خسته شدم. روزها رفت. دیرگاه شد و جمله‌هایم هم مثل نفس‌هایم کوتاه.

بالاخره* پیدایت می کنم. بالاخره از چاک ابرهای جدایی مثل ماه می‌زنی بیرون.

‌‌وبلاگ‌ها را کوچه به کوچه می‌گردم. روی میز هر کسی شاخه‌ای ترانه با طعم آب‌نباتیِ احساسم می‌گذارم. از بعضی پنجره‌ها با سرعت، مثل آفتاب داخل می‌شوم. نمی‌ترسم. کلمه‌ها آن‌چنان که باید عریان نیستند. ... اما هنوز رد پایی از تو ندیده‌ام**.

هنوز با زورق قلم و روحم می‌زنم به چشم مواجت. دیدن می‌کنم از جاهایی که شاعران را در خود فروبرده و گمنامشان کرده. سر می‌زنم به غرقابی که دل من را پس نداده هنوز. چراغ‌ها می‌بینم، ستاره‌ها می‌بینم، فانوس دریایی می‌بینم که راهنما می‌دهد به مسافران.

گاهی هم جیپ تخیلم را می‌رانم در بیشه‌های وحشی موهایت. کلاهِ کشی جا مانده، و استخوان‌های چون گیره. بیشه‌گردانِ موهایت کجا رفته‌اند آخر؟

خسته‌ام؛ اما از این سرگردانی در بیشه و دریا نه.

نمی‌خواهی رحمی کنی به من؟ ... نمی‌خواهی عزیزم؟

.

* مثل پیچکی پیچیده گرد زبانم، همان‌طوری که عشق تو گرداگرد قلبم. شاید فکر کنی کهنه شده دیگر؛ اما در چیدمان حروفش شهامتی هست، هنوز خیلی تازه، ماه را از از پشت ابر می‌کشد بیرون بالاخره.

** آدم‌ها دارند در مسیرهای شلوغ وبلاگ، به هم چراغ می‌دهند،

فکر کردم دارند رد معشوق را می‌گیرند؛ من هم به هوای تو افتادم دنبالشان.