سرماخوردگی 4
دیگر، جاده بود و ما. جاده بود و خستگی موتور. جاده بود و تاریکی و خوف خطر. سرما جریتر شدهبود.
باد، خلاف جهت حرکت ما، زور میزد و از سرعت پایین موتور میکاست. شاید دیدِ پدرم کم بود. یکدفعه موتور تاب خورد و تابخورد و محکم به زمینمان زد. نالهاش دیگر واقعی بود. ماسهها، چرخ موتور را تاب دادهبودند. موتور مثل آدمی مجروح یله شده بود روی زمین. از طرف زین به زمین چسبیده بود و چرخ جلو، هنوز در دَوَران بود.
من و پدرم نقش بر جادهی شوسه شدیم. ماسه با نامردیِ تمام، پوست دست و پایمان را برد. نور چراغ موتور، با دَوَران چرخ جلو مشبک میشد. هنوز نتوانستهبودیم خود را بلند کنیم. صدای گریهی من با گریهی مرکبمان آمیختهبود. دریغ که کسی نمیشنید. فریادرسی نبود. اما یکباره جاده با نوری سفید و وسیع روشن شد. نیسانی آبی، که از پشت سرما میآمد، نگهداشتهبود. دو مرد با عجله به کمکان آمدند. در حالی که با هیجانِ کمک، چیزهایی میگفتند که نشان از رقت قلبشان داشت و صدایشان در جاده و اطراف میپیچید؛ موتور را گذاشتند پشت نیسان، ما هم سوار شدیم. بر صندلی آهنی نشستیم. پدرم از فرمان موتور گرفته بود و مواظب بود که نیفتد.
نیسان بوی رهایی میداد. باد، بوی خوب رسیدن را به پیراهن خاکیمان میزد. من دیگر سرما را حس نمیکردم. صدای نیسان خرخرهی سکوت شب را پاره میکرد. به جادهای که به سرعت از ما عقب میماند نگاه میکردم. خاک و ماسه با حرکت چرخها برمیخاست و با نور چراغهای عقب، پردهی قرمزی میبافت. جای پوستهای کندهشده، میسوخت. جای کوفتگیها هنوز گرم بود و درد، آزاد نشده بود. راننده گاز میداد. بیشتر از ما عجله داشت. ستارهها هم با سرعت، همراهیمان میکردند. زینِ موتور هم از ناله جرجر میکرد. سواد شبانگاهیِ ده معلوم شد. خانههای مغموم و خُرد، تنگ هم به خواب رفتهبودند. نیسان با سرعت به سمت روستا پیچید. سگهای خانهی آقامحمود بر بام با تمام قوا پارس میکردند. مردی پشمینهپوش و فانوس در دست، نگاهمان کرد. من و پدرم سرِ خود را بردیم پایین که نشناسدمان. ...