همدلی
حاج محمد را از چندسال پیش میشناسم. شاید هفتهشت سالی نردبان جهان را بیش از من پیموده باشد. مردی بلندقامت با ریش و سبیل جوگندمیست. موهای سرش نیز همینطور، هرچند کمپشت است. از این مرد اصلا خوشم نمی آمد. حتما او هم از دیدن من خشنود نمیشد. یاد حکایت سعدی در گلستان افتادم که میگفت طوطیی را با زاغی در قفس کردند از قبح مشاهدهی او مجاهده میبرد...
هرچند ما در قفس نبودیم. هرکس هم پیش خودش تصور میکرد طوطی زمان خود است و طرف مقابلش زاغ کریه.
حاج محمد همیشه کاپشنی تابستانی به تن دارد، طوسیرنگ و تمیز و شلوارش نیز به همان رنگ است و پارچهای. من که شلوار لی و کتانی میپوشم و آستین کوتاه و تیشرت، و متنوع؛ او را با بخش دشمنساز درونم مدام سرزنش میکردم؛ وقتی میدیدمش، عبوس میشدم و گردنافراخته. او هم با دیدن من، همیشه به بهانهی چیزی 45 درجه خودش را تاب میداد. این چرخش را هم بخش دشمنساز درون او فرمان میداد.
از خودم صادقانه دفاع کنم که گاهی کوشیده بودم و سلام کرده بودم؛ اما سلامم وقتی به چهرهی درهم کشیدهی او خورده بود، کمانه کرده و برگشته بود و گم شده. با خودم میگفتم مردک! فکر کردی که هستی، من رویت را کم میکنم و به خاکت میمالم. من اصلا نامش را نمیبردم و او نیز واکنشش مشابه بود؛ اما میدیدم با دیگران چه خوشوبشی دارد و آنها را به نام کوچک صدا میکند و به همانگونه پاسخ میگیرد. حس میکردم مشکل از من است و به روابطشان غبطه میخوردم.
کفش واکسخور قهوهای میپوشد، دندانهای ردیفی دارد که وقتی میخندید مثل شخصیتهای سفارشی الگو شده در کارتنها یا فیلمهای جنگی میشد. در آن لحظه تنفرم افزون میشد، دوست داشتم با پتکی یا تبری بزنم آن ردیفها را به هم بریزم. دستهکلید و سویچش هم همیشه آویزان از لای مشتش است و چند تا انگشتر هم که نماد اینجور آدمهاست، در دستش.
با حاجمحمد چندین سال در این کشاکش بیمعنا و مبهم بودیم. جهان پیرامون ما از تقابل بینتیجه و بیهوده ی ما ذله شده بود. اما دنیا به مهرورزان فرصت میدهد و راهی باز میکند برایشان که مهربانی خود را به مقصد برسانند و تکثیر کنند.
حالا که با هم رفیق شدیم و دارم به گذشته نگاه میکنم میبینم که پشت این شلتاقهای ما، نوعی گرایش به رفاقت بوده که ظواهر شدیدا متضاد ما، پردهی ضخیمی مقابل آن تمایل کشیده بود. یادم نیست اصلا چگونه و چه شد که آرامآرام از سد ظوهر گذشتیم و به همدلی رسیدیم. دیدم این آدم چقدر فروتن است و مهربان و بیریا. دادههایی که در زندگیم دارم نتیجهای به من داده که خیلی از تضادهای آغازین، به آشتیها و مهربانیهای ماندگار تبدیل میشود و چه بسا مهربانیها و دوستیهای نخستینی که به تضادها میکشد.