خال گوشتی بزرگی سمت راست دماغش بالاتر از لب، چادر زده بود. ابهتی می‌داد بهش این مهمان ناخوانده. من از صورت پهنش بیشتر همان خال را می‌دیدم و هنوز یک گوشه از زندگیم را اشغال کرده. به سرخی می‌زد پوست صورتش. دماغش هم مثل منقار عقاب خودش را خم کرده بود روی دهانش. دهان بزرگی داشت و لب‌هایش کلفت نبود. ابروهایش هم که برای چشم‌های بچه‌گیرش سایبانی می‌کرد، پرپشت دیده نمی‌شد. چیزی بر صفحه‌ی چشم‌هایش در جریان بود که اکنون حدس می‌زنم سوی شفقت و مهربانی بود؛ اما آن زمان چون توفانی از کینه و حتی روحیه‌ی آدم‌خواری می‌دیدمش.

صدایش مثل خروسک‌گرفته‌ها بود. هلک‌هلک با الاغش کوچه‌های ده را درمی‌نوردید؛ خانه به خانه، دنبال بچه برای مکیدن خونش. حضور سنگینش، شیطنت بچه‌ها را از کوچه‌ها پاک می‌روبید. انگار در و دیوار می‌دانستند که خونخواره‌ای آمده و بچه‌ها را خفت می‌کند و با شاخ چندش قوچ، به جانشان می‌افتد. چه فضای خفنی می‌گرفت روستا. گویی در همه جا تخم مرگ می‌پاشیدند.

فصل ورود جلاد، اردیبهشت و خرداد بود. می‌آمد و بازیگوشی معطر بچه‌ها را به گند می‌کشید. چهارپنج ساله بودم که از مادرم مدام می‌شنیدم که می‌گفت: حجامت خیلی خوب است؛ خون چرک و بادهای ناسازگار بدن را خارج می‌کند و چنین و چنان. فهمیده بودم که این بار اگر بیاید من هم قطعا جزو قربانیان هستم.

یکی از روزهای موسم ورودش، نزدیک ظهر بود و هوا آفتابی، اما گرما هنوز قصد سوزاندن مردم نکرده بود. در میدان کوچک ده نزدیک خانه، داشتم با خاک و خل بازی می‌کردم که بچه‌ای با صدای مضطرب و هراسان داد زد: حجامت‌گیر آمده، حجامت‌گیر. چشم‌هایم اصلا سیاهی رفت. تصور به پشت نشستن به پیرزن، بدون پیراهن و تیغ‌زنی‌های مکرر و آن شاخ کثیف و چندش، داشت گیجم می‌کرد. میدان دور سرم دوران می‌کرد. می‌چرخید و می‌چرخید که ناگهان توپ پلاستیکی چندلایه محکم خورد به سرم. درآمدم از گیجی. ...