آواز تنهایی
برف ملحفهی سرد کشیده بود روی زمین؛ درخت اما با رخت عروس، بیدار ایستاده بود.
گنجشکی اندوهگین بر شاخه تکوتنها پشتهم میخواند. بادِ برفی، میزد زیر پرش. به جای او نوک انگشتان من یخ زد. تنم لرزید. طفلک با کسی قرار داشت انگار. حتما دلآزرده بود و نگران، که آخر یارم را چه شد؟ کولاک، گربهی مسکین، تیروکمان بچهای تخس یا خواب؛ گرفتار کدام شد و نیامد؟
... رفتم داخل و روی صندلیم نشستم. تو نبودی. غصهام گرفت. برای تسلی خاطرم گفتم هنوز نیامده.
آن سوی پنجره ، قلمِ هوا روی کابلها با چند کلمهگنجشک، که هی نحوشان را هم عوض میکرد، جملههای مبهم و لرزان میساخت.
صندلیِ تهی از تو کم مانده بود کالبدم را تهی کند. حواسم به هیچ کس نبود. جیکجیک خفیفی از بیرون، در پسزمینهی افکارم نواخته میشد. چشمم را مثل دگمهای دوخته بودم به در. اصلا نگاهم، چون کودکی گمشده در انتظار مادر، در هیاهوی شهری غریب، دم در منتظرت بود که با آمدنت، گرم و سفت بغلت کند.
ثانیهها داشتند قلبم را سوزنسوزن میکردند؛ ناگهان چون رگبار آغاز بهار که به شیشه بزند آمدی. نگاهم مثل بیابانزدهها تمام تو را نوشید حتی با آن شالگردن سفیدآبیِ بافتهات و با آن چتر گلدارت. ... عزیزم تو که اینها را یادت نیست.
.
تکلیف شب: از روی کلمهگنجشکها در دفتر تنهاییتان غم غربتم را نقاشی کنید.