جادههای منتظر
غروب که میشود گریهام میگیرد. حس میکنم خیلی غریب شدم. حس میکنم جهان دارد تنگتر میشود برایم.
اکنون غروب آوار شده روی زمانه و آرام آرام دارند منجوق ستارهها را میزنند به پیراهن آسمان؛ من هم باید برخیزم و منجوق اشکم را به پیراهن کاغذ بدوزم، به تاروپود سطرها.
پیراهن روز را کندند و به کناری آویختند؛ ای یار عزیز! حالا من پیراهن ژندهی جانم را به کجای این روزگار تیره بیاویزم؟
جادهها منتظرم هستند؛ اتوبوسی* بفرست و برای کویر لبهایم، نم بوسی. جادهها منتظرم هستند و من حامل حسی هستم که در بخشنامههای پلیس در شمار کالاهای قاچاق آمده؛ اما نمیترسم، چون هیچ سگی بویی نخواهد برد.
من تمام قوانین ضد عشق و آزادی را سر راهم له خواهم کرد؛ ولیّ دمی ندارند این پسانداختهها.
* همان اتوبوسی که مسافران عاشق را میبرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 18:56 توسط ر. رضوانی نوین
|