زمانی حوض کوچکی زده بودم و تو قهرمانم بودی؛ حالا هم بُردمت میان دریاچه‌‌ی جادویی حروف و غسلت دادم؛ هم از این‌رو نخستین زنی بودی که با ذره‌ذره‌ی زیباییت روئین‌تن* هم شدی.
من اتفاقا و به‌ویژه از چشم‌هایت چشم‌پوشی نکردم و می‌دانم که دیگر تیر زهرآلودی نیست که فر** تو را فراری بدهد. من با تو، با نوشتن از تو آدم شدم؛ حوای من، شاید این مهندسیِ یک جهان تازه باشد؛ پایان جهان من و تو وقتی‌ست که از بهشت نوشته‌ها به سرزمینی دیگر هبوط کنیم. اما ای یار همیشگی، من که جز این‌جا سرزمینی ندارم. جهان من و تو عزیزم پایانی ندارد.

.
* می‌خواستم به هواداری از آیین عشق من بکوشی. تمام تو را شستم؛ و وقتی تمام شد با سپاس خدا، بوسه بر چشم‌هایت زدم که فراموششان نکرده بودم.
** همان شکوه ابدی و پرتو جادویی بود که من را گرفتار تو کرد و در وجود تو برای همیشه باقی ماند.