سوم‌­چهارم ابتدایی بودم. اواسط پاییز بود. سرما خوردم و مریض شدم.

مادرم اصرار کرد که پدرم مرا ببرد ه. دکتر. موتوری قرمز­رنگ داشتیم،

قرمز خونی. یاماها هشتاد بود. صدای سازوار و محزونی داشت. پدرم آن را از شوهرخاله­‌ام خریده بود و او هم از دائیم.

کرسی، وارد زندگی شده بود. پاییز آن سال­ها زمستانِ حالا بود. کرسی، در اتاقِ ضلع غربیِ خانه بود.

اتاقی لعاب گرفته با گل رُس و با سقف چوبی. اتاقی که خاطرات تلخ‌خوش دارد و تلخ؛ و نه شیرین.

دریچه‌­ای برای دودکش تنور، در سقف گذاشته بودند. از آن دریچه چقدر به تماشای آسمان آبی نشستم.

حسِ حرکت تند ابرهای عقیم چقدر لذت­‌بخش بود؛ حتی ماه را می‌­دیدم که از بالای دریچه به سرعت رد می­شد.

روز، کوتاه ِ کوتاه شده بود. آفتاب به سرعت، لباس زرد عصرگاهی می­‌پوشید و ما را که بچه بودیم از کوچه

هول می­‌داد به سمت خانه‌­هایمان. عصرها برای من زجر دیگری داشت؛ پیام­‌آور پیوستن به جریانات

شوم خانه بود. عصر، پایان بازی و شیطنت بود. پایان فرافکنی­‌ها و آغاز تحمل مشاجرات و دعوا بود.

عصر مقدمه­‌ی کتاب شکنجه بود خیلی اوقات.

پدرم هندل زد. موتور با ناله‌­ای روشن شد. حرکت کردیم. راه شوسه را به سمت ه. پیمودیم.

رسیدیم به درمانگاه. در محوطه‌ی وسیع درمانگاه منبع بزرگ آب بود. هنوز هم هست.

با دیدن منبع، که پاهای بلند دلهره‌آوری داشت، ترسی مثل کابوس­های کودکانه و غیر قابل کنترل می‌­ریخت به جانم.

...