دیگر، جاده بود و ما. جاده بود و خستگی موتور. جاده بود و تاریکی و خوف خطر. سرما جری­تر شده­‌بود.

باد، خلاف جهت حرکت ما، زور می­‌زد و از سرعت پایین موتور می­‌کاست. شاید دیدِ پدرم کم بود. یک­‌دفعه موتور تاب خورد و تاب‌­خورد و محکم به زمینمان زد. ناله­‌اش دیگر واقعی بود. ماسه­‌ها، چرخ موتور را تاب داده­‌بودند. موتور مثل آدمی مجروح یله شده بود روی زمین. از طرف زین به زمین چسبیده بود و چرخ جلو، هنوز در دَوَران بود.

من و پدرم نقش بر جاده­‌ی شوسه شدیم. ماسه با نامردیِ تمام، پوست دست و پایمان را برد. نور چراغ موتور، با دَوَران چرخ جلو مشبک می­‌شد. هنوز نتوانسته­‌بودیم خود را بلند کنیم. صدای گریه­‌ی من با گریه­‌ی مرکبمان آمیخته­‌بود. دریغ که کسی نمی‌شنید. فریادرسی نبود. اما یک­باره جاده با نوری سفید و وسیع روشن شد. نیسانی آبی، که از پشت­ سرما می­‌آمد، نگهداشته‌بود. دو مرد با عجله به کمکان آمدند. در حالی که با هیجانِ کمک، چیزهایی می‌گفتند که نشان از رقت قلبشان داشت و صدایشان در جاده و اطراف می‌پیچید؛ موتور را گذاشتند پشت نیسان، ما هم سوار شدیم. بر صندلی آهنی نشستیم. پدرم از فرمان موتور گرفته بود و مواظب بود که نیفتد.

نیسان بوی رهایی می­داد. باد، بوی خوب رسیدن را به پیراهن خاکیمان می­‌زد. من دیگر سرما را حس نمی­‌کردم. صدای نیسان خرخره­‌ی سکوت شب را پاره می­‌کرد. به جاده‌­ای که به سرعت از ما عقب می­‌ماند نگاه می­‌کردم. خاک و ماسه با حرکت چرخ­‌ها برمی­‌خاست و با نور چراغ­‌های عقب، پرده­‌ی قرمزی می­‌بافت. جای پوست­های کنده­‌شده، می­سوخت. جای کوفتگی­ها هنوز گرم بود و درد، آزاد نشده بود. راننده گاز می­‌داد. بیشتر از ما عجله داشت. ستاره‌­ها هم با سرعت، همراهیمان می­‌کردند. زینِ موتور هم از ناله جرجر می­‌کرد. سواد شبانگاهیِ ده معلوم شد. خانه‌­های مغموم و خُرد، تنگ هم به خواب رفته­‌بودند. نیسان با سرعت به سمت روستا پیچید. سگ­های خانه­‌ی آقامحمود بر بام با تمام قوا پارس می­‌کردند. مردی پشمینه­‌پوش و فانوس در دست، نگاهمان کرد. من و پدرم سرِ خود را بردیم پایین که نشناسدمان. ...