زردیِ پررنگ آفتاب افتاده بود روی نرده‌ها. کوچه و خیابان داشت خلوت می‌شد. رفته‌رفته سرما از گوشه‌گوشه درمی‌آمد. از صفر رد شدیم و سفر خود را آغاز کردیم. تا ک. جاده آسفالت بود اما از آنجا تا روستای ما شوسه. دیگر تاریک شده بود. نور غمگینِ چراغِ موتور پخش می‌شد روی شن و ماسه‌ی جاده. سرما با حرکت موتور جسورتر به بدن می‌پیچید. خودم را پشت پدرم مچاله کرده‌بودم. از سرما و حس بدِ بازگشت کز کرده‌بودم. هیچ جنبنده‌ای در جاده دیده نمی‌شد. خانه‌های روستاهای مسیر، با نور ضعیف پنجره‌ها، تسلی‌بخش تنهایی متحرکمان شده‌بودند. غبطه می‌خوردم به حال کودکی که زیر کرسیِ آن خانه‌ها می‌خواست وارد شهر روئیاها بشود اما من باید ظلمات را رد می‌کردم و سرما را به جان می‌خریدم تا به زیر کرسی برسم.

خوف، تمام وجودم را گرفته بود. جز چندقدمی که چراغِ کم‌سوی موتور روشن می‌کرد، همه جا ظلمات بود. ترسم از این بود که نکند درنده‌ای چرنده‌ای یا راهزنی راهمان را بگیرد. محکم پدرم را گرفته‌بودم. آواز موتور غمگنانه سکوت راه را می جوید. احساس می‌کردم درخت‌های کنار جاده، چون شبحی دارند نزدیکمان می‌شوند. باد سرد از بالای کفشم، از پایین شلوار وارد بدنم می‌شد و گرمای اندکِ مانده را قورت می‌داد.

فقط می‌خواستم در یکی از آن خانه‌ها بودم. نمی‌شد، چاره‌ای نبود. می‌خواستم هرچه زودتر به روستا برسیم. گاهی پدرم چیزی می‌گفت که باد سرد، کلامش را رنده می‌کرد و نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. در دوردست‌ها سوسوی خفیف چراغ‌هایی به چشم می‌خورد. در جاده گاهی نوری قوی که از آنِ تریلی یا کامیونی بود، از دور بینایی آدم را به بازی می‌گرفت تا بیاید و رد بشود.

از تم. رد شده‌بودیم. درختانِ لب جاده‌ی تم، همیشه، به هوش و حواس آدم لبخند می‌زدند. هنوز هم آثار آن روزها را دارد. صدای گریه‌های موتور را باد با خودش می‌برد به دور و نزدیک. خورجینِ ترک موتور، حمایل شده‌بود به پشت ساق‌هایم. کامیونی دیگر هلک‌هلک با چراغ‌های بی‌حیا و باصدایی که مهره‌های سکوت شب را شکست از کنارمان رد شد. شن و ماسه را هوا کرد و موتور، اندکی تلوتلو خورد. ...