبور که سکوی نرم گل را.
دوستت دارم مثل باد، که هرزه‌گردی را، مثل تاک دعوت به مستی را. دوستت دارم.