نوعروس
امروز بعد از ظهر رفتم سرخاک. انگشت زمان، ۴ را لمس نکرده بود. کوی رفتگان شلوغ بود. ... چقدر نوعروس سال ۹۰ فرق کرده بود. خط لبخندش عمیقتر شده و سلولهای پوست صورتش گذشت سالها را محسوستر نشان میداد. اندامش اندکی پهنتر شده بود. پسری چهارپنجساله که بر سرمردگان ورجهوورجه میرفت، فرزند او بود یقینا.
شوهرش اما ریخت و قیافهی مقبولی یافته بود. ... خوشم آمد از زبان بدن و ایستادن و نگاهکردنش. خیلی فرق کرده بود با آن سال تلخ.
عروس، ردی از ملاحت آن روزها را در چهره نگهداشته بود هنوز، اما طراوت و تازگی گذشته را دیگر نه.
آن سال شوم، فاجعهای زندگی نوعروس را درنوردید. یکی دو شب مانده به عروسی یا در همان شب عروسی، چنگالهای نامرئی و نیرومند جریان برق، در تن آمادهی داماد نگونبخت فرو رفته و کشانده بودش به سر میز مرگ. قامت بلند داماد و آن صورت وجیه و باطراوت رفته بود در دهان فزونیخواه خاک.
تا مدتی عروس و شوهر کنونی را که لاغر بود و نچسب، سرخاک میدیدیم. مویههای دختر شوربخت و چشمهای قشنگ خیسش را چندین بار تماشاگر بودم.
گذشت و گذشت. شاید یک سال یا بیشتر، که فهمیدیم برادر، نامزد برادرِ سفرکرده را را به زنی گرفته.
امروز حداقل بعد از ده سال دیدمشان. نگاه مهربان او به من نیز حکایت از تاریخ دردآلود مشترکی میکرد.
یاد ابتهاج افتادم: آه از آن رفتگان بی برگشت.