شبی با موهات
من داشتم با موهایت بازی میکردم، روزگار هم سریع سررسید و بر بوم افق، غروب را نقاشی کرد. شببوی بازیگوشِ حیاط هم شیشهی عطرش را شکست.
اشکم را گل سرت کردم. ستاره درآمد. نزدیک دستم شد؛ داغ داغ ... ستاره آی ستاره با تو چطوری حرف بزنم؟ میدانم که تو سر همین موضوع، روی دست آدم هم چکیدی، وقتی داشت با موهای حوا بازی میکرد.
وقتی بغضم را سنگِ نبودنت، زد و تکهتکه کرد، آسمان دیگر جا برای ستاره نداشت. عطر موهایت ساییده بود به تمام انگشتهایم. دیگر خوابم نمیبرد. گیج شده بودم اصلا.
چه شبی شده بود ... . تو موهایت را از دستم خارج کردی یا من یک لحظه دستم خسته شد؟ آخر خورشید آمده بود و انگشت میزد به شیشه.
دستمو زدم به موهات
زندگیم شد معطر
بغضمو شکستی اما
آسمون تو شده تر
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ ساعت 17:18 توسط ر. رضوانی نوین
|