عطر تسخیر
شب نبود که بگویم یعنی این موقع شب کی میتونه باشه...، اول صبح بود اصلا که در خانهام را زد. خیلی به چهرهاش دقیق نشدم که خوب بشناسمش. حالا دارم فکر میکنم نکند شب بوده و من زمان را گم کردهام. شاید در خوابم آمد... امان از این گیجی من! این هم تقصیر من نیست دم در که ایستاده بود و من مات و مبهوت، نگاهش میکردم، یک لحظه دستم را گذاشتم روی دوشش که صمیمیتی تقدیمش کنم، شاید میخواستم بهش بگویم: بله...؟ یا: فرمایش؟ اما این ادا و اطوارها در اندازهی من نبود. دستم را کشیدم از روی دوشش. حالت تسخیرشدگان را داشتم، باختهها. دستم را بردم که چانهام را بخارانم، زبان بدنم بازنده بود، عطری جادویی، داخل مشامم شد و رفت و سلولهای تشخیصم را تصرف کرد. گیج شدم، زمان را گم کردم و مکان را از دست دادم.
موی نمناک و معطرش ریخته بود روی دوشش و انگشتهای منِ بیتجربه را تنها گیر آورده بود. شب بوده شاید...، چشمهایم اطراف را نمیدید. آه از دست خاطر ضعیف من! کار کار موهایش بود که سر راهم ظلمات انگیخت.
آن لحظه، آن لحظهی دم در را هرچه دارم تحلیل میکنم، هرچه میکاوم، مثل گردابی ژرفتر میشود، قلمم را به سمت خود میکشد. وسیعتر میشود و توفانی، چنانکه بتواند کشتیها را فرو ببرد.
من حتی حساستر از سزیم بودم. همین که آنی مقابلم ایستاد، داد و فریادم برآمد. از طرف چه کسی آمده بود، پیغامش چه بود؟ میبینید آخر چه بلغور میکنم؟ پیامش روشن بود مثل آفتاب در ظلماتی، که برایم، سر راهم ریخته بود.
اما از طرف که آمده بود؟ شاید تابعه بود، شاید از پیش اجداد باستانی من به تفقدم آمده بود که جفت نوشتنم باشد!
فرصت نکردم اصلا در چشمهایش یا در لبخند مصممش غور کنم، فرصت نکردم اصلا تدارک نابسامانی خود را ببینم، یعنی فرصت نداد. من همیشه هنگام باخت چانهام خارش میگرفت. خانه را خالی کردم،... مالک آمده بود.