خاطرهی حجامتگیر 1
در کودکی واقعا بعضی امور خُرد هم، هستی آدم را تسخیر میکنند و او را به شدت بیمناک میکنند یا وارونهی آن، در اعماق شادی و حس آزادی میغلتانندش. یادم نمیرود آن بیمهای مهاجم و شادیهایی که وجودم را تصرف میکرد. بیمها بیشتر، آثار یا بازتاب برخوردهای پدرم بود. خیلی پیش آمده بود که از عواقب کاری بیارزش، از خواب و خوراک افتاده بودم.
حجامتگیر واژهی وحشتناکی بود برایم. تازه به تُرکی تلفظش گونهای بیرحمی و اسارت تداعی میکرد. درک نمیکردم و اصلا برایم روشن نبود که حجامت اصلا برای چه؟ مثلا بزرگترها را دیده بودم که تخممرغ را از سر قطر بزرگش، سوراخ میکردند و با کاردی چیزی محتوایش را هم میزدند و همینطور سر میکشیدندش. الان هم برای من این کار امکانپذیر نیست؛ دیگر از مذاق کودک چه انتظاری میتوان داشت. بزرگترها از این کارهای چندش در زندگی داشتند که بچه نمیتوانست قبول کند که آن کار میتواند برایش مفید هم باشد. ...
زن، الاغی سرحال داشت و خورجینی روی پالان انداخته بود که هیچ بچهای جرأت نمیکرد که نزدیکش شود. در یک لنگهی خورجین میدانم قوت و غذای راه و سفر را میگذاشت و در دیگری لوازم حجامت را که چیزهای چندش و کثیفی بودند واقعا. مثلا شاخ قوچ که برای بادکشی بود اصلا ریخت و نمای فجیعی داشت. من میترسیدم و برایم حال بههمزن بود. دقیق یادم نیست که لوازمش دیگر چه بود.
حجامتگیر، زنی حدود پنجاه ساله بود. کلی سنجاق و منجوقهای رنگارنگ روی لباسش کار گذاشته بود. چارقدی نازک با زمینهی سفید و گلهای قرمز، به جز اندکی از موهای حنابستهاش، سرش را میپوشانید. موی زن اصلا چیز مهمی نبود. من دیده بودم زن ها را که نصف موهایشان از روسری کوچک و شل و ولشان بیرون بود. زن بیچاره نمیدانست که این موها میتواند مایهی جذابیت او باشد اگر تمیز نگهش دارد و با شانه بنوازدش. شاید هم میدانست و نمیشد و نمیتوانست. خدا میداند. ...