ماشهی مهر
نمیدانم چرا جرات نداشتم خیلی نزدیکت شوم که باهات حرف بزنم؛ یعنی شهامتش رو نداشتم. فکر میکنم تو هم از این که عاشقت شهامت حرف زدن ندارد، حرص میخوردی، نفرینم میکردی. من از سیمخاردار محیط رد شده بودم اما شجاعت پیش رفتن نداشتم. از انفجار چشمهایت*می ترسیدم، نگران ترکیدن خشمت بودم. تابستان آمد و از تو دور افتادم. بغض جدایی و اندوه خفتم کرد. برایت گریه کردم. اگر...، عزیزم اگر اشک عاشق هدررفتنی نیست، تو بدهکارم هستی. دودعود و انتظار برایم مینواخت، درونم میگداخت. بخار حسرت، شیشههای اتاقم را پوشانده بود. اکسیژن کم آمده بود. داشتم به مرز خفگی میرسیدم. دوری، طنابی ضخیم انداخته بود گردنم؛ میکشیدش. در سیاهترین نقطهی زندگی ایستاده بودم که از سنگر مهربانی ماشهی مهر را چکانیدند و گلولهی ملاقات زد به طناب.
.
* یک روز که پیاده تعقیبت کردم وقتی فهمیدی
و نگاهم کردی، چشمهایت میخواست از حدقه
دربیاید.