صبا
به سعدی و حافظ فکر میکنم؛ به این دو که به راستی شگفتی آفرینشند فکر میکنم و به بادِ هنوز وزانِ صبا در میان باغ واژههای این ماندگاران.
بله، این عالیجنابان با باد صبا چه رازها که در میان ننهادهاند و چه پیامها که به این باد روئیایی نسپردهاند که برساند به دست محبوبشان؛ و چه خواستهها که از این پیک جادویی نداشتهاند.
دنیای آن زمان مگر چگونه بوده؟ این باد نرم و سبک بال را کی، کجا و چگونه احساس می کردهاند؟
باد صبا اکنون کجاست؟ از کدام سو میوزد؟ بین کدام عاشق و معشوق واسطه میشود؟
در پیچ و تاب موهای معطر کدام زیبارو میپیچد و با دست پُرش، پیش عاشق بر میگردد؟
خب اگر گذشته را بکاویم با آن روسریها که به سر می کردهاند؛ این باد از کدام دریچه به بیشهی موهای معشوقه نفوذ میکرده و با توبرهی آکنده از عطر موها بر میگشته پیش عاشق؟ اکنون که آسانتر و خوشتر میتواند در بیشههای مبهم موها بخزد و عطرها میان مشتاقان بپراکند و دلها ببرد! اما چرا دیگر اینگونه نیست؟ چرا دیگر روی نمیدهد آن رخدادها؟
باد صبا را چه پیش آمده است؟
کدام دیوار بلند سد راهش شده است؟
شاید هم هنوز هست و در میان بیشهها میخزد و میپیچد اما عطری که او میپسندد دیگر نیست، دستش خالی است.
آیا باد صبا را این دو بزرگوار با قلمشان آفریدهاند یا پرورشش دادهاند یا به راستی چنین باد خوشنامی بوده و نرم و سبک از فلان سو بر میخاسته؟
شاید هنوز هم هست و بر میخیزد نرم و سبک، اما کسی که احساسش کند نیست یا قلمی نیست دیگر، قلمی که بتواند به زبان او بنویسد و رازها به اوبسپارد!
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژدهی دلدار بیار
حافظ
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام ما برسانی
سعدی